توبزرگی و زورق من کوچک.

توبزرگی و زورق من کوچک.

به تو توکل می کنم که همه کس را حمایت می کنی.


با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد.

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است،

خدایا! ای یاور بی کسان با من بمان!

در هر لحظه به حضور «تو» نیازمندم!

چه چیزی جز لطف «تو» می تواند ترس ها را در هم شکند؟

چه کسی جز «تو» می تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!


از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون «تو» در کنار منی!

آنجا که «تو» هستی اشک ها سوزنده نیستند،

مرگ هم تلخ نیست.

اگر با من بمانی، همیشه پیروزم


کشتی هایم به دریا رفته اند.

حتی اگر بادبان ها و دکل های شکسته باز گردند،

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد!

و از پلیدی، نیکی به بار می آورد.

حتی اگر کشتی هایم در هم شکنند

و همه امیدهایم غرق شوند

فریاد می زنم: به «تو» اعتماد می کنم!


با تو مرگ هم تلخ نیست...
دیدگاه ها (۱)

قصه سی و هفتم: امام مهدی (عج) و غیبت صغری (بخش پایانی)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 11#لینو #فیکشنلونا هنوز منتظر جواب ...

رمان هفتمین سایه

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

پارت دوم: «طوفان در شیشه‌ها»صدای رگبار باران شدیدتر شده بود ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:19فایل باز شد، در لحظه اول دوربین تار ب...

به تو توکل می کنم که همه کس را حمایت می کنی.با من بمان که ظل...

‌ دریا بیکران است وزورق کوچک.به «تو»توکل میکنم که همه کس را ...

با من بمان که ظلمت شب از راه میرسد. وقتی که هیچ یاوری نیست ...

☀️صبحتون به خیر، روزتون سرشار از اتفاقهای خوب ☀️عارف هندی "ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط