فقط به پاس احترام یک دوست
فقط به پاس احترام یک دوست
آمده ام بی مقدمه شروع کنم واژه هابطورسرسام آوری دورسرم میچرخد...ومیچرخد...آخرم میشکندوجمله نمیشود....بایدخودم راتوصیف کنم وچقدربرایم دشواراست این کار......غصه ای ناتمام ....دوست داشتنی های اندک ...آرزوهاوحسرت نداشتن شان....همه وهمه داردجلوچشمهایم رژه میرود...
گاهی یهوویی تلخ میشوم حتی برای دوست داشتنی افرادزندگیم غیرقابل تحملم ....تلخ حرف میزنم...تلخ حس میکنم...تلخ دیده میشوم
....
گاهی بلندپروازورویایی میشوم
ملکه ای میشوم که ازستودن لذت میبرد....
وگاه کم توقع وکم حرف...
میفتم دنبال احساسهای بچگانه ام و هی کارهای عجیب غریب میکنم...
آخ ازآن بغض کردنهای لعنتی ام که هرچه فکرمیکنم وازخودمیپرسم چه ام است جوابی قانع کننده بخودنمیدهم ....
این دنج ترین وتاریک ترین احساس من است ....بیهوده بودن وبیهوده نفس کشیدن...
همیشه باواقعیتهامشکل داشتم وچه عجیب انکارمیکنم حقیقتهای زندگیم را...
گاه باکفشهای پاشنه بلندبرروی افکارم راه میروم تاذهنم دردش بگیردودست ازسرم بردار...که نخواهدکسی دوستم داشته باشد....
اصلابیادندارم منطقی بوده باشم همه اش میگویم حس میکنم وحس میکنم و, ای کااااش حس نمیکردم خیلی چیزهارا...
برای فهماندن به من توضیحی لازم نیست عجیب ذهن آدمهارامیخانم ...کافیست کسی تلخ نگاهم کند....
میروم ....
میروم آن دورترها....
دور دور....
دنیای من انگارازآدمهاجداست ....خودم میخاهم که جداباشد....
چقدردوست دارم امشب میان این جمله هاقایم شوم ....
کسی نگاهم نکندویواشکی بازگردم به دنیای خودم....
دنیای آبکی وساده خودم ...
بازماهی بشوم ودرجهان خودم آرام شناکنم....
چه قدرمیترسم...
ترس تنهااحساسی بودکه همیشه کنارم است...
چقدرغریب نوشتم امشب ...
میخاهم برگردم ...
برگردم به دنیای خودم ....
میخاهم برای خودم لالایی بخوانم وآرام زیرگوش خودم بگویم ....
السای من ....
بخواب ....
عزیزکم ....
بخواب ودیگربیدارنشو......
دیگربیدارنشو....
دیگربیدارنشو...
Elsa
آمده ام بی مقدمه شروع کنم واژه هابطورسرسام آوری دورسرم میچرخد...ومیچرخد...آخرم میشکندوجمله نمیشود....بایدخودم راتوصیف کنم وچقدربرایم دشواراست این کار......غصه ای ناتمام ....دوست داشتنی های اندک ...آرزوهاوحسرت نداشتن شان....همه وهمه داردجلوچشمهایم رژه میرود...
گاهی یهوویی تلخ میشوم حتی برای دوست داشتنی افرادزندگیم غیرقابل تحملم ....تلخ حرف میزنم...تلخ حس میکنم...تلخ دیده میشوم
....
گاهی بلندپروازورویایی میشوم
ملکه ای میشوم که ازستودن لذت میبرد....
وگاه کم توقع وکم حرف...
میفتم دنبال احساسهای بچگانه ام و هی کارهای عجیب غریب میکنم...
آخ ازآن بغض کردنهای لعنتی ام که هرچه فکرمیکنم وازخودمیپرسم چه ام است جوابی قانع کننده بخودنمیدهم ....
این دنج ترین وتاریک ترین احساس من است ....بیهوده بودن وبیهوده نفس کشیدن...
همیشه باواقعیتهامشکل داشتم وچه عجیب انکارمیکنم حقیقتهای زندگیم را...
گاه باکفشهای پاشنه بلندبرروی افکارم راه میروم تاذهنم دردش بگیردودست ازسرم بردار...که نخواهدکسی دوستم داشته باشد....
اصلابیادندارم منطقی بوده باشم همه اش میگویم حس میکنم وحس میکنم و, ای کااااش حس نمیکردم خیلی چیزهارا...
برای فهماندن به من توضیحی لازم نیست عجیب ذهن آدمهارامیخانم ...کافیست کسی تلخ نگاهم کند....
میروم ....
میروم آن دورترها....
دور دور....
دنیای من انگارازآدمهاجداست ....خودم میخاهم که جداباشد....
چقدردوست دارم امشب میان این جمله هاقایم شوم ....
کسی نگاهم نکندویواشکی بازگردم به دنیای خودم....
دنیای آبکی وساده خودم ...
بازماهی بشوم ودرجهان خودم آرام شناکنم....
چه قدرمیترسم...
ترس تنهااحساسی بودکه همیشه کنارم است...
چقدرغریب نوشتم امشب ...
میخاهم برگردم ...
برگردم به دنیای خودم ....
میخاهم برای خودم لالایی بخوانم وآرام زیرگوش خودم بگویم ....
السای من ....
بخواب ....
عزیزکم ....
بخواب ودیگربیدارنشو......
دیگربیدارنشو....
دیگربیدارنشو...
Elsa
- ۱.۸k
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط