{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 47

سه روز از خبر مرگ آدرین گذشته بود.

خانه ناتان دیگر شبیه قبل نبود. هیچ‌کس مثل گذشته حرف نمی‌زد و حتی صدای خنده‌های الورا و سلین هم قطع شده بود.

ناتان بیشتر وقتش را در اتاق آدرین می‌گذراند. گاهی به وسایل پسرش نگاه می‌کرد و گاهی فقط روی تختش می‌نشست.

ویولت هم تقریباً چیزی نمی‌خورد.

هر بار که چشمش به صندلی خالی آدرین می‌افتاد، یاد حرف‌های آخرش می‌افتاد؛ اینکه قرار بود برگردد و دوباره همه کنار هم باشند.

اما حالا دیگر برنمی‌گشت.

---

آن روز، ویولت کنار پنجره نشسته بود که صدای باز شدن در خانه را شنید.

صدای مردی از حیاط آمد:

— آقای ناتان! لوکاس برگشته!

ویولت از جا بلند شد.

+ لوکاس؟!

با عجله به سمت در رفت.

لوکاس آنجا ایستاده بود؛ خسته و رنگ‌پریده، اما زنده.

ویولت خودش را به او رساند و محکم در آغوشش گرفت.

+لوکاس... فکر کردم تو رو هم از دست دادیم!

لوکاس هم او را در آغوش گرفت.

— ویولت...

ناتان با شنیدن صدای آن‌ها بیرون آمد. وقتی پسرش را دید، برای چند لحظه فقط نگاهش کرد و بعد او را در آغوش گرفت.

— پسرم...

صدایش شکست.

لوکاس گفت:

— بابا، ببخشید که نتونستم زودتر برگردم.

ناتان سرش را تکان داد.

— مهم اینه که برگشتی...

اما بعد نگاهش به جای خالی آدرین افتاد و اشک‌هایش دوباره سرازیر شد.

---

همه دور میز جمع شدند، ولی هیچ‌کس اشتهای غذا خوردن نداشت.

الورا دست لوکاس را گرفته بود و سلین بی‌صدا گریه می‌کرد. آیریس هم سرش را به شانه ویولت تکیه داده بود.

ناتان بالاخره پرسید:

— لوکاس... آدرین چی شد؟

لوکاس نگاهش را پایین انداخت.

چند لحظه طول کشید تا بتواند حرف بزند.

— وقتی طوفان شروع شد، آدرین سعی کرد کمکم کنه. آخرین چیزی که بهم گفت این بود که برم پیش بقیه...

صدایش لرزید.

— من نتونستم نجاتش بدم.

ویولت سریع دستش را گرفت.

— تقصیر تو نبود، لوکاس.

لوکاس اشک‌هایش را پاک کرد.

— ولی من اونجا بودم... کنارش بودم و نتونستم کاری کنم.

ناتان از جایش بلند شد و پسرش را در آغوش گرفت.

— تو برگشتی، پسرم. آدرین هیچ‌وقت نمی‌خواست تو هم از دست بری.

لوکاس سرش را روی شانه پدرش گذاشت و گریه کرد.

این بار هیچ‌کس سعی نکرد جلوی گریه‌اش را بگیرد.

---

کمی بعد، هوسوک به خانه آمد.

ویولت را در گوشه اتاق دید؛ ساکت نشسته بود و به دستبند کوچکی که آدرین زمانی به او داده بود، نگاه می‌کرد.

هوسوک نزدیک شد.

— لوکاس برگشته. خوشحالم که پیداش کردیم.

ویولت سرش را بلند کرد.

— منم خوشحالم... ولی آدرین نیست.

هوسوک جوابی نداشت.

ویولت ادامه داد:

— همه می‌گن باید قوی باشم، ولی من نمی‌خوام قوی باشم. فقط می‌خوام برادرم برگرده.

چشمانش پر از اشک شد.

هوسوک آرام کنارش نشست.

— لازم نیست الان قوی باشی.

ویولت سرش را پایین انداخت و گریه کرد.

هوسوک چیزی نگفت. می‌دانست هیچ جمله‌ای نمی‌تواند جای خالی آدرین را پر کند.

---

آن شب، وقتی همه خواب بودند، ویولت به اتاق آدرین رفت.

روی تختش نشست و دستبند را کنار بالش گذاشت.

— دلم برات تنگ شده، آدرین...

صدایش در اتاق ساکت پیچید.

— قول داده بودی برگردی.

ویولت سرش را پایین انداخت و مدت زیادی همان‌جا ماند.

در راهرو، هوسوک ایستاده بود. می‌خواست به او فرصت بدهد تا تنها باشد، اما نمی‌توانست بی‌تفاوت از کنارش بگذرد.

او می‌دانست از این به بعد، حتی اگر روزهای خوبی هم در انتظارشان باشد، جای آدرین همیشه در قلب خانواده خالی خواهد ماند.


#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
دیدگاه ها (۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 48چند روز از برگشتن لوکاس گذشته بود،...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 49صبح روز خاکسپاری آدرین، خانه از هم...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 46ویولت چند قدم جلو رفت.— جوابم رو ب...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 45صبح روز بعد، طوفان شدیدتر شده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط