پارت اول — قبل از آن روز
پارت اول — قبل از آن روز
هیچچیز قرار نبود آن روز تغییر کند.
برای یورا، آن روز هم مثل خیلی از روزهای دیگر شروع شده بود؛ یک صبح معمولی، یک روز معمولی، با همان کارهای تکراری و همان فکرهایی که مثل همیشه گوشهی ذهنش میچرخیدند.
هیچ نشانهای وجود نداشت که قرار است چند ساعت بعد، زندگیای که میشناخت برایش تبدیل به چیزی کاملاً ناشناخته شود.
آن روز، بعد از اینکه از خانه بیرون آمد، حتی یک بار هم به این فکر نکرد که شاید این آخرین باری باشد که خیابانهای آشنای شهرش را میبیند.
هوا کمی گرفته بود.
یورا پشت فرمان نشسته بود و در حالی که حواسش به مسیر بود، گاهی نگاه کوتاهی به ساعت میانداخت. ذهنش درگیر چیزهای کاملاً معمولی بود؛ چیزهایی که چند ساعت بعد دیگر هیچ اهمیتی برایش نداشتند.
همهچیز عادی بود.
تا اینکه نبود.
صدای بوق بلندی از سمت راست خیابان آمد.
یورا ناخودآگاه سرش را برگرداند.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
صدای ترمز.
صدای برخورد.
و بعد...
هیچ.
نه صدایی.
نه نوری.
نه حتی تصویری واضح.
فقط تاریکی.
---
نمیدانست چقدر گذشته.
چند دقیقه؟
چند ساعت؟
یا شاید بیشتر؟
در آن تاریکی، هیچچیز وجود نداشت جز صدای مبهمی که گاهی از دور به گوشش میرسید.
صداهایی نامفهوم.
صدای آدمها.
صدای گریه.
صدای کسی که اسمش را صدا میزد.
اما هرچقدر تلاش میکرد چشمهایش را باز کند، نمیتوانست.
بدنش انگار به خودش تعلق نداشت.
میخواست دستش را تکان بدهد، اما نمیتوانست.
میخواست حرف بزند، اما حتی صدای خودش را هم نمیشنید.
بعد دوباره همهچیز محو شد.
---
وقتی چشمهایش را باز کرد، اولین چیزی که دید سقف چوبی بالای سرش بود.
یورا چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند.
بعد پلک زد.
یک بار.
دوباره.
نفسش را آرام بیرون داد و با زحمت نشست.
دردی در سرش پیچید.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ «آخ...»
اتاق کوچک بود.
دیوارها از چوب و کاه ساخته شده بودند. یک پنجرهی کوچک کنار اتاق قرار داشت و نور صبح از لای پردهی نازکی وارد میشد.
یورا گیج به اطراف نگاه کرد.
هیچچیز آشنا نبود.
نه تخت.
نه اتاق.
نه لباسهایی که پوشیده بود.
حتی لباسی که تنش بود هم لباس خودش نبود.
ـ «اینجا کجاست؟»
صدای خودش باعث شد بیشتر بترسد.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که در اتاق باز شد.
زنی با لباسهای ساده وارد شد.
همین که چشمش به یورا افتاد، با عجله جلو آمد.
ـ «بالاخره بیدار شدی...»
یورا ناخودآگاه خودش را عقب کشید.
زن ایستاد.
ـ «یورا؟»
یورا چیزی نگفت.
زن با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «حالت خوبه؟»
یورا فقط خیره نگاهش میکرد.
آن زن را نمیشناخت.
اصلاً نمیشناخت.
زن قدمی جلو آمد.
ـ «منم... مادرت.»
قلب یورا فرو ریخت.
مادر؟
نه.
این زن مادر او نبود.
یا حداقل... ذهن یورا هیچ خاطرهای از او نداشت.
با صدایی لرزان گفت:
ـ «شما... کی هستین؟»
زن خشکش زد.
چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد صدای مردی از بیرون اتاق آمد:
ـ «چی شده؟»
مردی وارد شد.
پشت سرش هم پسری جوان ایستاده بود.
هر سه نفر به یورا نگاه میکردند.
و یورا به هر سه نفر.
هیچکدام را نمیشناخت.
مرد با نگرانی پرسید:
ـ «یورا، منو میشناسی؟»
یورا آرام سرش را تکان داد.
ـ «نه...»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
پسر جوان قدمی جلو آمد.
ـ «یعنی... حافظهش رو از دست داده؟»
یورا هنوز به آنها نگاه میکرد.
اما چیزی بیشتر از فراموشی در ذهنش بود.
یک سؤال مدام در سرش میچرخید.
چرا هیچچیز اینجا آشنا نیست؟
و مهمتر از آن...
چرا هیچچیز شبیه دنیایی که میشناخت نبود؟
هیچچیز قرار نبود آن روز تغییر کند.
برای یورا، آن روز هم مثل خیلی از روزهای دیگر شروع شده بود؛ یک صبح معمولی، یک روز معمولی، با همان کارهای تکراری و همان فکرهایی که مثل همیشه گوشهی ذهنش میچرخیدند.
هیچ نشانهای وجود نداشت که قرار است چند ساعت بعد، زندگیای که میشناخت برایش تبدیل به چیزی کاملاً ناشناخته شود.
آن روز، بعد از اینکه از خانه بیرون آمد، حتی یک بار هم به این فکر نکرد که شاید این آخرین باری باشد که خیابانهای آشنای شهرش را میبیند.
هوا کمی گرفته بود.
یورا پشت فرمان نشسته بود و در حالی که حواسش به مسیر بود، گاهی نگاه کوتاهی به ساعت میانداخت. ذهنش درگیر چیزهای کاملاً معمولی بود؛ چیزهایی که چند ساعت بعد دیگر هیچ اهمیتی برایش نداشتند.
همهچیز عادی بود.
تا اینکه نبود.
صدای بوق بلندی از سمت راست خیابان آمد.
یورا ناخودآگاه سرش را برگرداند.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
صدای ترمز.
صدای برخورد.
و بعد...
هیچ.
نه صدایی.
نه نوری.
نه حتی تصویری واضح.
فقط تاریکی.
---
نمیدانست چقدر گذشته.
چند دقیقه؟
چند ساعت؟
یا شاید بیشتر؟
در آن تاریکی، هیچچیز وجود نداشت جز صدای مبهمی که گاهی از دور به گوشش میرسید.
صداهایی نامفهوم.
صدای آدمها.
صدای گریه.
صدای کسی که اسمش را صدا میزد.
اما هرچقدر تلاش میکرد چشمهایش را باز کند، نمیتوانست.
بدنش انگار به خودش تعلق نداشت.
میخواست دستش را تکان بدهد، اما نمیتوانست.
میخواست حرف بزند، اما حتی صدای خودش را هم نمیشنید.
بعد دوباره همهچیز محو شد.
---
وقتی چشمهایش را باز کرد، اولین چیزی که دید سقف چوبی بالای سرش بود.
یورا چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند.
بعد پلک زد.
یک بار.
دوباره.
نفسش را آرام بیرون داد و با زحمت نشست.
دردی در سرش پیچید.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ «آخ...»
اتاق کوچک بود.
دیوارها از چوب و کاه ساخته شده بودند. یک پنجرهی کوچک کنار اتاق قرار داشت و نور صبح از لای پردهی نازکی وارد میشد.
یورا گیج به اطراف نگاه کرد.
هیچچیز آشنا نبود.
نه تخت.
نه اتاق.
نه لباسهایی که پوشیده بود.
حتی لباسی که تنش بود هم لباس خودش نبود.
ـ «اینجا کجاست؟»
صدای خودش باعث شد بیشتر بترسد.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که در اتاق باز شد.
زنی با لباسهای ساده وارد شد.
همین که چشمش به یورا افتاد، با عجله جلو آمد.
ـ «بالاخره بیدار شدی...»
یورا ناخودآگاه خودش را عقب کشید.
زن ایستاد.
ـ «یورا؟»
یورا چیزی نگفت.
زن با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «حالت خوبه؟»
یورا فقط خیره نگاهش میکرد.
آن زن را نمیشناخت.
اصلاً نمیشناخت.
زن قدمی جلو آمد.
ـ «منم... مادرت.»
قلب یورا فرو ریخت.
مادر؟
نه.
این زن مادر او نبود.
یا حداقل... ذهن یورا هیچ خاطرهای از او نداشت.
با صدایی لرزان گفت:
ـ «شما... کی هستین؟»
زن خشکش زد.
چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد صدای مردی از بیرون اتاق آمد:
ـ «چی شده؟»
مردی وارد شد.
پشت سرش هم پسری جوان ایستاده بود.
هر سه نفر به یورا نگاه میکردند.
و یورا به هر سه نفر.
هیچکدام را نمیشناخت.
مرد با نگرانی پرسید:
ـ «یورا، منو میشناسی؟»
یورا آرام سرش را تکان داد.
ـ «نه...»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
پسر جوان قدمی جلو آمد.
ـ «یعنی... حافظهش رو از دست داده؟»
یورا هنوز به آنها نگاه میکرد.
اما چیزی بیشتر از فراموشی در ذهنش بود.
یک سؤال مدام در سرش میچرخید.
چرا هیچچیز اینجا آشنا نیست؟
و مهمتر از آن...
چرا هیچچیز شبیه دنیایی که میشناخت نبود؟
- ۹۹
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط