چند پارتی

پارت۹

ساعت ۱۱:۵۰ شب ـ اتاق گریم

بالاخره غذایم تمام شد. جونگ‌کوک سینی را برداشت و به سمت در رفت.

با خوشحالی فکر کردم بالاخره تنها می‌شوم.

اما درست قبل از خروج، برگشت.

ـ ا.ت؟

ـ چیه دیگه؟!

ـ وقتی می‌خوابی، چراغ روشن باشه یا خاموش؟

با شک نگاهش کردم.

ـ چرا؟ می‌خوای شب بیای بالای سرم زل بزنی؟!

لبخند زد.

ـ فکر خوبیه.

ـ غلط کردی!

خنده‌اش در اتاق پیچید، اما من از ترس سریع دهانم را بستم.

جونگ‌کوک متوجه شد. خنده‌اش آرام گرفت و چند لحظه نگاهم کرد.

ـ چراغ رو روشن می‌ذارم.

بعد بیرون رفت و در را بست.

چند دقیقه بعد، صدای کشیده‌شدن چیزی پشت در آمد.

آرام به در نزدیک شدم.

ـ کیه؟

جوابی نیامد.

ـ جونگ‌کوک، اگه خودتی، بدون من اصلاً نمی‌ترسم!

صدای خنده‌ای از پشت در بلند شد.

ـ پس چرا صدات می‌لرزه؟

ـ چون... چون سرما خوردم!

ـ توی اتاق گرم؟

ـ بیماری من به تو ربطی نداره!

در باز شد.

جونگ‌کوک با یک بالش و پتوی مشکی وارد شد.

ـ اینا برای توئه.

به وسایل نگاه کردم.

ـ چرا؟

ـ چون تختت زیادی سرده.

نگاهم روی صورت سفید و آرایش ترسناکش ثابت ماند.

ـ تو همیشه این‌قدر عجیبی یا امروز جشنواره‌ی روانی‌هاست؟

جونگ‌کوک بالش را روی تخت گذاشت.

ـ فقط وقتی تو اینجایی.

برای یک لحظه ساکت شدم.

او هم ساکت ماند؛ انگار خودش هم از حرفی که زده بود، تعجب کرده باشد.

بعد صورتش را برگرداند.

ـ بخواب، ا.ت.

به‌سرعت زیر پتو رفتم.

ـ چراغ رو خاموش نکنی‌ها!

ـ نمی‌کنم.

به سمت در رفت.

ـ جونگ‌کوک؟

ایستاد.

ـ بله؟

ـ تو... واقعاً امشب نمیای اینجا؟

سرش را برگرداند و لبخند زد.

ـ دلت برام تنگ می‌شه؟

بالش را برداشتم و طرفش پرت کردم!

او جاخالی داد و خندید.

ـ شب بخیر، زبون‌دراز!

در بسته شد.

بالش دوم را محکم بغل کردم و زیر لب گفتم:

ـ امیدوارم خواب ببینی تبدیل به سیب‌زمینی شدی!

از پشت در صدایش آمد:

ـ صدات رو می‌شنوم!

پتو را روی سرم کشیدم.

لعنتی! این مرد حتی دیوار هم برای حریم خصوصی باقی نمی‌ذاشت! 😭🖤

اما آن‌طرف در، جونگ‌کوک دیگر نمی‌خندید.

به در بسته خیره ماند و آرام زمزمه کرد:

ـ چرا وقتی می‌ترسی، باز هم سعی می‌کنی شجاع باشی، کوچولو؟

لبخند محوی روی لبش نشست.

ـ نمی‌دونی با من چه‌کار می‌کنی...
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی جونگ کوک

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

رمان «دختر کوچولوی من» پارت دوم

چند پارتی بازیچه

پارت ۱۹۵

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۲ | «مهمان ناخوانده‌تر» ج...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط