❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 209♡。)
شام سرو شده بود و مهمانها دونه دونه و دسته دسته به پدر و مادر احترام میذاشتن
و اجازه مرخص شدن میگرفتن که برن.
جونگکوک رفت بالاسر بابا و توي گوشش چيزي گفت. بابا كمينگاش کرد
و بعد سر به تایید تکون داد و به مامان جونگکوک رفت بالا سر مامان و کنار گوش مامانم يه چيزي گفت.
مامان لبخندي زد و سر تکون داد.
واه..اینجا چه خبره؟
مامان به دین اشاره زد و زیر گوش دین یه چيزي گفت چشمام داشت از حدقه بیرون میزد.
اینجا چه خبره؟
چی به چیه؟چي ميگن به هم؟
جونگکوک از اون لبخندهاي دختر کشش بهم زد
و زل زد بهم.
متعجب و خیره بهش نوشیدنیم رو خوردم
کم کم سالن خالي شد.
فقط ما پنج نفر موندیم..
من ایستاده گوشه سالن مامان و بابا روي تخت مخصوصشون نشسته بودن
دین کنار مامان ایستاده بود
و جونگکوک بعد از رفتن آخرین مهمون در رو پشت سرشون بست و برگشت
سمت ماها و وسط سالن وایستاد.
نفس عميقي كشید و نگاهی به من کرد
و بعد به بابا نگاه کرد.
بابا : خوب جونگکوک... گفتي ميخواي باهامون حرف بزني میشنویم..
با استرس به جونگکوک خیره شدم.
کمي دست دست کرد و بعد عصبي و با استرس..
کوتاه خندید و گفت : فك كردم دفعه دومش اسون تره ولی انگار..
نگاهش رو روي من کشید و بهم خیره شد.
قلبم تند میزد ولي حس میکردم
میدونم چی میخواد بگه واسه همین بهش لبخند زدم تا آرومش کنم.
نگاهش رو ازمن روي بابا کشید
و بدون مکث گفت : من میخوام دخترتون بانو کریستینا رو ازتون خواستگاري کنم.. براي دفعه دوم..
قلبم هوري واي خداا سکوت
بد و رعب اوري تو سالن حاکم شد هیچ کس هیچی نمیگفت
(。♡part 209♡。)
شام سرو شده بود و مهمانها دونه دونه و دسته دسته به پدر و مادر احترام میذاشتن
و اجازه مرخص شدن میگرفتن که برن.
جونگکوک رفت بالاسر بابا و توي گوشش چيزي گفت. بابا كمينگاش کرد
و بعد سر به تایید تکون داد و به مامان جونگکوک رفت بالا سر مامان و کنار گوش مامانم يه چيزي گفت.
مامان لبخندي زد و سر تکون داد.
واه..اینجا چه خبره؟
مامان به دین اشاره زد و زیر گوش دین یه چيزي گفت چشمام داشت از حدقه بیرون میزد.
اینجا چه خبره؟
چی به چیه؟چي ميگن به هم؟
جونگکوک از اون لبخندهاي دختر کشش بهم زد
و زل زد بهم.
متعجب و خیره بهش نوشیدنیم رو خوردم
کم کم سالن خالي شد.
فقط ما پنج نفر موندیم..
من ایستاده گوشه سالن مامان و بابا روي تخت مخصوصشون نشسته بودن
دین کنار مامان ایستاده بود
و جونگکوک بعد از رفتن آخرین مهمون در رو پشت سرشون بست و برگشت
سمت ماها و وسط سالن وایستاد.
نفس عميقي كشید و نگاهی به من کرد
و بعد به بابا نگاه کرد.
بابا : خوب جونگکوک... گفتي ميخواي باهامون حرف بزني میشنویم..
با استرس به جونگکوک خیره شدم.
کمي دست دست کرد و بعد عصبي و با استرس..
کوتاه خندید و گفت : فك كردم دفعه دومش اسون تره ولی انگار..
نگاهش رو روي من کشید و بهم خیره شد.
قلبم تند میزد ولي حس میکردم
میدونم چی میخواد بگه واسه همین بهش لبخند زدم تا آرومش کنم.
نگاهش رو ازمن روي بابا کشید
و بدون مکث گفت : من میخوام دخترتون بانو کریستینا رو ازتون خواستگاري کنم.. براي دفعه دوم..
قلبم هوري واي خداا سکوت
بد و رعب اوري تو سالن حاکم شد هیچ کس هیچی نمیگفت
- ۱.۸k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط