{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگ وار

شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگ وار
نفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ست

من
برمی‌خیزم!

چراغی در دست، چراغی در دل ام.
زنگارِ روح ام را صیقل می‌زنم.
آینه‌ئی برابرِ آینه‌ات می‌گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
دیدگاه ها (۳)

غمِ تنهایی عذاب است به یادت چه کنمدلِ سر گشته یِ من کرده هوا...

کس نیست در این گوشه فراموش‌تر از من...ای گل به خیالِ تو هم آ...

جان و دل را بوی وصلآن دل و جان کی رسد؟وین شب تنهای تاریکیبه ...

ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی؟باز احوال دلِ غم پَرورم آم...

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

مردی که در کنارم بود

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

یک ماه بعد...عمارت از همیشه باشکوه‌تر شده بود.همه‌جا با گل‌ه...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

پرسه در جنگل... بعدازظهر...آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود.ات ر...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۴ات با شنیدن حرف جونگکوک، آرام ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط