خانه دل تنگ غروبی خفه بود

خانه دل تنگ غروبی خفه بود 
مثل امروز که تنگ است دلم 
پدرم گفت چراغ 
و شب از شب پر شد 
من به خود گفتم یک روز گذشت 
مادرم آه کشید 
زود بر خواهد گشت 
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد 
که گمان داشت که هست این همه درد 
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور 
من نمی دانستم 
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز 
من پس از این همه سال 
چشم دارم در راه 
که بیایند عزیزانم... آه..!
دیدگاه ها (۱۰)

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم ...

تولد داداش حسن هستش یکی داداشای بامرام و بامعرفت ویس خواستم ...

پای من خسته از این رفتن بود            قصه ام قصه دل کندن بو...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است ک...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

فراز مردانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط