part
part25
.
.
+کمک میخوای؟
_نه
+هومم.. هیونگ، میشه.. یه سوال بپرسم؟
_بپرس
+اون پسره.. همون که دربارش گفته بودی، بومگیو.. اون اتاق ماله اون بود؟
یونجون دست از خورد کردن برداشت و نگاهشو همونطور روی چاقو پیازچه های تو دستش نگه داشت
+تو و اون باهم تو این خونه زندگی میکردید نه؟
...
+یونجون؟
یونجون سر بلند کرد و به چشمای بوم زل زد
+حالت خوبه؟ اگه برات سخته اشکالی نداره به من بگی میتونیم بریم یه جای دیگه
یونجون بازم به خورد کردن مشغول شد
_قرصاتو خوردی؟
+یونجون... داری بحثو عوض میکنی؟ باشه باشه دیگه ادامه نمیدم
هردو دوباره در سکوت فرو رفتن..
.
+ممنون بابت غذا
_همشو بخور قراره گشنه بمونی
+ممنون الانشم زیاد خوردم، الان شبو میخوای کجا بخوابی؟
_گفتم که، کاناپه
+حدود یه ماه رو کاناپه اخه؟
_اینجوری بهتره
+هرجور راحتی، مرسی
هردو روی کاناپه نشستن و به فیلم رندومی که پخش میشد نگاه میکردن بوم سعی کرد یکم نزدیکتر بشینه امایون توجهش به تلوزیون جلوش بود
+هنوزم درگیری نه؟
نیازی نبود بپرسه منظورش چیه چون خوب منظورشو میفهمید سرشو پایین انداخت و نقاب خونسردیشم پایین افتاد، وقتی هر گوشه این خونه رو نگاه میکرد اونو میدید.. یاد صدای دعواهاشون میوفتاد.. حتی با نگاه کردن به اینکاناپه یاد اون شبشون روی همین کاناپه میوفتاد.. شاید عجیب بود اما بوی گل رز هنوزم توی خونه پخش بود!
+شاید بگی چرا داره فضولی میکنه ولی من خوب درکت میکنم، اینکه با خودت بگی اگه اونکارو نمیکردم شاید اوضاع فرق داشت.. شاید اگه بیشتر توجه میکردم بهش الان پیشم بود.. هیونگ میدونم هرجای این خونه برات عذاب آوره و حسرتو تو سینت بیشتر میکنه ولی مگه اون نگفته که بخشیدتت؟ اونجوری که گفتی خیلی دوست داشته پس اگه تو این وضعیت تورو ببینه ناراحت میشه نه؟ مثل من..
یونجون که تا اون لحظه ساکت به میز روبروشون خیره بود با تعجب به بوم نگاه کرد
(الان گفت مثل من؟ منظورش چیه؟ یعنی اونم نگرانمه؟)
+چرا اینجوری نگاه میکنی؟ اره منه لعنتیم وقتی اینجوری داغون میبینمت ناراحت میشم... یعنی... هرآدمی جای من باشه اینجوری یمشه نه؟
یونجون سری تکون داد
_میدونم نباید اینو بگم ولی همین الانشم داری عین اون حرف میزنی
اونم همیشه جوری حرف میزد که آرومم میکرد.. جوری که انگارخودش همه چیو میدونه.! منم از همین میترسیدم از اینکه به یکی اینقدر نیاز داشته باشم، اینکه نمیتونستم قبول کنم عاشق دوستم شدم.. پس با عصبانیت ازش فرار میکردم
(درست مثل الان)
_خب دیگه برو بخواب تا منم بخوابم
بوم به یونجونی که الان ساکت تر به نظر میومد خیره شد چقدر این پسر شکسته بود.!
بوم بلند شد
+شبت بخیر کله فندقی
بازم همون لبخند محو رو لبای یونجون نقش بست و سرشو برای موافقت تکون داد
اتاق یونجون حس خفه ای داشت گرد و خاک همه جاشو پوشونده بود با چند بار تکوندن لحاف بالاخره راضی شد رو تخت بشینه، از چمدونش بلوز آستین بلندی بیرون آورد و پوشید و روی تخت دراز کشید و لحافو روش کشید، حس خوبی داشت بوی یونجون هنوزم از لحاف حس میشد.
(یعنی اون پسر براشاینقدر مهم بود که اونجوری واکنش نشون بده؟ فقط یه دفترچه بود خب، چرا من اینقدر حس ناراحتی میکنم؟ اون حتی بهم نگاهم نمیکنه.. اون عاشق بوده.. من نباید بهش دل ببندم چند بار لازمه اینو به خودم یاداور شم؟ پس چرا هر وقت نزدیکمه قلبم تند میزنه و دردام فراموش میشه؟)
لحافو روی سرش کشید و سعی کرد با وجود درد تو سینش به خواب بره.
یونجون هنوزم نمیتونست پارچه سفید روی کاناپه رو برداره پس روی همون دراز کشید.. اره اینجوری بهتر بود براش، اون کاناپه لعنتی هنوزم اذیتش میکرد نگاهی گذرا به خونه انداخت سه سال بود خودشو حتی از اطراف این خونه هم دور نگه داشته بود.. حتی وقتی بعد یه سال دیگه حتی توهم بومگیو رو هم ندیده بود با اینکه چندباری به سرش زد برگرده تا فقط دوباره اتاقشو و وسایلاشو ببینه بازم نیومده بود، درسته اون همیشه عوضی بوده و این بیتوجهی ها براش عادی بودن نه؟ اون هیچوقت ملاحظه کسی رو نمیکرد.. ولی.. ولی چرا؟ خودشم میدونست اگه هرکی جای اون پسر به اون اتاق میرفت دستاشو میشکوند اما چرا فقط به یه فریاد بسنده کرده بود؟ چرا فقط به خاطر اون بچه دوباره به خونه ای که هیچی نتونسته بود راضیش کنه دوباره برگرده برگشته بود؟ قرص هایی که یه ساعت پیش خورده بود بالاخره داشت اثر میکردو چشماش داشت سنگین میشد، اروم اروم چشماشو بست و به خواب رفت
.
.
+کمک میخوای؟
_نه
+هومم.. هیونگ، میشه.. یه سوال بپرسم؟
_بپرس
+اون پسره.. همون که دربارش گفته بودی، بومگیو.. اون اتاق ماله اون بود؟
یونجون دست از خورد کردن برداشت و نگاهشو همونطور روی چاقو پیازچه های تو دستش نگه داشت
+تو و اون باهم تو این خونه زندگی میکردید نه؟
...
+یونجون؟
یونجون سر بلند کرد و به چشمای بوم زل زد
+حالت خوبه؟ اگه برات سخته اشکالی نداره به من بگی میتونیم بریم یه جای دیگه
یونجون بازم به خورد کردن مشغول شد
_قرصاتو خوردی؟
+یونجون... داری بحثو عوض میکنی؟ باشه باشه دیگه ادامه نمیدم
هردو دوباره در سکوت فرو رفتن..
.
+ممنون بابت غذا
_همشو بخور قراره گشنه بمونی
+ممنون الانشم زیاد خوردم، الان شبو میخوای کجا بخوابی؟
_گفتم که، کاناپه
+حدود یه ماه رو کاناپه اخه؟
_اینجوری بهتره
+هرجور راحتی، مرسی
هردو روی کاناپه نشستن و به فیلم رندومی که پخش میشد نگاه میکردن بوم سعی کرد یکم نزدیکتر بشینه امایون توجهش به تلوزیون جلوش بود
+هنوزم درگیری نه؟
نیازی نبود بپرسه منظورش چیه چون خوب منظورشو میفهمید سرشو پایین انداخت و نقاب خونسردیشم پایین افتاد، وقتی هر گوشه این خونه رو نگاه میکرد اونو میدید.. یاد صدای دعواهاشون میوفتاد.. حتی با نگاه کردن به اینکاناپه یاد اون شبشون روی همین کاناپه میوفتاد.. شاید عجیب بود اما بوی گل رز هنوزم توی خونه پخش بود!
+شاید بگی چرا داره فضولی میکنه ولی من خوب درکت میکنم، اینکه با خودت بگی اگه اونکارو نمیکردم شاید اوضاع فرق داشت.. شاید اگه بیشتر توجه میکردم بهش الان پیشم بود.. هیونگ میدونم هرجای این خونه برات عذاب آوره و حسرتو تو سینت بیشتر میکنه ولی مگه اون نگفته که بخشیدتت؟ اونجوری که گفتی خیلی دوست داشته پس اگه تو این وضعیت تورو ببینه ناراحت میشه نه؟ مثل من..
یونجون که تا اون لحظه ساکت به میز روبروشون خیره بود با تعجب به بوم نگاه کرد
(الان گفت مثل من؟ منظورش چیه؟ یعنی اونم نگرانمه؟)
+چرا اینجوری نگاه میکنی؟ اره منه لعنتیم وقتی اینجوری داغون میبینمت ناراحت میشم... یعنی... هرآدمی جای من باشه اینجوری یمشه نه؟
یونجون سری تکون داد
_میدونم نباید اینو بگم ولی همین الانشم داری عین اون حرف میزنی
اونم همیشه جوری حرف میزد که آرومم میکرد.. جوری که انگارخودش همه چیو میدونه.! منم از همین میترسیدم از اینکه به یکی اینقدر نیاز داشته باشم، اینکه نمیتونستم قبول کنم عاشق دوستم شدم.. پس با عصبانیت ازش فرار میکردم
(درست مثل الان)
_خب دیگه برو بخواب تا منم بخوابم
بوم به یونجونی که الان ساکت تر به نظر میومد خیره شد چقدر این پسر شکسته بود.!
بوم بلند شد
+شبت بخیر کله فندقی
بازم همون لبخند محو رو لبای یونجون نقش بست و سرشو برای موافقت تکون داد
اتاق یونجون حس خفه ای داشت گرد و خاک همه جاشو پوشونده بود با چند بار تکوندن لحاف بالاخره راضی شد رو تخت بشینه، از چمدونش بلوز آستین بلندی بیرون آورد و پوشید و روی تخت دراز کشید و لحافو روش کشید، حس خوبی داشت بوی یونجون هنوزم از لحاف حس میشد.
(یعنی اون پسر براشاینقدر مهم بود که اونجوری واکنش نشون بده؟ فقط یه دفترچه بود خب، چرا من اینقدر حس ناراحتی میکنم؟ اون حتی بهم نگاهم نمیکنه.. اون عاشق بوده.. من نباید بهش دل ببندم چند بار لازمه اینو به خودم یاداور شم؟ پس چرا هر وقت نزدیکمه قلبم تند میزنه و دردام فراموش میشه؟)
لحافو روی سرش کشید و سعی کرد با وجود درد تو سینش به خواب بره.
یونجون هنوزم نمیتونست پارچه سفید روی کاناپه رو برداره پس روی همون دراز کشید.. اره اینجوری بهتر بود براش، اون کاناپه لعنتی هنوزم اذیتش میکرد نگاهی گذرا به خونه انداخت سه سال بود خودشو حتی از اطراف این خونه هم دور نگه داشته بود.. حتی وقتی بعد یه سال دیگه حتی توهم بومگیو رو هم ندیده بود با اینکه چندباری به سرش زد برگرده تا فقط دوباره اتاقشو و وسایلاشو ببینه بازم نیومده بود، درسته اون همیشه عوضی بوده و این بیتوجهی ها براش عادی بودن نه؟ اون هیچوقت ملاحظه کسی رو نمیکرد.. ولی.. ولی چرا؟ خودشم میدونست اگه هرکی جای اون پسر به اون اتاق میرفت دستاشو میشکوند اما چرا فقط به یه فریاد بسنده کرده بود؟ چرا فقط به خاطر اون بچه دوباره به خونه ای که هیچی نتونسته بود راضیش کنه دوباره برگرده برگشته بود؟ قرص هایی که یه ساعت پیش خورده بود بالاخره داشت اثر میکردو چشماش داشت سنگین میشد، اروم اروم چشماشو بست و به خواب رفت
- ۴.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط