{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۱ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۱ پارت


نیمه‌شب بود و هنوز خوابم نبرده بود.

چند بار این طرف و اون طرف شدم، اما فایده‌ای نداشت.

بالاخره از تخت بلند شدم و آروم از اتاق بیرون رفتم.

چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط نور کمی از پنجره وارد می‌شد.

وقتی به سمت آشپزخونه رفتم، متوجه شدم کسی اونجاست.

تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.

& هنوز بیداری؟

برگشت و نگاهم کرد.

— تو هم همین‌طور.

& خوابم نمی‌برد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد صندلی کنار میز رو عقب کشید.

— بشین.

نشستم.

تهیونگ روبه‌روم قرار گرفت.

برای چند لحظه هیچ‌کدوم حرفی نزدیم.

بعد نگاهش رو به پنجره دوخت.

— بعضی شب‌ها خوابم نمی‌بره.

& به چی فکر می‌کنی؟

مکث کوتاهی کرد.

— گذشته.

& چیز خوبی نیست؟

— نه همیشه.

صدایش آرام‌تر از همیشه بود.

برای اولین بار حس کردم پشت اون ظاهر سرد، چیزهایی هست که هیچ‌وقت درباره‌شون حرف نزده.

& لازم نیست برام تعریف کنی.

نگاهش سمت من برگشت.

— چرا؟

& چون شاید بعضی چیزها رو آدم فقط وقتی آماده‌ست باید بگه.

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

— تو همیشه همین‌قدر راحت حرف می‌زنی؟

لبخند کوچیکی زدم.

& وقتی احساس کنم طرف مقابلم می‌خواد حرف بزنه، آره.

نگاهش رو پایین انداخت.

— سال‌هاست کسی اینو ازم نپرسیده.

& چی؟

— اینکه چی توی ذهنمه.

ساکت موندم.

نمی‌خواستم مجبورش کنم چیزی بگه.

بعد از چند لحظه، تهیونگ خیلی آرام گفت:

— ممنون.

& برای چی؟

— برای اینکه پرسیدی... و بعد مجبورم نکردی جواب بدم.

لبخند زدم.

& خواهش می‌کنم.

چند دقیقه دیگه هم همون‌جا نشستیم.

نه حرف خاصی زدیم، نه لازم بود چیزی بگیم.

گاهی فقط اینکه یک نفر کنارت باشه، خودش کافیه.

وقتی از جا بلند شدم، تهیونگ گفت:

— شب بخیر، ات.

& شب بخیر.

این بار وقتی به اتاقم برگشتم، حس عجیبی داشتم.

نه به خاطر حرف‌هایی که زده بود.

به خاطر حرف‌هایی که نزد...

و شاید همین‌ها مهم‌تر بودن.

_________________

🌤ادامه دارد...

خیلیی دوستون دارم و مرسی که حمایت میکنید💘

و اینکه داریم به آخرای داستان نزدیک میشیم😊
دیدگاه ها (۵)

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط