پارت ²
پارت ²
راوی :
شاهزاده به یه همراه نیاز داشت اون الان ۱۷ ساله بود و باید کسی همراهش میبود که توی شرکت در مراسم و جلسات کلاس هاش و همواره در آماده کردنش به اون یاری میرسوند ملکه این تصمیم رو گرفته بودن که تمام دخترانی که در دربار نامیرایان هستن شرکت کنن . شاهزاده با این عمر مخالف بود و میگفت که پسرعموش شاهزاده جانگکوک همراهش باشه ولی خوب ملکه برش زیادی بر روی امپراطور داشت و این گونه شد که کسی متوجه نبود . پدرش پادشاه یونگی از وزیر اصلی و اول دربار جناب سوکجین درخواست کرده بود که به قصرش بیاد .جناب کیم اومدن و خدمت امپراطور مشرف شدن .
یونگی : خوش آمدی وزیر کیم .
سوکجین : ممنونم عالیجناب .
یونگی : دختر تو برازنده ترین دختر درباره هست ولی اینگونه که معلومه ملکه تصمیم داره برای انتخاب همسر شاهزاده دختری از قشر خورشید رو به همسری شاهزاده دربیاره ولی من دختر شما رو پسندیدم دختر شما فرزند الهه ی ماه و همواره و عالیجناب ابر هاست . دختر شما هر دو انرژی رو داره . دختر نجین و اهل همین سرزمین نامیرا که تحت فرمان خودمان به زیبایی اون دختر در دربار نیست .
سوکجین: نظر لطف شماست عالیجناب همچین الماس گرانبهایی هم نیست .
یونگی : اینگونه نگو . داری زیبایی دختری از سرزمین من رو که معروف هست مانند پدرش تیر انداز وشمشیر زن ماهری هست و همچون مادرش زیبا همچون ماه و نجیب تر از هرکس .
جین : این به انتخاب خود عالیجناب بستگی داره .
یونگی: دخترت رو همراه خودت آوردی ؟
جین: بعله عالیجناب همان جور که شما عمر کردید آوردمش دم در منتظر است تا شما عمر کنید .
یونگی : بگویید داخل شود .
دختر وارد اتاق شد و با چشمان آبی که بر رنگ آب اقیانوس بود به پدرش خیره شد و ادای احترام کرد و سپس بر دست عالیجناب ب.و.س.ه. زد .
یونگی : دخترم خوش آمدی از زیبایی های شما بسیار شنیده بودم ولی هرگز تصورم این گونه و به این زیبایی نبوده . تو انگار نیمه ای از قرص ماهی فرزندم .
لیا : نظر لطف شماست سرورم هر چه هست از مهر وجود شماست .
یونگی : همانگونه که شنیده بودم بسیار نجیب و خانم .
لیا: سرورم عمر شما چه بوده که از دست بنده ی حقیر برآورده میشود؟
یونگی : من میخوام تو رو به همسری شاهزاده دربیاورم .
لیا : ولی سرورم عذر میخوام همچین چیزی میگم ولی ایشون حتی بنده رو ندیدن که بخوایم باهم ازدواج کنیم مثل این میمونه که به زور یک گربه رو به ازدواج شیر دربیاری.
یونگی : دخترم همین طور الکی هم نیست مصلحت یک سرزمین در میانه و شما در آن مسابقه که ذکر شد نیز شرکت میکنید .
لیا : عمر عمر شماست سرورم آیا شما به این بنده ی حقیر اجازه ی قدم زدن در باغ رو می دهید ؟
یونگی: البته دخترم
راوی :
شاهزاده به یه همراه نیاز داشت اون الان ۱۷ ساله بود و باید کسی همراهش میبود که توی شرکت در مراسم و جلسات کلاس هاش و همواره در آماده کردنش به اون یاری میرسوند ملکه این تصمیم رو گرفته بودن که تمام دخترانی که در دربار نامیرایان هستن شرکت کنن . شاهزاده با این عمر مخالف بود و میگفت که پسرعموش شاهزاده جانگکوک همراهش باشه ولی خوب ملکه برش زیادی بر روی امپراطور داشت و این گونه شد که کسی متوجه نبود . پدرش پادشاه یونگی از وزیر اصلی و اول دربار جناب سوکجین درخواست کرده بود که به قصرش بیاد .جناب کیم اومدن و خدمت امپراطور مشرف شدن .
یونگی : خوش آمدی وزیر کیم .
سوکجین : ممنونم عالیجناب .
یونگی : دختر تو برازنده ترین دختر درباره هست ولی اینگونه که معلومه ملکه تصمیم داره برای انتخاب همسر شاهزاده دختری از قشر خورشید رو به همسری شاهزاده دربیاره ولی من دختر شما رو پسندیدم دختر شما فرزند الهه ی ماه و همواره و عالیجناب ابر هاست . دختر شما هر دو انرژی رو داره . دختر نجین و اهل همین سرزمین نامیرا که تحت فرمان خودمان به زیبایی اون دختر در دربار نیست .
سوکجین: نظر لطف شماست عالیجناب همچین الماس گرانبهایی هم نیست .
یونگی : اینگونه نگو . داری زیبایی دختری از سرزمین من رو که معروف هست مانند پدرش تیر انداز وشمشیر زن ماهری هست و همچون مادرش زیبا همچون ماه و نجیب تر از هرکس .
جین : این به انتخاب خود عالیجناب بستگی داره .
یونگی: دخترت رو همراه خودت آوردی ؟
جین: بعله عالیجناب همان جور که شما عمر کردید آوردمش دم در منتظر است تا شما عمر کنید .
یونگی : بگویید داخل شود .
دختر وارد اتاق شد و با چشمان آبی که بر رنگ آب اقیانوس بود به پدرش خیره شد و ادای احترام کرد و سپس بر دست عالیجناب ب.و.س.ه. زد .
یونگی : دخترم خوش آمدی از زیبایی های شما بسیار شنیده بودم ولی هرگز تصورم این گونه و به این زیبایی نبوده . تو انگار نیمه ای از قرص ماهی فرزندم .
لیا : نظر لطف شماست سرورم هر چه هست از مهر وجود شماست .
یونگی : همانگونه که شنیده بودم بسیار نجیب و خانم .
لیا: سرورم عمر شما چه بوده که از دست بنده ی حقیر برآورده میشود؟
یونگی : من میخوام تو رو به همسری شاهزاده دربیاورم .
لیا : ولی سرورم عذر میخوام همچین چیزی میگم ولی ایشون حتی بنده رو ندیدن که بخوایم باهم ازدواج کنیم مثل این میمونه که به زور یک گربه رو به ازدواج شیر دربیاری.
یونگی : دخترم همین طور الکی هم نیست مصلحت یک سرزمین در میانه و شما در آن مسابقه که ذکر شد نیز شرکت میکنید .
لیا : عمر عمر شماست سرورم آیا شما به این بنده ی حقیر اجازه ی قدم زدن در باغ رو می دهید ؟
یونگی: البته دخترم
- ۷.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط