سناریو باکودکو
مرحم عشق
پارت ۳۷
ایزوکو خیلی سریع صبحونشو خورد و کارشو از سر گرفت وقتی یادداشت برداریش تموم شد بلند شد تا بره و از گلخونهی ته باغ قصر گیاه هایی که نیاز داره رو بچینه چندتا از وسایلشو برداشت و رفت بیرون باغ قصر خیلی بزرگ بود انقدر که میشد توش ۳۰ تا خونه جا کرد پر بود از سبز های بزرگ درختچه هایی که به شکل های مختلف بودن و خیلی قشنگ تزیین شده بودن بعد از اینکه از درختچه ها گذشت به بخش گل ها رسید که پر بود از گل از گل های بنفشه تا نرگس و رز و هر گلی که تصورشو کنی بخاطر همین گلا بود که هوای اونجا خوشبو بود ایزوکو نفس عمیقی کشید و این بو ها رو وارد ریه هاش کرد بعد از بخش گلا رفت بیرون و رسید به یه دریاچه ی بزرگی که توش ماهی های ریزی وجود داشت بعد از اینکه دریاچه رو رد کرد بالاخره به گلخونهی بزرگ قصر رسید و وارد گلخونه شد یع اقایی داشت گلا رو اب میداد که ایزوکو رو دید
مرد: سلام پسر جوونه چیزی میخوای
🥦: سلام اقا من دارو ساز جدیدم اسمم ایروکو هیت میخواستم چندتا گل دارویی بهم بدید
مرد: وای چه پسر نازی من بویکن هستم مسئول گلخونه ببینم چی میخوای
ایزوکو لیستی که داشت رو به مرد داد
بویکن: الان برات میارم
مرد رفت و گلایی که ایزوکو میخواست رو اورد
بیوکن: بیا چیز دیگه ای میخوای
🥦: نه ممنون خدافظ
مرد: خدافظ
ایزوکو از گلخونه اومد بیرون تو راه برگشت که داشت میرفت تو دفتر کارش یهو یکی صداش کرد سرشو برگردوند و دنکی رو دید که داشت عین گراز میدویید سمتش و صداش میزد و پشتش کاتسوکی عین گاو نر داشت بهش حمله میکرد و مینا و سرو و ایجیرو هم پشت کاتسوکی بودن و سعی میکردن بهش برسن تا دنکی رو نفرسته اون دنیا دنکی رسید به ایزوکو و پشتش پناه گرفت
⚡: ایزوکووووو جوننن هر کسییی که دوست دارییی نجاتممم بدههههه کمککممم کننننن
🥦: چی شده هان
💥: بیاااااا اینجااااااا شارژرررررر نفلهههه🤬🤬
کاتسوکی سعی میکرد به دنکی برسه و دنکی هم هی پیراهن ایزوکو رو میکشید و ایزوکو رو جلوی کاتسوکی قرار میداد
⚡: کمکککک ایزوکوووو اهههه وااای
💥: از پشت دکووو بیاااا ببرونننن پدرسگگگ🤬
سرو و ایجیرو و مینا رسیدن و از پشت لباس کاتسوکی رو گرفتن و کشیدن
❤: بیا اینوررررر پسررررر
💗: حالاااا یه کاری کرده ولششش کنن
سرو: اره بیخیال
تو این هیری ویری یهو ایزوکو داد زد
🥦: اینجا چه خبرههههههه
همه یهو واستادن
🥦: کاچان چی شده
💥: بهتره از این نفلهی بی پدر و مادر بپرسی 🤬
🥦: چیکار کردی دنکی
⚡: هیچی باهاش شوخی کردم
🥦: چه شوخی ای
⚡: کاتسوکی داشت تمرین شمشیر زنی میکرد منم دیدم گرمشه یه باکنک ابی رو برداشتم پرت کردم سمتش و اون ترکید ولی نمیدونستم سگ میشه
💥: سگ خودتی بیشعور🤬
🥦: حالا عیبی نداره کاچان نمیخواد بکشیش ول کن
💥: * نفس حرصی* باشه 😤
دنکی از پشت ایزوکو اومد بیرون و رفت پشت ایجیرو قایم شد
💥: دفعه بعدی کلتو میکنم شی فهم شدی نفله🤬
⚡: اره
💥: هی دکو تو کجا میرفتی ( تغییر مود رو نگاه )
🥦: هیچی گلا رو گرفتم تا برم دارو درست کنم
💥: خیلی خب برو
🥦: خدافظ 😊
❤: هی رفیق بیا ما هم بریم
و کاتسوکی همینطور که به دنکی چشم غره میرفت
💥: راه بیوفتید
..............................................................
شوتو داشت تو اتاقش نامه ها رو مهر میزد که در زدن
شوتو: بیا داخل
خدمتکاری اومد داخل
خدمتکار: شوتو ساما عالیجناب اومدن با شما کار دارن
شوتو: پادشاه باشه الان میام
شوتو از سرجاش بلند شد و رفت به سالن اصلی پشت در واستاد و در زد
تق...تق
پادشاه : بیا تو
شوتو اروم دستگیر رو چرخوند و وارد سالن اصلی شد پادشاه روی تختش نشسته بود و داشت نامه ای رو میخوند
شوتو: سلام عالیجناب
پادشاه سرشو بلند کرد و شوتو رو دید
پادشاه: اه شوتو خیلی وقت بود که ندیده بودمت چطوری
شوتو: خوبم ممنونم پس نامه ی من به دستتون رسیده
پادشاه : اره خوندمش
پادشاه از تختش بلند شد و رفت سمت شوتو
پادشاه: خب شوتو تو مطمئنی که خودشه
شوتو: بله من شکی ندارم
پادشاه: چطور ممکنه از اون زمان سال ها گذشته
شوتو: منم نمیدونم ولی حالا پیداش شده
پادشاه: پس باید شروع کنیم
شوتو: بله منم همین ایده رو دارم هر چه سریع تر بهتر
پادشاه: خب پس میسپارمش به تو
شوتو: از پسش برمیام نگران نباشید
پادشاه: بهت اعتماد دارم سربلندم کن
شوتو: چشم
______________________________________
پایان 😃
پارت ۳۷
ایزوکو خیلی سریع صبحونشو خورد و کارشو از سر گرفت وقتی یادداشت برداریش تموم شد بلند شد تا بره و از گلخونهی ته باغ قصر گیاه هایی که نیاز داره رو بچینه چندتا از وسایلشو برداشت و رفت بیرون باغ قصر خیلی بزرگ بود انقدر که میشد توش ۳۰ تا خونه جا کرد پر بود از سبز های بزرگ درختچه هایی که به شکل های مختلف بودن و خیلی قشنگ تزیین شده بودن بعد از اینکه از درختچه ها گذشت به بخش گل ها رسید که پر بود از گل از گل های بنفشه تا نرگس و رز و هر گلی که تصورشو کنی بخاطر همین گلا بود که هوای اونجا خوشبو بود ایزوکو نفس عمیقی کشید و این بو ها رو وارد ریه هاش کرد بعد از بخش گلا رفت بیرون و رسید به یه دریاچه ی بزرگی که توش ماهی های ریزی وجود داشت بعد از اینکه دریاچه رو رد کرد بالاخره به گلخونهی بزرگ قصر رسید و وارد گلخونه شد یع اقایی داشت گلا رو اب میداد که ایزوکو رو دید
مرد: سلام پسر جوونه چیزی میخوای
🥦: سلام اقا من دارو ساز جدیدم اسمم ایروکو هیت میخواستم چندتا گل دارویی بهم بدید
مرد: وای چه پسر نازی من بویکن هستم مسئول گلخونه ببینم چی میخوای
ایزوکو لیستی که داشت رو به مرد داد
بویکن: الان برات میارم
مرد رفت و گلایی که ایزوکو میخواست رو اورد
بیوکن: بیا چیز دیگه ای میخوای
🥦: نه ممنون خدافظ
مرد: خدافظ
ایزوکو از گلخونه اومد بیرون تو راه برگشت که داشت میرفت تو دفتر کارش یهو یکی صداش کرد سرشو برگردوند و دنکی رو دید که داشت عین گراز میدویید سمتش و صداش میزد و پشتش کاتسوکی عین گاو نر داشت بهش حمله میکرد و مینا و سرو و ایجیرو هم پشت کاتسوکی بودن و سعی میکردن بهش برسن تا دنکی رو نفرسته اون دنیا دنکی رسید به ایزوکو و پشتش پناه گرفت
⚡: ایزوکووووو جوننن هر کسییی که دوست دارییی نجاتممم بدههههه کمککممم کننننن
🥦: چی شده هان
💥: بیاااااا اینجااااااا شارژرررررر نفلهههه🤬🤬
کاتسوکی سعی میکرد به دنکی برسه و دنکی هم هی پیراهن ایزوکو رو میکشید و ایزوکو رو جلوی کاتسوکی قرار میداد
⚡: کمکککک ایزوکوووو اهههه وااای
💥: از پشت دکووو بیاااا ببرونننن پدرسگگگ🤬
سرو و ایجیرو و مینا رسیدن و از پشت لباس کاتسوکی رو گرفتن و کشیدن
❤: بیا اینوررررر پسررررر
💗: حالاااا یه کاری کرده ولششش کنن
سرو: اره بیخیال
تو این هیری ویری یهو ایزوکو داد زد
🥦: اینجا چه خبرههههههه
همه یهو واستادن
🥦: کاچان چی شده
💥: بهتره از این نفلهی بی پدر و مادر بپرسی 🤬
🥦: چیکار کردی دنکی
⚡: هیچی باهاش شوخی کردم
🥦: چه شوخی ای
⚡: کاتسوکی داشت تمرین شمشیر زنی میکرد منم دیدم گرمشه یه باکنک ابی رو برداشتم پرت کردم سمتش و اون ترکید ولی نمیدونستم سگ میشه
💥: سگ خودتی بیشعور🤬
🥦: حالا عیبی نداره کاچان نمیخواد بکشیش ول کن
💥: * نفس حرصی* باشه 😤
دنکی از پشت ایزوکو اومد بیرون و رفت پشت ایجیرو قایم شد
💥: دفعه بعدی کلتو میکنم شی فهم شدی نفله🤬
⚡: اره
💥: هی دکو تو کجا میرفتی ( تغییر مود رو نگاه )
🥦: هیچی گلا رو گرفتم تا برم دارو درست کنم
💥: خیلی خب برو
🥦: خدافظ 😊
❤: هی رفیق بیا ما هم بریم
و کاتسوکی همینطور که به دنکی چشم غره میرفت
💥: راه بیوفتید
..............................................................
شوتو داشت تو اتاقش نامه ها رو مهر میزد که در زدن
شوتو: بیا داخل
خدمتکاری اومد داخل
خدمتکار: شوتو ساما عالیجناب اومدن با شما کار دارن
شوتو: پادشاه باشه الان میام
شوتو از سرجاش بلند شد و رفت به سالن اصلی پشت در واستاد و در زد
تق...تق
پادشاه : بیا تو
شوتو اروم دستگیر رو چرخوند و وارد سالن اصلی شد پادشاه روی تختش نشسته بود و داشت نامه ای رو میخوند
شوتو: سلام عالیجناب
پادشاه سرشو بلند کرد و شوتو رو دید
پادشاه: اه شوتو خیلی وقت بود که ندیده بودمت چطوری
شوتو: خوبم ممنونم پس نامه ی من به دستتون رسیده
پادشاه : اره خوندمش
پادشاه از تختش بلند شد و رفت سمت شوتو
پادشاه: خب شوتو تو مطمئنی که خودشه
شوتو: بله من شکی ندارم
پادشاه: چطور ممکنه از اون زمان سال ها گذشته
شوتو: منم نمیدونم ولی حالا پیداش شده
پادشاه: پس باید شروع کنیم
شوتو: بله منم همین ایده رو دارم هر چه سریع تر بهتر
پادشاه: خب پس میسپارمش به تو
شوتو: از پسش برمیام نگران نباشید
پادشاه: بهت اعتماد دارم سربلندم کن
شوتو: چشم
______________________________________
پایان 😃
- ۲۳.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط