........//برده ی زیبا//.......

part///.......25.......///part
نام: برده‌ی زیبا

ویو تهیونگ

ساعت دقیقاً شش صبح بود.

چشم‌هام رو باز کردم و چند ثانیه به سقف خیره شدم.

اتفاقات دیشب مثل تکه‌های نامرتب فیلم توی ذهنم پخش می‌شد.

ات...

همون لحظه از جا بلند شدم.

لباس پوشیدم و بدون اینکه صبحانه بخورم از خونه بیرون زدم.

تمام مسیر فقط به یک چیز فکر می‌کردم.

ته: اگه دیشب نمی‌رسیدم چی؟

فکم رو محکم روی هم فشار دادم.

نمی‌خواستم حتی بهش فکر کنم.

چند دقیقه بعد به همون خونه‌ای رسیدم که مهمونی دیشب توی زیرزمینش برگزار شده بود.

بادیگاردها هنوز اونجا بودن.

با دیدن من سریع صاف ایستادن.

بادیگارد: صبح بخیر قربان.

ته: صبح بخیر. یه سؤال.

بادیگارد: بله قربان؟

ته: مینجی دیشب اینجا چیکار می‌کرد؟

بادیگارد چند لحظه مکث کرد.

بادیگارد: تا جایی که من دیدم، همراه یه دختر اومده بود.

اخم کردم.

ته: اون دختر... ات بود؟

بادیگارد: بله قربان.

دستم رو روی صورتم کشیدم.

ته: پس مینجی ات رو آورده بود اینجا...

هیچی نگفتم.

نگاهم رو به ورودی زیرزمین دوختم.

ته: یه چیز دیگه.

بادیگارد: بفرمایید.

ته: از این به بعد هر مهمونی که اینجا برگزار میشه، فقط کسی وارد بشه که کارت مخصوص داشته باشه.

بادیگارد: کارت مخصوص؟

ته: آره. یه کارت با رمز مخفی. وقتی اسکنش می‌کنید باید مشخص بشه که دعوت شده.

بادیگارد: چشم قربان. همین امروز ترتیبش رو می‌دم.

سرم رو تکون دادم.

ته: خوبه. دیگه نمی‌خوام کسی بدون اجازه وارد اینجا بشه.

از بادیگاردها فاصله گرفتم و وارد ساختمون شدم.

چند قدم بعد وارد دستشویی شدم.

جلوی آینه ایستادم.

شیر آب رو باز کردم و چند بار آب سرد به صورتم زدم.

به انعکاس خودم توی آینه نگاه کردم.

ته: اگه دیشب اونجا نبودم...

جمله‌م نصفه موند.

چشم‌هام رو بستم.

ته: نه... نمی‌خوام حتی بهش فکر کنم.

دوباره آب به صورتم زدم.

ته: فقط باید بفهمم چه کسی این نقشه رو چیده.

حوله رو برداشتم و صورتم رو خشک کردم.

بعد از دستشویی بیرون اومدم.

---

ویو مینجی

دیشب

بیرون ساختمون ایستاده بودم.

دست‌هام رو روی هم گذاشته بودم و به در ورودی نگاه می‌کردم.

منتظر بودم اتفاقی که توی ذهنم ساخته بودم، اتفاق بیفته.

اما ناگهان چشمم به تهیونگ افتاد.

تهیونگ ات رو در آغوش گرفته بود و با عجله به سمت ماشین می‌رفت.

چشم‌هام گرد شد.

مینجی: چی؟!

تهیونگ در ماشین رو باز کرد و ات رو با احتیاط داخل گذاشت.

بعد خودش سوار شد و ماشین حرکت کرد.

همون‌جا خشکم زد.

مینجی: تهیونگ... چرا باید اون رو با خودت ببری؟

لبخند تلخی زدم.

مینجی: اشکالی نداره ات خانم...

به ماشین خیره شدم تا از جلوی چشمم ناپدید شد.

مینجی: یه آشی برات می‌پزم که خودت هم نفهمی از کجا خوردی.

بعد برگشتم سمت ماشین خودم.

مینجی: حالا وقتشه برگردم خونه.

---

صبح روز بعد

ساعت هشت صبح بود.

مستقیم رفتم خونه‌ی خانواده‌ی کیم.

وقتی وارد شدم، خدمتکارها مشغول کار بودن.

از پله‌ها بالا رفتم و جلوی اتاق مادر تهیونگ ایستادم.

آروم در زدم.

خانم کیم: بیا داخل.

وارد شدم.

مینجی: صبح بخیر، خانم کیم بزرگ.

خانم کیم سرش رو از روی کتاب بلند کرد.

خانم کیم: صبح بخیر مینجی. کاری داشتی؟

مینجی لبخند کوچکی زد.

مینجی: بله... یه چیزی دیدم که فکر کردم باید بهتون بگم.

خانم کیم: چی شده؟

مینجی: دیشب تهیونگ رو دیدم.

خانم کیم: خب؟

مینجی کمی مکث کرد.

مینجی: ات رو سوار ماشین کرد و با خودش برد خونه.

خانم کیم چند لحظه ساکت موند.

خانم کیم: ات؟

مینجی: بله.

خانم کیم ابروهاش رو کمی بالا برد.

خانم کیم: مطمئنی؟

مینجی: با چشم خودم دیدم.

خانم کیم فقط گفت:

خانم کیم: باشه. متوجه شدم.

مینجی لبخند زد.

مینجی: من دیگه مزاحمتون نمی‌شم.

از اتاق بیرون اومد.

در که بسته شد، لبخندش محو شد.

مینجی: حالا ببینیم تهیونگ با این یکی چیکار می‌کنه...

---

ویو ات

ساعت هفت صبح بود.

چشم‌هام رو به سختی باز کردم.

چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجا هستم.

اتاق رو نگاه کردم.

ات: اینجا...

نگاهم به اطراف افتاد.

یادم اومد دیشب چه اتفاقی افتاده بود.

دست‌هام رو دور خودم حلقه کردم.

همون لحظه صدای در اومد.

تهیونگ وارد اتاق شد.

ته: صبح بخیر.

آروم جواب دادم.

ات: صبح بخیر...

تهیونگ به سمتم اومد.

ته: حالت بهتره؟

ات: یکم.

ته: بیا صبحانه بخور.

چند دقیقه بعد هر دو پایین رفتیم.

تهیونگ خودش صبحانه آماده کرده بود.

.ادامه در کامنت.

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۶)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۴| پیام صبحگاهی م...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

dark life = ۳۷

مهمونی خطرناکپارت: 24ویو جونگ‌کوک تماس رو قطع کردم و گوشیم ر...

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

مربی موتور سوار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط