سرنوشت
part10.
ویو اتسو:
انقدر عصبانی بودم که نگو
یعنی چی؟ اون عوضی بعد مادرم ازدواج کرده؟ بچه هم داره؟ اصلا من براش اهمیت داشتم؟
همینجور که داشتم به سوال های توی ذهنم فکر میکردم اشکام شروع به ریختن کردن.... اون واقعا یه عوضیه... میکشمش
از روی عصبانیت نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط میخواستم آروم شم نفهمیدم چی شده فقط اشکام آروم ریخت و لبام رو گذاشتم روی لبای اون دختر
نمیدونم چرا ولی یه آرامش خواصی داشتم دلم نمیخواست ازش جدا بشم
***
وقتی به خودم اومدم دیدم دارم دختره رو میبوسم و اون دختره هم داره با تعجب نگاهم میکه
ویو رز:
وقتی بهش گفتم عموم بود عصبانیت رو میشد از توی چشماش خوند داشتم نگاهش میکردم که اومد جلو و منو بوسید
میخواستم بزنمش کنار که دیدم داره گریه میکنه؟
این همون پسره پرو هست؟
ویو نویسنده-خودم-:
پسرک داشت دختر رو میبوسید و توی بغلش گریه میکرد
دخترک هم فقط به پسر نگاه میکرد که چطور مثل یه بچه گریه میکنه
پسرک انقدر دختر رو بوسید که دختر احساس کرد نفسش بالا نمیاد پس با دستش به شونه ای پسر ضربه میزد
پسرک هم که به خودش اومد از دختر جدا شد
ویو اتسو:
وقتی به خودم اومدم از اون دختر جدا شدم سریع اشکام رو پاک کردم و همون حالت سردم رو گرفتم
بهش گفتم: میتونی بری
قفل در رو هم باز کردم
وقتی که مطمعا شدم اون دختر دیگه رفته سرم رو گذاشتم روی فرمون ماشین
نمیدونستم باید چیکار کنم.....
ماشین رو رشن کردم و راه افتادم سمت عمارت پیش جیمسون
ادامه دارد......
میخوام یه شرط کوچولو بزارم
۳ لایک
۴ کامنت
خوش حال میشم شرط رو برسونین^^
ویو اتسو:
انقدر عصبانی بودم که نگو
یعنی چی؟ اون عوضی بعد مادرم ازدواج کرده؟ بچه هم داره؟ اصلا من براش اهمیت داشتم؟
همینجور که داشتم به سوال های توی ذهنم فکر میکردم اشکام شروع به ریختن کردن.... اون واقعا یه عوضیه... میکشمش
از روی عصبانیت نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط میخواستم آروم شم نفهمیدم چی شده فقط اشکام آروم ریخت و لبام رو گذاشتم روی لبای اون دختر
نمیدونم چرا ولی یه آرامش خواصی داشتم دلم نمیخواست ازش جدا بشم
***
وقتی به خودم اومدم دیدم دارم دختره رو میبوسم و اون دختره هم داره با تعجب نگاهم میکه
ویو رز:
وقتی بهش گفتم عموم بود عصبانیت رو میشد از توی چشماش خوند داشتم نگاهش میکردم که اومد جلو و منو بوسید
میخواستم بزنمش کنار که دیدم داره گریه میکنه؟
این همون پسره پرو هست؟
ویو نویسنده-خودم-:
پسرک داشت دختر رو میبوسید و توی بغلش گریه میکرد
دخترک هم فقط به پسر نگاه میکرد که چطور مثل یه بچه گریه میکنه
پسرک انقدر دختر رو بوسید که دختر احساس کرد نفسش بالا نمیاد پس با دستش به شونه ای پسر ضربه میزد
پسرک هم که به خودش اومد از دختر جدا شد
ویو اتسو:
وقتی به خودم اومدم از اون دختر جدا شدم سریع اشکام رو پاک کردم و همون حالت سردم رو گرفتم
بهش گفتم: میتونی بری
قفل در رو هم باز کردم
وقتی که مطمعا شدم اون دختر دیگه رفته سرم رو گذاشتم روی فرمون ماشین
نمیدونستم باید چیکار کنم.....
ماشین رو رشن کردم و راه افتادم سمت عمارت پیش جیمسون
ادامه دارد......
میخوام یه شرط کوچولو بزارم
۳ لایک
۴ کامنت
خوش حال میشم شرط رو برسونین^^
- ۱۴.۳k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط