Ten
📸 دکمه ی شاتر
پارت ده :
از فرصت استفاده کردم و سریع داخل خانه شدم . در را از داخل قفل کردم و قفل پنجره ها بستم . بعد از اینکه سریع همه چیز را قفل کردم از پله ها بالا رفتم . وارد یکی از اتاق ها طبقه بالا شدم و در آن را نیز قفل کردم . اگر پنجره را بشکنند ، میتوانند وارد شوند ولی خب مدتی آنها درگیر قفل ها میشوند . من هم میتوانم از این برای تهدیدشان به گزارش دادن کارشان استفاده کنم ؛ چون هم مرد کتک خورده هنوز پایین بود و هم آنها قصد حمله به من را داشتن . اما بر خلاف همهی اینها ، پس از نیم ساعت ، جز صدای جیرجیرک ها چیز دیگری نشنیدم .
از پشت در بلند شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم . رادمهر سوار ماشین بود . مو بلوند و اون پسر کتی ، درگیر رادمهر بودند و ان کتک زن هم داشت تن نفله شده مرد را سوار ماشینشان میکرد . نگاه هم را بر روی ماشین متمرکز کردم ، KMC بود . دوربین را روشن کردم و از آنها که داشتند آن تن بی رمغ آن مرد را بر پشت ماشین جاسازی می کردند ، فیلم گرفتم . او گفت مدرکی دارد که میتواند با من بماند و من نیز اکنون از او مدرکی دارم که میتوانم او را به خاک سیاه بنشانم .
*****
به ساعت نگاه کردم . ساعت یازده صبح بود . آه ، انقدر دیشب بخاطر آن چهار کله پوک دیر خوابیدم که الان بیدار شدم . خمیازه کشیدم و تن کوبیده ام را کش دادم . دیشب از ترس برگشتنشان ، توی همین اتاق طبقهی بالا خوابم برده بود . از روی زمین سفت بلند شدم و به این فکر کردم که حداقل توی این اتاق یک پتو بزارم . قفل در را باز کردم و از پله ها پایین رفتم و یک راست وارد دستشویی شدم . به آینه روشویی نگاه کردم . زیر چشم هایم پف کرده بود و لب هایم خشک شده بود . آبی به صورتم زدم ، دستم را در موهایم فرو کردم و خمیازه کنان از دستشویی بیرون اومدم .
ـــ سلام . روز بخیر .
نگاهم را از جوراب های سیاه بالا کشیدم ، ست خونگی طوسی رنگ و بعد رادمهری که به دیوار کنار دستشویی تکیه داد بود . آب دهانم را قورت دادم . لعنتی حتما برای انتقام دیشب آمده بود . لبخندش حتما نشانه ی همین است .
ـــ تا الان خواب بودی ؟ ... کجا خوابیده بودی حالا ؟
از ترس تو و دوستانت بالا خانه . لبم را تر کردم و پرسیدم : صبحونه درست کردی ؟
ابروهایش بالا رفت . چطوری آمده داخل ؟ نگاهی به در که باز بود کردم . کلید دارد ؟
ـــ کلید ندارم از پنجره اومد داخل .
چه صادقانه ! نگاهم از در سر خورد و به اپن رسید که جز گلدان و زیر گلدانیش چیزه دیگری آنجا نبود .
نگاهم را به طرف رادمهر دوختم و پرسیدم :نگفتی صبحونه درست کردی یا نه ؟
رادمهر که از اینکه شبیه رئیس ها شده بودم عصبی داد زد : مگه من نوکرتم ؟
ـــ تو اومدی داخل ، حداقل این کارو میکردی .
ـــ تو ساق پای منو زدی ، بعد من برای تو صبحونه درست کنم ؟
ـــ من که دیشب با زبون چایی گفت گمشو .
ـــ من گم نمیشم بیشتر از تو توی این شهر بودم .
ـــ الان منظور من این بود کودن ؟
ـــ این خونه مال منم هست . مدرک دارم .
ـــ خب برو بیارش .
اخمم را بیشتر کردم و نفس صدا داری کشیدم . رادمهر پلکی زد و بر عکس چند دقیقه قبل با صدایی آرام گفت : میارمش . ولی بعد از دیدنش قول بده بزاری من تو خونه بمونم .
ابروهایم بالا رفتند .
ـــ نه !
نفسی عمیق کشید و با سر کج شده پرسید : چرا ؟
ـــ دلیل زیاده ... همشون رو باید بگم ؟
زبانش را بروی لبش کشید .
ـــ بگو .
لبخند زدم و شروع کردم .
ـــ تو یه پسری ، بی ادبی ، شعور نداری ، احترام به بانوان سرت نمیشه ، تهدید میکنی ، نمی شناسمت ، از قیافت خوشم نمیاد ...
و نگذاشت که ادامه بدم و دستش را روی دهنم گذاشت . لبش گاز گرفته بود که نخندد و شانه هایش ریز می لرزیدند . گیج نگاهش کردم .
ـــ باشه . باشه فهمیدم ادامه نده .
دوبار پشت سرهم پلک زدم و گیج نگاهش کردم . کجای حرف های من خنده دار بود .
ـــ هوی عمو ناکار شده ، به چی میخندی ؟
لبش را تر کرد .صاف ایستاد و به من لبخندی خبیثانه تحویل داد . لبخندش ترس را به سلول هایم تزریق کرد و قدمی از او فاصله گرفتم . چرا ناگهان انقدر هوا گرم شد ؟ قدم من را جلو آمد و من دوباره عقب رفتم که به دیوار رسیدم . ضربان قلبم همانند موج های خروشان دریا ، تند تند پشت سر هم میآمدند . مطمئنم که مردمک چشمانم اکنون گشاد شده بود . آب دهانم را قورت دادم که او دوباره قدم من را جلو آمد . سرم را بالا گرفتم تا بتوانم از نگاهش بخوانم که با من چه کار دارد . بر روی تن من خم شد . ساعدش را به دیوار بالای سر من تکیه داد .
ـــ خانم چی باید صدات کنم ؟
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت ده :
از فرصت استفاده کردم و سریع داخل خانه شدم . در را از داخل قفل کردم و قفل پنجره ها بستم . بعد از اینکه سریع همه چیز را قفل کردم از پله ها بالا رفتم . وارد یکی از اتاق ها طبقه بالا شدم و در آن را نیز قفل کردم . اگر پنجره را بشکنند ، میتوانند وارد شوند ولی خب مدتی آنها درگیر قفل ها میشوند . من هم میتوانم از این برای تهدیدشان به گزارش دادن کارشان استفاده کنم ؛ چون هم مرد کتک خورده هنوز پایین بود و هم آنها قصد حمله به من را داشتن . اما بر خلاف همهی اینها ، پس از نیم ساعت ، جز صدای جیرجیرک ها چیز دیگری نشنیدم .
از پشت در بلند شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم . رادمهر سوار ماشین بود . مو بلوند و اون پسر کتی ، درگیر رادمهر بودند و ان کتک زن هم داشت تن نفله شده مرد را سوار ماشینشان میکرد . نگاه هم را بر روی ماشین متمرکز کردم ، KMC بود . دوربین را روشن کردم و از آنها که داشتند آن تن بی رمغ آن مرد را بر پشت ماشین جاسازی می کردند ، فیلم گرفتم . او گفت مدرکی دارد که میتواند با من بماند و من نیز اکنون از او مدرکی دارم که میتوانم او را به خاک سیاه بنشانم .
*****
به ساعت نگاه کردم . ساعت یازده صبح بود . آه ، انقدر دیشب بخاطر آن چهار کله پوک دیر خوابیدم که الان بیدار شدم . خمیازه کشیدم و تن کوبیده ام را کش دادم . دیشب از ترس برگشتنشان ، توی همین اتاق طبقهی بالا خوابم برده بود . از روی زمین سفت بلند شدم و به این فکر کردم که حداقل توی این اتاق یک پتو بزارم . قفل در را باز کردم و از پله ها پایین رفتم و یک راست وارد دستشویی شدم . به آینه روشویی نگاه کردم . زیر چشم هایم پف کرده بود و لب هایم خشک شده بود . آبی به صورتم زدم ، دستم را در موهایم فرو کردم و خمیازه کنان از دستشویی بیرون اومدم .
ـــ سلام . روز بخیر .
نگاهم را از جوراب های سیاه بالا کشیدم ، ست خونگی طوسی رنگ و بعد رادمهری که به دیوار کنار دستشویی تکیه داد بود . آب دهانم را قورت دادم . لعنتی حتما برای انتقام دیشب آمده بود . لبخندش حتما نشانه ی همین است .
ـــ تا الان خواب بودی ؟ ... کجا خوابیده بودی حالا ؟
از ترس تو و دوستانت بالا خانه . لبم را تر کردم و پرسیدم : صبحونه درست کردی ؟
ابروهایش بالا رفت . چطوری آمده داخل ؟ نگاهی به در که باز بود کردم . کلید دارد ؟
ـــ کلید ندارم از پنجره اومد داخل .
چه صادقانه ! نگاهم از در سر خورد و به اپن رسید که جز گلدان و زیر گلدانیش چیزه دیگری آنجا نبود .
نگاهم را به طرف رادمهر دوختم و پرسیدم :نگفتی صبحونه درست کردی یا نه ؟
رادمهر که از اینکه شبیه رئیس ها شده بودم عصبی داد زد : مگه من نوکرتم ؟
ـــ تو اومدی داخل ، حداقل این کارو میکردی .
ـــ تو ساق پای منو زدی ، بعد من برای تو صبحونه درست کنم ؟
ـــ من که دیشب با زبون چایی گفت گمشو .
ـــ من گم نمیشم بیشتر از تو توی این شهر بودم .
ـــ الان منظور من این بود کودن ؟
ـــ این خونه مال منم هست . مدرک دارم .
ـــ خب برو بیارش .
اخمم را بیشتر کردم و نفس صدا داری کشیدم . رادمهر پلکی زد و بر عکس چند دقیقه قبل با صدایی آرام گفت : میارمش . ولی بعد از دیدنش قول بده بزاری من تو خونه بمونم .
ابروهایم بالا رفتند .
ـــ نه !
نفسی عمیق کشید و با سر کج شده پرسید : چرا ؟
ـــ دلیل زیاده ... همشون رو باید بگم ؟
زبانش را بروی لبش کشید .
ـــ بگو .
لبخند زدم و شروع کردم .
ـــ تو یه پسری ، بی ادبی ، شعور نداری ، احترام به بانوان سرت نمیشه ، تهدید میکنی ، نمی شناسمت ، از قیافت خوشم نمیاد ...
و نگذاشت که ادامه بدم و دستش را روی دهنم گذاشت . لبش گاز گرفته بود که نخندد و شانه هایش ریز می لرزیدند . گیج نگاهش کردم .
ـــ باشه . باشه فهمیدم ادامه نده .
دوبار پشت سرهم پلک زدم و گیج نگاهش کردم . کجای حرف های من خنده دار بود .
ـــ هوی عمو ناکار شده ، به چی میخندی ؟
لبش را تر کرد .صاف ایستاد و به من لبخندی خبیثانه تحویل داد . لبخندش ترس را به سلول هایم تزریق کرد و قدمی از او فاصله گرفتم . چرا ناگهان انقدر هوا گرم شد ؟ قدم من را جلو آمد و من دوباره عقب رفتم که به دیوار رسیدم . ضربان قلبم همانند موج های خروشان دریا ، تند تند پشت سر هم میآمدند . مطمئنم که مردمک چشمانم اکنون گشاد شده بود . آب دهانم را قورت دادم که او دوباره قدم من را جلو آمد . سرم را بالا گرفتم تا بتوانم از نگاهش بخوانم که با من چه کار دارد . بر روی تن من خم شد . ساعدش را به دیوار بالای سر من تکیه داد .
ـــ خانم چی باید صدات کنم ؟
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳۱۲
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط