پارت 41

*پرش زمانی دو روز از اینکه توی جهنم بودم گذشته بود ، هر شب قبل از خواب گریه میکردم و صبح زود بیدار میشدم ، توی هتل حس خفه گی داشتم ، خیلی کنجکاو بودم تا داستان سقوط لوسیفر رو از خودش بشنوم ... شاید اون هم مثل من بیگناه بوده باشه ، دیگه نتونستم به کنجکاویم غلبه کنم ، رفتم سمت اتاقش و در زدم ، بعد از چند دقیقه در اتاق رو باز کرد و با دیدن من شوکه شد *

لوسیفر: امی ! ... اومممم خب چیشده ؟ باز چه گندی زدم خودم خبر ندارم ؟

*اخم کرد و رفتم تو اتاقش و با تمسخر گفتم *

امیلی : هه هه چقدر بامزه کوه نمک ....

لوسیفر : خب برام عجیبه اومدی اینجا

امیلی : باید یه چیزی رو بدونم ... میخوام بدونم چرا از بهشت طرد شدی ؟

*وقتی اینو گفتم اول تعجب کرد و بعد با چهره ی غمگینی نگاهش رو ازم گرفت *

لوسیفر : چه فرقی سودی برات داره ؟

امیلی : حس میکنم بیگناهی ... منم بیگناه بودم

*وقتی اینو گفتم نگاهش رو بهم داد و بعد روی کاناپه کنارم نشست *

لوسیفر : میدونی داستانش مفصله ... من از نوجونی ایده هایی به بهشت میدادم که از نظر بقیه فرشته ها وحشتناک بود .... بعد از اون من عاشق همسر آدم شدم اونم عاشق من شد چون اون و آدم اصلا باهم سازگاری نداشتن ... ما باهم رابطه داشتیم و بخاطر همین ما رو به جهنم تبعید کردن ... همسرم بهم گفت که باید برای انتقام حوا رو فریب بدم تا از سیب ممنوعه بخوره ... هیچوقت از آشناییم با لیلیث پشیمون نیستم اما اون ....

*وقتی اینا رو گفت .... اون دقیقا مثل من بود ، با به یاد آوردن تموم خاطراتم اشک تو چشم هام جمع شد و لبخند غمگینی زدم *

امیلی : درکت میکنم ... منم بخاطر عشقم به عزرائیل طرد شدم

*وقتی اینو گفتم با شوک بهم نگاه کرد *

لوسیفر : عزی !

امیلی : بخاطر اینکه دلیل مرگم خودکشی بود مجازاتم این بود که تو ارتش حوری ها باشم ... از وقتی به ارتش رفتم عاشق عزرائیل شدم اما اون رفتارش با من متفاوت بود با بقیه ملایم بود اما با من همیشه سرد رفتار میکرد ... یه موقعیتی پیش اومد که فرصت داشتم زیر دستش باشم اما توی آزمون اخر باختم

*اشک هام سرازیر شد *

امیلی : عزرائیل بهم پیشنهاد معامله داد و من بدون فکر کردن قبولش کردم ... اون ...اون ازم سواستفاده کرد و من بهش اجازه دادم .. وقتی فکر کردم اونم بهم حس پیدا کرده توی دادگاه جلوی همه گفت که هیچ عشقی بین ما نبوده ... من به عنوان خیانتکار به جهنم تبعید شدم اما حتی براش مهم هم نبود

*ولاک ستاره شکل گردنبندم رو توی دستم گرفت و گریه کردم ، حس کردم آروم منو بغل کرد *

لوسیفر : درکت میکنم امیلی ... درکت میکنم

*بعد از گریه کردم لوسی عکس های خانوادگی خودش و لیلیث و چارلی رو بهم نشون داد و از زندگیش و بحث هاش با لیلیث بهم گفت و منم از رابطه م با خانواده ی مورنینگ استار و زندگیم قبل از مرگ بهش گفتم ، بعد از اون حس میکنم سرنوشت من و لوسی خیلی شبیه به همه و ما خیلی صمیمی تر شدیم *

*پرش زمانی ، دو هفته بود که توی هتل بودم و همیشه سعی میکردم از الستور فاصله بگیرم چون حس خوبی بهش نداشتم و تنها کسی که خیلی باهاش راحت بودم لوسی بود *
*امروز لوسی برای انجام کار هاش به قصر خودش رفته بود و من بیکار بودم برای همین تصمیم گرفتم برم و توی شهر یه دوری بزنم ، درحالی که توی شهر قدم میزدم تصمیم گرفتم برم کلاب وقتی وارد کلاب شدم آنجل رو دیدم که پیش یه مرد با کله ی تلویزیونی نشسته بود ، من هیچ وقت با انجل خوب و صمیمی حرف نزده بودم و تو این مدت که هتل بودم با تموم اعضای ختل آشنا شده بودم بجز انجل ، رفتم سمتش تا بهش سلام کنم *

امیلی : سلام انجی ..

*با دیدنم شوکه شد و سریع از جاش بلند شد و بازو هام رو گرفت *

آنجل: تو اینجا چیکار میکنی ؟ ... برو برو ...

*با تعجب بهش نگاه کردم اما تا خواستم چیزی بگم اون مرد کله تلویزیونی آنجل رو کنار زد و دستم رو گرفت *

مرد : من وکس هستم ... از آشنایی باهات خوشبختم تو دوست آنجلی درسته ... اه خیلی بدن خوبی داری میتونی زیر دست ولنتینو کار کنی نظرت در مورد استدیوی پورن چیه ؟

*اخم کردم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم *

امیلی : نیازی نیست ممنون فقط به پروپاچم نپیچ

*یهو موهای آنجل رو گرفت و پرتش کرد زمین *

وکس : پس حتما دلت میخواد راجب یه موضوعی به توافق برسیم ...
دیدگاه ها (۲۷)

پارت 186

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

پشت مرز های مارالیا قسمت 5از زبان لوسین رفتیم سمت کلاس وایسا...

ترکم نکن

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۱

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

اسم داستان: عشق دیرینه 💗 پارت: 7(پارت اخر) واکس تفنگش را ب...

سناریو بلولاک/سائه

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_18 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄منم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط