My professor
My professor
Part:46
وارد اتاقش شدیم....اتاق نیمه تاریکی که بوی یه شامپوی تلخ و آشنا رو میداد....این بار وقتی وسایلشو نگاه کردم وایب وسایل یه پسرک جوونو بهم دادن.
من از رفتارای مردونش حدس زده بودم بالای سی سالش باشه.
اما فقط ۲۶ سالش بود....
انگار فهمیدن اینکه چند سالشه و اختلاف سنی خیلی زیادی باهام نداره
باعث شد خودمو یه قدم به دنیای بزرگ و عجیبش،نزدیک تر حس کنم....
بازم گمش کردم....دور خودم چرخیدم و دیدم از سرویس اومد بیرون...
رو تختش نشست و به صندلی کوچیک کنار تختش اشاره کرد.
جونگکوک:بشین.
با تعجب نشستم رو به روش و اون بدون اینکه چشمامو نگاه کنه،خیره به زخمم،حوله ی کوچیکی که خیس و داغ بود رو گونم گذاشت...
برش داشت و بازم کارشو تکرار کرد.
اونقدر تو حرکاتش آرامش بود که تقریبا داشت خوابم میگرفت!
حوله ی سفیدی که تو دستش بود کم کم از رنگ خون جگری شد....گندش بزنن!
یه خراش ساده چرا باید تو این موقعیت این همه خون ریزی بکنه!
قمه که نخورده بودم!
اخم محوشو نگاه میکردم....
آروم و با دقت به کارش ادامه داد و بعد یه چسب زخم روش چسبوند....
یهو تو اون فاصله ی کم،نگاهش به نگاهم گره خورد...
چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد و بعد سرشو انداخت پایین
جونگکوک: معذرت میخوام
کاش میتونستم صورتشو لمس کنم و مجبورش کنم سرشو بالا بگیره!
هیزل:هیچ اشکالی نداره....من درک میکنم...دست خودتون نبوده...
این بار وقتی نگاهم کرد حس کردم غم تو چشماش یه کارد رو درست تو قلبم فرو کرد.
جونگکوک:واقعا چیز دیگه ای بهت نخورده؟!
یکی بیاد منو از اینجا ببره قبل از اینکه برم و محکم بغلش کنم...
کشش شدید و طاقت فرسایی به این داشتم که اون پسرک تنها و پشیمون رو بغل کنم و اونقدر فشارش بدم که نتونه نفس بکشه...
گلومو صاف کردم
هیزل:نگران من نباشین....هیچ اتفاقی برام نیوفتاده...
ثانیه های متوالی رو به روی هم نشسته بودیم و نگاهمون رو به پایین قفل شده بود.
هر دومون هیچ جمله ای پیدا نمیکردیم که بتونه چیزایی که میخوایم رو بدون شکستن مرز هامون منتقل کنه...با انگشتام بازی کردم
هیزل:نمیاین....براتون پیانو بزنم؟!
ادامه دارد...
شرایط برای پارت بعد
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۴۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید(اگر میخواید از زمان پارت بعد خبر دار بشید هم میتونید کامنت بزارید)
اگر غلط املایی یا تایپی داشت ببخشید 💔
#فیک #فیکشن #رمان
Part:46
وارد اتاقش شدیم....اتاق نیمه تاریکی که بوی یه شامپوی تلخ و آشنا رو میداد....این بار وقتی وسایلشو نگاه کردم وایب وسایل یه پسرک جوونو بهم دادن.
من از رفتارای مردونش حدس زده بودم بالای سی سالش باشه.
اما فقط ۲۶ سالش بود....
انگار فهمیدن اینکه چند سالشه و اختلاف سنی خیلی زیادی باهام نداره
باعث شد خودمو یه قدم به دنیای بزرگ و عجیبش،نزدیک تر حس کنم....
بازم گمش کردم....دور خودم چرخیدم و دیدم از سرویس اومد بیرون...
رو تختش نشست و به صندلی کوچیک کنار تختش اشاره کرد.
جونگکوک:بشین.
با تعجب نشستم رو به روش و اون بدون اینکه چشمامو نگاه کنه،خیره به زخمم،حوله ی کوچیکی که خیس و داغ بود رو گونم گذاشت...
برش داشت و بازم کارشو تکرار کرد.
اونقدر تو حرکاتش آرامش بود که تقریبا داشت خوابم میگرفت!
حوله ی سفیدی که تو دستش بود کم کم از رنگ خون جگری شد....گندش بزنن!
یه خراش ساده چرا باید تو این موقعیت این همه خون ریزی بکنه!
قمه که نخورده بودم!
اخم محوشو نگاه میکردم....
آروم و با دقت به کارش ادامه داد و بعد یه چسب زخم روش چسبوند....
یهو تو اون فاصله ی کم،نگاهش به نگاهم گره خورد...
چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد و بعد سرشو انداخت پایین
جونگکوک: معذرت میخوام
کاش میتونستم صورتشو لمس کنم و مجبورش کنم سرشو بالا بگیره!
هیزل:هیچ اشکالی نداره....من درک میکنم...دست خودتون نبوده...
این بار وقتی نگاهم کرد حس کردم غم تو چشماش یه کارد رو درست تو قلبم فرو کرد.
جونگکوک:واقعا چیز دیگه ای بهت نخورده؟!
یکی بیاد منو از اینجا ببره قبل از اینکه برم و محکم بغلش کنم...
کشش شدید و طاقت فرسایی به این داشتم که اون پسرک تنها و پشیمون رو بغل کنم و اونقدر فشارش بدم که نتونه نفس بکشه...
گلومو صاف کردم
هیزل:نگران من نباشین....هیچ اتفاقی برام نیوفتاده...
ثانیه های متوالی رو به روی هم نشسته بودیم و نگاهمون رو به پایین قفل شده بود.
هر دومون هیچ جمله ای پیدا نمیکردیم که بتونه چیزایی که میخوایم رو بدون شکستن مرز هامون منتقل کنه...با انگشتام بازی کردم
هیزل:نمیاین....براتون پیانو بزنم؟!
ادامه دارد...
شرایط برای پارت بعد
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۴۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید(اگر میخواید از زمان پارت بعد خبر دار بشید هم میتونید کامنت بزارید)
اگر غلط املایی یا تایپی داشت ببخشید 💔
#فیک #فیکشن #رمان
- ۱۷۹
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط