جن زیبا
پارت ۶
ویو رونیا
بلخره میام پیشت عشق من
زود معجون قبل اینکه افراد لوسیفربرسن سر کشیدم وقتی اومدن از دستو پام گرفتن و منو به ۴ تا چوب با طنابستن وقتی چوب ها حرکت کنه دست و مای منم کنده میشن ....ترس روب خاطر اینکه قرار بود پی شجونگکوک برم دفن کردم توی دلم و فقط به اون فک کردم
لوسیفر:بکشید
رونیا : (جیغ)
...................
کوک یهویی از خواب میپرع
قلبش به شدت تند میزد خواب بد دیده بود نه ....فقط لشل داشت مچاله میشد ناخودآگاه بغض کردع بود برای اولینبار دلش برای اون دخترک ابلیسی تنگ شدع بود
به سمت پنجره رفت اسموننگاه کرد
توس سرش صدای جیع شنیده میشد هر بار جیغ باعث میشد دست و پای پسر از این حس شل بشه و براش دیوانه کننده ترین حالت بود عصبی بودع چرا دارع بهش فک میکنه .....
زود لباسش رو از تنش بیرون آورد و فقط با یه شلوار به سمت تخت رفت روی اون دراز کشید و با اون حس دیوانه کننده خوابش برد
ویو صبح ساعت ۹ جونگکوک
با حس اینکه کسی دارع گونه اش رو نوازش میکنه چشماش رو باز کرد
یه دختر داشت نوازشش میکرد اما وقتی کاملا چشماشو باز کرد اون خودش بود با چشمای سبزش که الان دقیقا روبه روی چشمان کوک بود بهش نگاه میکرد احساس کرد که انقدر خ شحاله که حاضره همین الان سکته کنه
ولی چیز یکه قلبش رو خیلی قلقلک میداد ل.خت بودن دخترک بود بدون هیچ لباسی و اوریان روی تخت پسر بود از این حالت دختر کمی تعجب کرد
کوک :ت واقع خودتی (تعجب)
رونیا : ارع ..منم
کوک : چرا لختی ؟(تعجب)
رونیا : (خجالت ) خوب ...خب..
کوک :جن ها که خجالت نمیکشن (پوزخند)
رونیا :من دیگه یه جن ...نیستم(لبخند به صورت کوک نگاه میکنه )
کوک : واقع(خوشحال) ...دیگه شیطان نیستی
رونیا :اوهوم(خجالت)
ویو راوی
کوک که انکاری از این حرف خیلی خوشحال شده بود دختر رو همونجوری بغل کرد که بدن های اوریانشون بهممیخورد و رونیا از این حس خوش شمیومد ......
ویو رونیا
بلخره میام پیشت عشق من
زود معجون قبل اینکه افراد لوسیفربرسن سر کشیدم وقتی اومدن از دستو پام گرفتن و منو به ۴ تا چوب با طنابستن وقتی چوب ها حرکت کنه دست و مای منم کنده میشن ....ترس روب خاطر اینکه قرار بود پی شجونگکوک برم دفن کردم توی دلم و فقط به اون فک کردم
لوسیفر:بکشید
رونیا : (جیغ)
...................
کوک یهویی از خواب میپرع
قلبش به شدت تند میزد خواب بد دیده بود نه ....فقط لشل داشت مچاله میشد ناخودآگاه بغض کردع بود برای اولینبار دلش برای اون دخترک ابلیسی تنگ شدع بود
به سمت پنجره رفت اسموننگاه کرد
توس سرش صدای جیع شنیده میشد هر بار جیغ باعث میشد دست و پای پسر از این حس شل بشه و براش دیوانه کننده ترین حالت بود عصبی بودع چرا دارع بهش فک میکنه .....
زود لباسش رو از تنش بیرون آورد و فقط با یه شلوار به سمت تخت رفت روی اون دراز کشید و با اون حس دیوانه کننده خوابش برد
ویو صبح ساعت ۹ جونگکوک
با حس اینکه کسی دارع گونه اش رو نوازش میکنه چشماش رو باز کرد
یه دختر داشت نوازشش میکرد اما وقتی کاملا چشماشو باز کرد اون خودش بود با چشمای سبزش که الان دقیقا روبه روی چشمان کوک بود بهش نگاه میکرد احساس کرد که انقدر خ شحاله که حاضره همین الان سکته کنه
ولی چیز یکه قلبش رو خیلی قلقلک میداد ل.خت بودن دخترک بود بدون هیچ لباسی و اوریان روی تخت پسر بود از این حالت دختر کمی تعجب کرد
کوک :ت واقع خودتی (تعجب)
رونیا : ارع ..منم
کوک : چرا لختی ؟(تعجب)
رونیا : (خجالت ) خوب ...خب..
کوک :جن ها که خجالت نمیکشن (پوزخند)
رونیا :من دیگه یه جن ...نیستم(لبخند به صورت کوک نگاه میکنه )
کوک : واقع(خوشحال) ...دیگه شیطان نیستی
رونیا :اوهوم(خجالت)
ویو راوی
کوک که انکاری از این حرف خیلی خوشحال شده بود دختر رو همونجوری بغل کرد که بدن های اوریانشون بهممیخورد و رونیا از این حس خوش شمیومد ......
- ۲۴.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط