اشتباه من
ادامه:
بابا: خوبه پس باهم کنار اومدید بالاخره
لارا: آه اممم بله بله
تمام این مدت جونگکوک فقط بهم زل زده بود ، هیچ حرفی نمیزد ، جوری بهم زل زده بود که انگار من فقط مال اونم
بابا: جونگکوک پسرم خوبی ؟ قرمز شدی!
لارا: آه چیزه جونگکوک گرمش شده بود آخه داشته تمرین میکرده برای همونه
بابا: دخترم تو چرا بجای اون جواب میدی، پسرم حرف بزن دیگه
جونگکوک ویو
اون مرتیکه داشت سوالای مزخرف میپرسید ، ولی تنها چیزی که بهش توجه میکردم چشمای لارا بود که مثل یه اقیانوس میدرخشید و به بدنش که مثل یه الهه یونانی تراشیده و زیبا بود ، جز اون چیزی نمیدیدم ، اون حس چند لحظه پیش ، اون لمسا ، اون ناله های لارا همشون واقعی بود و باعث شد بهشون معتاد شم
مامان : پسرم خوبی ؟؟
جونگکوک جواب نداد
بابا: دخترم میتونی جونگکوک و ببری اتاقش انگار خوب نیست
لارا: من؟ نمیشه خود...
جونگکوک: خودم میرم
جونگکوک رفت توی اتاقش و حتی برای شام هم بیرون نیومد شب شده بود و میخواستم برم بخوابم
مامان: لارا
لارا: بله
مامان: دخترم برو قرصای جونگکوک و بهش بده ایناهاش....
لارا: قرص؟ مگه قرص میخوره ؟
مامان: اره برای مشکلات اعصاب انگار مصرف میکنه
لارا: مامان میشه خودت ببریش ؟
نمیتونستم بعد از اون اتفاقا به جونگکوک نگاه کنم اصلا نمیتونم
مامان: لارا چی شده؟ وقتی با پدرت برگشتیم دیدم رنگت پریده بود و حالت خوب نبود ، چیزی شده؟ جونگکوک کاری باهات کرده ؟
لارا: نه ( خیلی محکم) نه مامان هیچی نشده بود فقط بحث کردیم
مامان: عزیزم هرچی شد میتونی بهم بگی
لارا: هه! تو حتی به دختر خودت نگفتی داری ازدواج میکنی اونوقت اینجا برای من فیلم هندی بازی راه میندازی ، ( قرصا رو از دستش گرفتم ) شبت بخیر
بعد از حرف زدن با مامان رفتم دم در جونگکوک ، راستش بعد اون اتفاقات اصلا روم نمیشه بهش نگاه کنم اصلا نمیخوام ببینمش با کلی بدبختی در زدم
جونگکوک: کیه (سرد)
لارا: منم
جونگکوک: بیا تو
رفتم تو و دیدم با بالاتنه لخت تو بالکن داره سیگار میکشه
لارا: بیا، ....قرصاتو بخور
جونگکوک: برای قرص اومدی ؟
لارا: ....پس...برای چی بیام
جونگکوک: دارم سیگار میکشم بزارش اونجا بعداً میخورم
لارا: مرتیکه مگه من اینجا کلفت توعم؟ بگیر کوفت کن انقد هم سیگار نکش
جونگکوک: انقد برات مهمه نکشم؟
لارا: اره
جونگکوک: میدونی که تنها چیزی که حالمو خوب میکنه اینو و ....
لارا: اینو چی؟
جونگکوک: سکسه
لارا: اهمم....اممم
جونگکوک: حالا تو بگو جئون لارا(بهم نزدیک میشه ) کدومشو الان نیاز دارم
لارا: ( عقب رفتم تا خوردم به در بالکن)
جونگکوک: نظر تو چیه پرنسس؟
لارا: ....اه .... اصلا سیگار بکش بابا
جونگکوک: منم همین فکرو میکردم
سیگارو گرفتم و پرتش کردم پایین
جونگکوک: چه غلطی میکنی؟
لارا: خوب کردم ، قرصتو بخور زودباش
جونگکوک: الان که فک میکنم انگار دومین گزینه باید حالمو خوب کنه
لارا: جونگکوک هرگز ، لطفا ، حتی مامانم هم پرسید ازم که چی شده دیگه....دیگه نمیخوام این اتف...
جونگکوک: حس خوبی نداشتی؟
لارا: من....
جونگکوک: بگو لارا
نمیدونستم چی بگم ، بگم اولین بارم بود یکی اینطوری لمسم میکرد و بهترین حس جهان و داشتم ولی این اشتباه بود
لارا: هرچی بود تموم شد ، این یه ....اش....اشتباه بود همین
جونگکوک حرفی نزد ، ولی نگاهش سرد شد ، قرصو ازم گرفت و خورد
جونگکوک: بیرون.
لارا: جونگکوک من....
جونگکوک: گفتم گمشو بیرون
رفتم بیرون و به اتاق خودم و رفتم خوابیدم
صبح:
لارا: صبح بخیر
مامان و بابا: صبح بخیر
جونگکوک حرفی نزد
رفتم سر میز نشستم ولی جونگکوک حتی نگاهم هم نکرد و سریع پاشد رفت بیرون
جونگکوک: من میرم بیرون ، دیر میام خونه (رفت)
حرفای دیشبم خیلی بد بود نباید اینطور میگفتم بهش
کل روز و داشتم به همینا فکر میکردم که شب شده بود حدود ساعت ۱۲ شب بود که صدای کلید توی در و شنیدم میدونستم جونگکوکه و سریع رفتم سمت در
لارا: جونگ.....
لایک و فالو یادتون نرههه🩷💞🤍
بابا: خوبه پس باهم کنار اومدید بالاخره
لارا: آه اممم بله بله
تمام این مدت جونگکوک فقط بهم زل زده بود ، هیچ حرفی نمیزد ، جوری بهم زل زده بود که انگار من فقط مال اونم
بابا: جونگکوک پسرم خوبی ؟ قرمز شدی!
لارا: آه چیزه جونگکوک گرمش شده بود آخه داشته تمرین میکرده برای همونه
بابا: دخترم تو چرا بجای اون جواب میدی، پسرم حرف بزن دیگه
جونگکوک ویو
اون مرتیکه داشت سوالای مزخرف میپرسید ، ولی تنها چیزی که بهش توجه میکردم چشمای لارا بود که مثل یه اقیانوس میدرخشید و به بدنش که مثل یه الهه یونانی تراشیده و زیبا بود ، جز اون چیزی نمیدیدم ، اون حس چند لحظه پیش ، اون لمسا ، اون ناله های لارا همشون واقعی بود و باعث شد بهشون معتاد شم
مامان : پسرم خوبی ؟؟
جونگکوک جواب نداد
بابا: دخترم میتونی جونگکوک و ببری اتاقش انگار خوب نیست
لارا: من؟ نمیشه خود...
جونگکوک: خودم میرم
جونگکوک رفت توی اتاقش و حتی برای شام هم بیرون نیومد شب شده بود و میخواستم برم بخوابم
مامان: لارا
لارا: بله
مامان: دخترم برو قرصای جونگکوک و بهش بده ایناهاش....
لارا: قرص؟ مگه قرص میخوره ؟
مامان: اره برای مشکلات اعصاب انگار مصرف میکنه
لارا: مامان میشه خودت ببریش ؟
نمیتونستم بعد از اون اتفاقا به جونگکوک نگاه کنم اصلا نمیتونم
مامان: لارا چی شده؟ وقتی با پدرت برگشتیم دیدم رنگت پریده بود و حالت خوب نبود ، چیزی شده؟ جونگکوک کاری باهات کرده ؟
لارا: نه ( خیلی محکم) نه مامان هیچی نشده بود فقط بحث کردیم
مامان: عزیزم هرچی شد میتونی بهم بگی
لارا: هه! تو حتی به دختر خودت نگفتی داری ازدواج میکنی اونوقت اینجا برای من فیلم هندی بازی راه میندازی ، ( قرصا رو از دستش گرفتم ) شبت بخیر
بعد از حرف زدن با مامان رفتم دم در جونگکوک ، راستش بعد اون اتفاقات اصلا روم نمیشه بهش نگاه کنم اصلا نمیخوام ببینمش با کلی بدبختی در زدم
جونگکوک: کیه (سرد)
لارا: منم
جونگکوک: بیا تو
رفتم تو و دیدم با بالاتنه لخت تو بالکن داره سیگار میکشه
لارا: بیا، ....قرصاتو بخور
جونگکوک: برای قرص اومدی ؟
لارا: ....پس...برای چی بیام
جونگکوک: دارم سیگار میکشم بزارش اونجا بعداً میخورم
لارا: مرتیکه مگه من اینجا کلفت توعم؟ بگیر کوفت کن انقد هم سیگار نکش
جونگکوک: انقد برات مهمه نکشم؟
لارا: اره
جونگکوک: میدونی که تنها چیزی که حالمو خوب میکنه اینو و ....
لارا: اینو چی؟
جونگکوک: سکسه
لارا: اهمم....اممم
جونگکوک: حالا تو بگو جئون لارا(بهم نزدیک میشه ) کدومشو الان نیاز دارم
لارا: ( عقب رفتم تا خوردم به در بالکن)
جونگکوک: نظر تو چیه پرنسس؟
لارا: ....اه .... اصلا سیگار بکش بابا
جونگکوک: منم همین فکرو میکردم
سیگارو گرفتم و پرتش کردم پایین
جونگکوک: چه غلطی میکنی؟
لارا: خوب کردم ، قرصتو بخور زودباش
جونگکوک: الان که فک میکنم انگار دومین گزینه باید حالمو خوب کنه
لارا: جونگکوک هرگز ، لطفا ، حتی مامانم هم پرسید ازم که چی شده دیگه....دیگه نمیخوام این اتف...
جونگکوک: حس خوبی نداشتی؟
لارا: من....
جونگکوک: بگو لارا
نمیدونستم چی بگم ، بگم اولین بارم بود یکی اینطوری لمسم میکرد و بهترین حس جهان و داشتم ولی این اشتباه بود
لارا: هرچی بود تموم شد ، این یه ....اش....اشتباه بود همین
جونگکوک حرفی نزد ، ولی نگاهش سرد شد ، قرصو ازم گرفت و خورد
جونگکوک: بیرون.
لارا: جونگکوک من....
جونگکوک: گفتم گمشو بیرون
رفتم بیرون و به اتاق خودم و رفتم خوابیدم
صبح:
لارا: صبح بخیر
مامان و بابا: صبح بخیر
جونگکوک حرفی نزد
رفتم سر میز نشستم ولی جونگکوک حتی نگاهم هم نکرد و سریع پاشد رفت بیرون
جونگکوک: من میرم بیرون ، دیر میام خونه (رفت)
حرفای دیشبم خیلی بد بود نباید اینطور میگفتم بهش
کل روز و داشتم به همینا فکر میکردم که شب شده بود حدود ساعت ۱۲ شب بود که صدای کلید توی در و شنیدم میدونستم جونگکوکه و سریع رفتم سمت در
لارا: جونگ.....
لایک و فالو یادتون نرههه🩷💞🤍
- ۴۸.۶k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط