پارت ۲۱ — بازگشت به پایتخت
پارت ۲۱ — بازگشت به پایتخت
یونگی همان شب به پایتخت رسید.
فضای عمارت مین با همیشه فرق داشت.
خدمتکارها کمتر حرف میزدند، سربازها مدام در رفتوآمد بودند و حتی جینوو که معمولاً برای هر چیزی شوخی پیدا میکرد، آن شب ساکت بود.
یونگی وارد تالار شد.
پدرش آنجا منتظرش بود.
«بالاخره رسیدی.»
یونگی سر خم کرد.
«گفتید موضوع مهمیه.»
پدرش لحظهای سکوت کرد.
«پادشاه تصمیم گرفته وضعیت ارتش جنوب تغییر کنه.»
«به چه دلیل؟»
«به دلیل حملههای اخیر.»
یونگی اخم کرد.
«مسئولیت امنیت جنوب با خاندان ماست. اگر قراره تغییری ایجاد بشه، باید دلیلش رو بدونم.»
پدرش نگاهش کرد.
«فقط این نیست.»
نامهای را روی میز گذاشت.
«خاندان چو پیشنهاد جدیدی به دربار داده.»
یونگی نامه را باز کرد.
چند خط بیشتر نخوانده بود که متوجه منظور شد.
ازدواج.
نه ازدواجی از روی علاقه.
یک پیمان میان دو خاندان.
یونگی نامه را بست.
«نه.»
پدرش آرام گفت: «هنوز چیزی قطعی نشده.»
«ولی پیشنهاد شده.»
«بله.»
«جواب من هم مشخصه.»
پدرش چیزی نگفت.
چون میدانست پسرش اگر تصمیمی بگیرد، بهآسانی تغییرش نمیدهد.
همان شب، خبری دیگر در پایتخت پیچید:
دختر خاندان چو بهزودی برای مدتی در پایتخت خواهد ماند.
اسمش چو سوهی بود.
دختری که سالها دور از مرکز قدرت زندگی کرده بود و حالا ناگهان به یکی از مهمترین موضوعات میان دو خاندان تبدیل شده بود.
اما چیزی که یونگی هنوز نمیدانست این بود که سوهی خودش هم لزوماً از این ازدواج خوشحال نیست.
---
چند روز بعد، یورا بالاخره یونگی را دید.
این بار در روستا نبود.
در حیاط خانهی سوآ ایستاده بود که اسبی مقابل در توقف کرد.
یونگی پیاده شد.
یورا لبخند زد.
«فکر کردم دیگه پایتخت ولت نمیکنه.»
یونگی گفت: «تقریباً همینطوره.»
«پس چرا اومدی؟»
یونگی لحظهای مکث کرد.
«میخواستم قبل از اینکه برگردی شهر، ببینمت.»
یورا چیزی نگفت.
این جمله ساده بود، اما برای رابطهای که تا همین چند ماه قبل حتی اسم همدیگر را به سختی به خاطر میآوردند، معنای زیادی داشت.
یونگی ادامه داد:
«یه مدتی ممکنه اوضاع... پیچیده بشه.»
یورا پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
یونگی نگاهش کرد.
«هنوز نمیخوام نگرانِ چیزی بشی که شاید اصلاً اتفاق نیفته.»
یورا سر تکان داد.
اما همان لحظه فهمید:
برای اولین بار، یونگی چیزی را از او پنهان نکرده بود چون به او اعتماد نداشت.
برعکس.
داشت سعی میکرد قبل از اینکه مجبور شود، او را وارد دنیای خودش نکند.
و شاید همین، اولین نشانهی واقعی بود که رابطهشان دیگر فقط یک دوستی ساده نبود.
یونگی همان شب به پایتخت رسید.
فضای عمارت مین با همیشه فرق داشت.
خدمتکارها کمتر حرف میزدند، سربازها مدام در رفتوآمد بودند و حتی جینوو که معمولاً برای هر چیزی شوخی پیدا میکرد، آن شب ساکت بود.
یونگی وارد تالار شد.
پدرش آنجا منتظرش بود.
«بالاخره رسیدی.»
یونگی سر خم کرد.
«گفتید موضوع مهمیه.»
پدرش لحظهای سکوت کرد.
«پادشاه تصمیم گرفته وضعیت ارتش جنوب تغییر کنه.»
«به چه دلیل؟»
«به دلیل حملههای اخیر.»
یونگی اخم کرد.
«مسئولیت امنیت جنوب با خاندان ماست. اگر قراره تغییری ایجاد بشه، باید دلیلش رو بدونم.»
پدرش نگاهش کرد.
«فقط این نیست.»
نامهای را روی میز گذاشت.
«خاندان چو پیشنهاد جدیدی به دربار داده.»
یونگی نامه را باز کرد.
چند خط بیشتر نخوانده بود که متوجه منظور شد.
ازدواج.
نه ازدواجی از روی علاقه.
یک پیمان میان دو خاندان.
یونگی نامه را بست.
«نه.»
پدرش آرام گفت: «هنوز چیزی قطعی نشده.»
«ولی پیشنهاد شده.»
«بله.»
«جواب من هم مشخصه.»
پدرش چیزی نگفت.
چون میدانست پسرش اگر تصمیمی بگیرد، بهآسانی تغییرش نمیدهد.
همان شب، خبری دیگر در پایتخت پیچید:
دختر خاندان چو بهزودی برای مدتی در پایتخت خواهد ماند.
اسمش چو سوهی بود.
دختری که سالها دور از مرکز قدرت زندگی کرده بود و حالا ناگهان به یکی از مهمترین موضوعات میان دو خاندان تبدیل شده بود.
اما چیزی که یونگی هنوز نمیدانست این بود که سوهی خودش هم لزوماً از این ازدواج خوشحال نیست.
---
چند روز بعد، یورا بالاخره یونگی را دید.
این بار در روستا نبود.
در حیاط خانهی سوآ ایستاده بود که اسبی مقابل در توقف کرد.
یونگی پیاده شد.
یورا لبخند زد.
«فکر کردم دیگه پایتخت ولت نمیکنه.»
یونگی گفت: «تقریباً همینطوره.»
«پس چرا اومدی؟»
یونگی لحظهای مکث کرد.
«میخواستم قبل از اینکه برگردی شهر، ببینمت.»
یورا چیزی نگفت.
این جمله ساده بود، اما برای رابطهای که تا همین چند ماه قبل حتی اسم همدیگر را به سختی به خاطر میآوردند، معنای زیادی داشت.
یونگی ادامه داد:
«یه مدتی ممکنه اوضاع... پیچیده بشه.»
یورا پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
یونگی نگاهش کرد.
«هنوز نمیخوام نگرانِ چیزی بشی که شاید اصلاً اتفاق نیفته.»
یورا سر تکان داد.
اما همان لحظه فهمید:
برای اولین بار، یونگی چیزی را از او پنهان نکرده بود چون به او اعتماد نداشت.
برعکس.
داشت سعی میکرد قبل از اینکه مجبور شود، او را وارد دنیای خودش نکند.
و شاید همین، اولین نشانهی واقعی بود که رابطهشان دیگر فقط یک دوستی ساده نبود.
- ۹۸
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط