زیر نور ماه2 پارت 26
#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 107:
*ادامه بک، 19 جولای*
وارد دفتر شد
لبخند ژکوند و مرموز همیشگی اش را زد و جلوی رییسش به زانو درامد
دازای: کار لیام دوهوان هم تموم شد..دستور بعدی چیه..فئودور سان؟
- بلند شو
سر خم کرد و فورا از جاش بلند شد
اومد جلوتر و به عکسی که توی دست فئودور بود نگاهی انداخت
فئو: این..هدف بعدیته..اسمش ناکاهارا چویاست.. هرشب میره به لوپین.. همونجایی که یه ماهه فرستادمت.. حتما دیدیش.. ازت میخام به روش خودت بهش نزدیک بشی و تا پنج روز دیگه کارشو تموم کنی
+ پنج روز؟ ولی رییس پنج روز کمه..
نیشخندی زد و عکسو بهش داد
- گول زدن این خیلی واست راحته
+ چرا؟
- چویا عاشق یه نفر بود که خیلی به تو شباهت داشت.. مطمئنم با دیدن تو یاد اون میفته و خودش میاد سمتت
+ شبیه من..؟
- اره..البته اون چند سال پیش میمیره..ولی چویا بخاطر علاقه زیادش به اون تا مرز دیوونگی میره و هرسال سنگ قبرشو عوض میکنه..هنوز فکر میکنه که مدت کمیه که از دستش داده..
پوزخندی زد و روشو برگردوند
+ تچ..پس با این حساب..هیچ شانسی دربرابر من نداره.. اینو گفت و رفت سمت کافه..
کلاهشو روی سرش گذاشت و کل مدت چویا رو زیرنظر داشت تا بلاخره از جاش بلند شد
فوری جلوتر از اون راه افتاد که یهو..
یکی از پشت استینشو کشید
خودش بود..
کسی که تا پنج روز دیگه قرار بود کارشو تموم کنه
چویا: هی تو..خودتی..؟
برگشت و نگاهی بهش انداخت و چویا با دیدن چشماش و بعد هم موهای سفید رنگش سرشو پایین انداخت
- شرمنده..انگار با یکی دیگ اشتباه گرفتم اینو گفتو بعد فوری رفت بیرون
دازای، نیشخندی زد و تعقیبش کرد و خیلی اروم گوشیشو بیرون اورد
+ رییس..پیداش کردم.. تا خونه اش تعقیبش میکنم و فردا.. دعوای ساختگی ای که گفته بودین رو راه بندازین...تا چند روز دیگه هم مطمئن باشید که جسدشو بهتون تحویل میدم..
اینو گفت و توی تاریکی شب محو شد
*پایان فلش بک، ویو چویا*
سرم بدجوری گیج میرفت
چشمامو یه کم باز کردم
همه جا تاریک بود و فقط یه هاله کم نوری از پنجره شیشه ای بالا سرم اونجا رو از سیاهی مطلق در اورده بود
به دور و برم نگاهی انداختم و سعی کردم خودمو تکون بدم ولی نتونستم
+ این چه کوفتیه..
همونطور که وایساده بودم، دستام از پشت به یه ستون بسته شده بود و پاهامم با زنجیر بسته بودن..طوری که اصلا نمیتونستم خودمو حرکت بدم و زنجیر هاش هم، ضد موهبت بود..درست مثل موهبت لعنتیه خودش
+ اخخ لعنت بهت دازای
اینو که گفتم ناخوداگاه لبخندی هم روی لبم نشست
حتی با اینکه میدونستم میخواد بکشتم ولی..دل تو دلم نبود که دوباره ببینمش و بغلش کنم
توی همین فکرا بودم که در فلزی و زنگ زده انبار باز شد
- بهوش اومدی؟..نابغه جاذبه..
پوزخندی زدم و بهش نگاهی انداختم
+ پس یوسانو سنسی درست میگفت که تو هیچی یادت نمیاد
درو بست و اومد جلوم
چنگی به موهام زد و سرمو کشید سمت خودش
صورتشو که اورد جلو نگاهی بهش انداختم
چویا: میبینم که لنزتو دراوردی، دازای
سرمو با فشار هل داد عقب طوری که پشت سرم محکم خورد به ستون
- صد دفعه بهت گفتم منو با اون احمقی که عاشقش بودی اشتباه نگیر.. اینجا نیومدم که فقط اینو بشنوم و بهت تذکر بدم..
نیشخندی زدم و سرتاپاشو نگاهی انداختم
+ خوبه به احمق بودنت اعتراف میکنی..اگه احمق نبودی الان تو این وضع نبو..
با مشت محکمی که توی صورتم زد حرفمو قطع کردم و شروع کردم به سرفه کردن
دهنم پر از خون شده بود ولی بازم خنده طعنه امیزی کردم و همونطور که خون از لبم پایین میریخت گفتم: هنوزم که اینطوری مشت میزنی.. تچ.. مهارتای رزمیت هنوز افتضاحه..
داد زد: دهنتو ببند چویا
دوباره خندیدم
+ راستی..رنگ موهاتم افتضاحه..
اینو که گفتم، سه بار پشت سر هم محکم زد تو صورتم طوری که گردنم تا چند لحظه کج مونده بود و همینطور خون از گوشه لبم سر میخورد
چونمو گرفت و اسلحه اشو چسبوند کنار سرم
- انگار خیلی دلت میخاد بفرستمت پیش عشقت..اره؟
پوزخندی زدم و زل زدم به چشماش
+ عشق من همینجاست.. درست روبروم
اخم غلیظتری کرد و اسلحه اشو چسبوند زیر گلوم
- حق با رییس بود.. تو واقعا دیوونه شدی.. هرچند برای من فرقی نمیکنه.. من قرار بود تا نیمه شب تو رو بکشم ولی.. اگه دلت میخاد و انقد اصرار داری تا زودتر بمیری باشه.. پس بمیر..
به سختی اب دهنمو قورت دادم و زیر چشمی بهش زل زدم
+ شاید من به ظاهر دیوونه شده باشم..ولی تو.. واقعا یه هیولا شدی، دازای..
اینو گفتم و با ضربه محکمی که با پشت اسلحه توی سرم زد، بیهوش شدم...
ᴘᴀʀᴛ 107:
*ادامه بک، 19 جولای*
وارد دفتر شد
لبخند ژکوند و مرموز همیشگی اش را زد و جلوی رییسش به زانو درامد
دازای: کار لیام دوهوان هم تموم شد..دستور بعدی چیه..فئودور سان؟
- بلند شو
سر خم کرد و فورا از جاش بلند شد
اومد جلوتر و به عکسی که توی دست فئودور بود نگاهی انداخت
فئو: این..هدف بعدیته..اسمش ناکاهارا چویاست.. هرشب میره به لوپین.. همونجایی که یه ماهه فرستادمت.. حتما دیدیش.. ازت میخام به روش خودت بهش نزدیک بشی و تا پنج روز دیگه کارشو تموم کنی
+ پنج روز؟ ولی رییس پنج روز کمه..
نیشخندی زد و عکسو بهش داد
- گول زدن این خیلی واست راحته
+ چرا؟
- چویا عاشق یه نفر بود که خیلی به تو شباهت داشت.. مطمئنم با دیدن تو یاد اون میفته و خودش میاد سمتت
+ شبیه من..؟
- اره..البته اون چند سال پیش میمیره..ولی چویا بخاطر علاقه زیادش به اون تا مرز دیوونگی میره و هرسال سنگ قبرشو عوض میکنه..هنوز فکر میکنه که مدت کمیه که از دستش داده..
پوزخندی زد و روشو برگردوند
+ تچ..پس با این حساب..هیچ شانسی دربرابر من نداره.. اینو گفت و رفت سمت کافه..
کلاهشو روی سرش گذاشت و کل مدت چویا رو زیرنظر داشت تا بلاخره از جاش بلند شد
فوری جلوتر از اون راه افتاد که یهو..
یکی از پشت استینشو کشید
خودش بود..
کسی که تا پنج روز دیگه قرار بود کارشو تموم کنه
چویا: هی تو..خودتی..؟
برگشت و نگاهی بهش انداخت و چویا با دیدن چشماش و بعد هم موهای سفید رنگش سرشو پایین انداخت
- شرمنده..انگار با یکی دیگ اشتباه گرفتم اینو گفتو بعد فوری رفت بیرون
دازای، نیشخندی زد و تعقیبش کرد و خیلی اروم گوشیشو بیرون اورد
+ رییس..پیداش کردم.. تا خونه اش تعقیبش میکنم و فردا.. دعوای ساختگی ای که گفته بودین رو راه بندازین...تا چند روز دیگه هم مطمئن باشید که جسدشو بهتون تحویل میدم..
اینو گفت و توی تاریکی شب محو شد
*پایان فلش بک، ویو چویا*
سرم بدجوری گیج میرفت
چشمامو یه کم باز کردم
همه جا تاریک بود و فقط یه هاله کم نوری از پنجره شیشه ای بالا سرم اونجا رو از سیاهی مطلق در اورده بود
به دور و برم نگاهی انداختم و سعی کردم خودمو تکون بدم ولی نتونستم
+ این چه کوفتیه..
همونطور که وایساده بودم، دستام از پشت به یه ستون بسته شده بود و پاهامم با زنجیر بسته بودن..طوری که اصلا نمیتونستم خودمو حرکت بدم و زنجیر هاش هم، ضد موهبت بود..درست مثل موهبت لعنتیه خودش
+ اخخ لعنت بهت دازای
اینو که گفتم ناخوداگاه لبخندی هم روی لبم نشست
حتی با اینکه میدونستم میخواد بکشتم ولی..دل تو دلم نبود که دوباره ببینمش و بغلش کنم
توی همین فکرا بودم که در فلزی و زنگ زده انبار باز شد
- بهوش اومدی؟..نابغه جاذبه..
پوزخندی زدم و بهش نگاهی انداختم
+ پس یوسانو سنسی درست میگفت که تو هیچی یادت نمیاد
درو بست و اومد جلوم
چنگی به موهام زد و سرمو کشید سمت خودش
صورتشو که اورد جلو نگاهی بهش انداختم
چویا: میبینم که لنزتو دراوردی، دازای
سرمو با فشار هل داد عقب طوری که پشت سرم محکم خورد به ستون
- صد دفعه بهت گفتم منو با اون احمقی که عاشقش بودی اشتباه نگیر.. اینجا نیومدم که فقط اینو بشنوم و بهت تذکر بدم..
نیشخندی زدم و سرتاپاشو نگاهی انداختم
+ خوبه به احمق بودنت اعتراف میکنی..اگه احمق نبودی الان تو این وضع نبو..
با مشت محکمی که توی صورتم زد حرفمو قطع کردم و شروع کردم به سرفه کردن
دهنم پر از خون شده بود ولی بازم خنده طعنه امیزی کردم و همونطور که خون از لبم پایین میریخت گفتم: هنوزم که اینطوری مشت میزنی.. تچ.. مهارتای رزمیت هنوز افتضاحه..
داد زد: دهنتو ببند چویا
دوباره خندیدم
+ راستی..رنگ موهاتم افتضاحه..
اینو که گفتم، سه بار پشت سر هم محکم زد تو صورتم طوری که گردنم تا چند لحظه کج مونده بود و همینطور خون از گوشه لبم سر میخورد
چونمو گرفت و اسلحه اشو چسبوند کنار سرم
- انگار خیلی دلت میخاد بفرستمت پیش عشقت..اره؟
پوزخندی زدم و زل زدم به چشماش
+ عشق من همینجاست.. درست روبروم
اخم غلیظتری کرد و اسلحه اشو چسبوند زیر گلوم
- حق با رییس بود.. تو واقعا دیوونه شدی.. هرچند برای من فرقی نمیکنه.. من قرار بود تا نیمه شب تو رو بکشم ولی.. اگه دلت میخاد و انقد اصرار داری تا زودتر بمیری باشه.. پس بمیر..
به سختی اب دهنمو قورت دادم و زیر چشمی بهش زل زدم
+ شاید من به ظاهر دیوونه شده باشم..ولی تو.. واقعا یه هیولا شدی، دازای..
اینو گفتم و با ضربه محکمی که با پشت اسلحه توی سرم زد، بیهوش شدم...
- ۳۷.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط