{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤
پارت سوم

«بعضی آدم‌ها، بدون اینکه کاری کنند، توی ذهنت می‌مانند.»

کوک تمام بعدازظهر سعی کرد به تهیونگ فکر نکند.

موفق نشد.

اول خودش را با نقاشی مشغول کرد.

بعد با مرتب کردن وسایلش.

بعد با ورق زدن یک کتاب قدیمی که حتی یک خطش را هم نخواند.

آخر سر قلم‌مو را روی میز گذاشت و با کلافگی گفت:

«اصلاً چرا باید بهش فکر کنم؟»

جوابی نبود.

کوک به بوم خالی روبه‌رویش خیره شد.

بعد، بی‌اختیار، قلم‌مو را برداشت.

چند ضربهٔ آرام زد.

سبز یشمی.

باز هم سبز یشمی.

کوک مکث کرد.

به رنگ روی بوم نگاه کرد و اخم کرد.

«خیلی خب... این دیگه تقصیر منه نیست.»

صدای قدم‌هایی از راهرو آمد.

کوک سریع سرش را بلند کرد.

نایک وارد اتاق شد.

«با کی حرف می‌زنی؟»

«با خودم.»

«پس اوضاع جدیه.»

کوک چشم‌غره رفت.

نایک نزدیک بوم شد.

«سبز؟»

«آره.»

«از کی سبز دوست داشتی؟»

کوک چند لحظه مکث کرد.

«نمی‌دونم.»

نایک نگاه کوتاهی به او انداخت.

آن لبخند کوچک و آشنایش برگشت.

«عجیبه.»

«چی؟»

«هیچی.»

«نایک.»

«گفتم هیچی.»

و قبل از اینکه کوک بتواند بیشتر سؤال کند، نایک از اتاق بیرون رفت.

کوک دوباره به بوم نگاه کرد.

اما این بار، برای اولین بار، متوجه شد چیزی روی صورتش شبیه لبخند است.

---

شب شد.

عمارت آرام گرفته بود.

کوک برای برداشتن کتابی از کتابخانه وارد شد و همان‌جا ایستاد.

تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.

یک دستش داخل جیب کت و دست دیگرش روی لبهٔ پنجره بود.

صدای باران آرام‌تر از شب قبل شده بود.

کوک گفت:

«باز اینجایی.»

تهیونگ برگشت.

«به نظر می‌رسه شما هم همین‌طور.»

کوک لبخند خیلی کوچکی زد.

«این خونه مال منه.»

«پس من مهمانم.»

«دقیقاً.»

تهیونگ سر تکان داد.

«متوجه شدم.»

چند ثانیه سکوت کردند.

کوک دنبال کتابش گشت.

پیدایش کرد.

اما نرفت.

خودش هم نمی‌دانست چرا.

تهیونگ پرسید:

«نقاشی‌تون چی شد؟»

کوک به او نگاه کرد.

«چطور می‌دونی دارم نقاشی می‌کنم؟»

«نایک گفت.»

«آهان.»

دوباره سکوت.

تهیونگ نگاهش را به پنجره برگرداند.

«سبز یشمی قشنگه.»

کوک آرام گفت:

«چی؟»

«رنگی که امروز استفاده کرده بودید.»

کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.

«تو یادت مونده؟»

تهیونگ شانه بالا انداخت.

«بله.»

همین.

فقط یک کلمه.

اما کوک تا چند ثانیه نتوانست جواب بدهد.

آخر سر کتاب را محکم‌تر در دستش گرفت.

«شب بخیر.»

تهیونگ برگشت سمتش.

«شب بخیر، کوک.»

کوک از کتابخانه بیرون رفت.

اما وقتی به اتاقش رسید، تازه فهمید یک چیز عجیب اتفاق افتاده.

تهیونگ اسمش را گفته بود.

و عجیب‌تر اینکه...

کوک دلش می‌خواست دوباره بشنودش.

---

آن شب، دو نفر در دو اتاق متفاوت، به یک گفت‌وگوی کوتاه فکر می‌کردند.

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند این فقط شروع ماجراست.

ادامه دارد....

شرایط برای 3 پارت بعدی:
❤30
🗨20
♾️18
حمایت کنین، 3 پارت طولانی براتون گذاشتم، دوستتون دارم دخترکام، بایی✨💖
دیدگاه ها (۵۴)

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط