hi
عشق در دنیای اشتباه پارت ❸❹
این چند روز به امورات کشور.. دقدقه های مردم.. مشکلات و فقر مردم سرو کله زدم قلبم تیر میکشه وقتی میبینم چندتا بچه ی مریض فقط ون پول ندارن.. دارن جون میدن.. چشم هام داشتن کم کم گرم میشه که حس کردم در اتاق وا شد.. ولی خب خسته بودم.. گفتم شاید ویکتوریاست. چیزی جا گذاشته امده تو اتاق.. ولی یهو حس کردم دستی با ناخون های بلند داره گلوم رو فشار میده چشممان رو وا کردم و سعی کردم هوا رو وارد ریه ام کنم.... بالا سرم سوهیه.. با چشم های قرمز.. خشم گین.. گردن کبود شده از کیس مارک.. لب هاش ورم کرده.. 🐍هی تو.. توی هرزه.. لیاقت ملکه بودن رو نداری بمیر. بمیر عوضی.. /به تقلا افتادم.. دهنم رو وا کردم.. تا هوایی وارد ریه ام شه.. ولی نشد.. مرگ داره بهم نزدیک میشه.. 🐍نمیخوای راحت بمیری؟.. باشه.. خودت خواستی ! دست برد و خنجری رو از تو موهاش در اورد میخواست بزنه تو قلبم که صدای تهیونگ در حال گفتن"هانا" تو گوشم پیچید.. نور امیدی تو دلم روشن شد! دست سوهی رو گرفت و پرتش کرد کنار 🐯هانا.. نفس بکش.. نفس بکش!./سرفه کردم و کم کم حس کردم هوا بهم میرسه ولی سوهی دوباره به سمتم اومد و اوست بهم حمله کنه با همون خنجر.. تهیونگ باهاش درگیر شد.. دستش رو گرفتن سعی میکرد جسم سوهی رو ازم دور کنه .. 🐯سوهی بسه! 🐍چته؟ غیرتت گرفته؟ تو کجایی وقتی مزدا بهم میگن جن*نده؟ 🐯کار تو از غیرت گذشته.. تو خودت اینکار رو با خودت کردی.. با هانا چیکار داری؟نکنه دوستش داری؟ 🐯اره..! و این به تو هیچ ربطی نداره! /چی!؟ الان.. تهیونگ چی گفت؟.. نمیدنم چی شد ولی خنجر سوهی تو بازو ی ته فرو رفت ولی تهیونگ اهمیت نداد و هنوز سعی میزد اونو دور نگه داره.. از رو تخت بلند شم تا برم نگهبان هارو صدا کنم که گوش هام صدای ته از سر درد رو شنید برگشتم دیدم سوهی با قدرت صاعقه افتاده به جون ته.. به سمتم دویید پاهام به زمین زنجیر شده.. همین قدر سنگینه.. نه میتونم برم ته رو نجات بدم نه خودمو حس فرو رفتن خنجر سرد توی پهلوم رو حس کردم به پایین نگاه کردم سوهی خنجر رو فرو کرده تو پهلوم.. لباس سفیدم به رنگ خون قرمزه.. خون داره از دهنم مباد بیرون.. خنجر رو کشید بیرون و من روی زمین پرت شدم.. پایه فرار گذشته.. با دست پهلوم رو گرفتم. کشون کشون خودم رو به ته رسوندم.. تازه از شر دردی که سوهی به جونش انداخته خلاص شده.. هنوز نمیتونه پاشه 🐯ها.. هانا.. وای.. نه.. زخمی شدی..( سرفه)🦋چ.. چیزی نیست.. /دیدم دره تیره میشه.. اخرین چیزی که دیدم ابن بود مه سرباز ها کمک کردن تهیونگ وایسه و خودم تو اغوش نامجون فرو رفتمو دیگه چشمام بسته شد ویو تهیونگ بازوم رو گرفتم تا خونش بند بیاد.. همین طور از پهلوی هانا داره خون میاد و من دارم از ترس اینکه دیگه چشم های ابیش رو وا نکنه دارم به خودم میلرزم..
این چند روز به امورات کشور.. دقدقه های مردم.. مشکلات و فقر مردم سرو کله زدم قلبم تیر میکشه وقتی میبینم چندتا بچه ی مریض فقط ون پول ندارن.. دارن جون میدن.. چشم هام داشتن کم کم گرم میشه که حس کردم در اتاق وا شد.. ولی خب خسته بودم.. گفتم شاید ویکتوریاست. چیزی جا گذاشته امده تو اتاق.. ولی یهو حس کردم دستی با ناخون های بلند داره گلوم رو فشار میده چشممان رو وا کردم و سعی کردم هوا رو وارد ریه ام کنم.... بالا سرم سوهیه.. با چشم های قرمز.. خشم گین.. گردن کبود شده از کیس مارک.. لب هاش ورم کرده.. 🐍هی تو.. توی هرزه.. لیاقت ملکه بودن رو نداری بمیر. بمیر عوضی.. /به تقلا افتادم.. دهنم رو وا کردم.. تا هوایی وارد ریه ام شه.. ولی نشد.. مرگ داره بهم نزدیک میشه.. 🐍نمیخوای راحت بمیری؟.. باشه.. خودت خواستی ! دست برد و خنجری رو از تو موهاش در اورد میخواست بزنه تو قلبم که صدای تهیونگ در حال گفتن"هانا" تو گوشم پیچید.. نور امیدی تو دلم روشن شد! دست سوهی رو گرفت و پرتش کرد کنار 🐯هانا.. نفس بکش.. نفس بکش!./سرفه کردم و کم کم حس کردم هوا بهم میرسه ولی سوهی دوباره به سمتم اومد و اوست بهم حمله کنه با همون خنجر.. تهیونگ باهاش درگیر شد.. دستش رو گرفتن سعی میکرد جسم سوهی رو ازم دور کنه .. 🐯سوهی بسه! 🐍چته؟ غیرتت گرفته؟ تو کجایی وقتی مزدا بهم میگن جن*نده؟ 🐯کار تو از غیرت گذشته.. تو خودت اینکار رو با خودت کردی.. با هانا چیکار داری؟نکنه دوستش داری؟ 🐯اره..! و این به تو هیچ ربطی نداره! /چی!؟ الان.. تهیونگ چی گفت؟.. نمیدنم چی شد ولی خنجر سوهی تو بازو ی ته فرو رفت ولی تهیونگ اهمیت نداد و هنوز سعی میزد اونو دور نگه داره.. از رو تخت بلند شم تا برم نگهبان هارو صدا کنم که گوش هام صدای ته از سر درد رو شنید برگشتم دیدم سوهی با قدرت صاعقه افتاده به جون ته.. به سمتم دویید پاهام به زمین زنجیر شده.. همین قدر سنگینه.. نه میتونم برم ته رو نجات بدم نه خودمو حس فرو رفتن خنجر سرد توی پهلوم رو حس کردم به پایین نگاه کردم سوهی خنجر رو فرو کرده تو پهلوم.. لباس سفیدم به رنگ خون قرمزه.. خون داره از دهنم مباد بیرون.. خنجر رو کشید بیرون و من روی زمین پرت شدم.. پایه فرار گذشته.. با دست پهلوم رو گرفتم. کشون کشون خودم رو به ته رسوندم.. تازه از شر دردی که سوهی به جونش انداخته خلاص شده.. هنوز نمیتونه پاشه 🐯ها.. هانا.. وای.. نه.. زخمی شدی..( سرفه)🦋چ.. چیزی نیست.. /دیدم دره تیره میشه.. اخرین چیزی که دیدم ابن بود مه سرباز ها کمک کردن تهیونگ وایسه و خودم تو اغوش نامجون فرو رفتمو دیگه چشمام بسته شد ویو تهیونگ بازوم رو گرفتم تا خونش بند بیاد.. همین طور از پهلوی هانا داره خون میاد و من دارم از ترس اینکه دیگه چشم های ابیش رو وا نکنه دارم به خودم میلرزم..
- ۱۲.۹k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط