آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۵
.
.
.
.
.
.
(شینوبو)
امروز تعداد افرادی رو که به سردخونه ی ما منتقل میکردن ، بیشتر شد.
یک دختر بچه تقریبا ۷ یا ۸ ساله ، یک مرد بالغ حدودا ۴۰ ساله یا بیشتر ، یک پیرزن که به دلیل کهولت سن مرده و یه دختر جوون.
پلیس> شینوبو+
>خب؟
+اطلاعاتشون رو بده تا توی پرونده هاشون ثبت کنم و برای کاراگاهتون بفرستم.
>چه اطلاعاتی نیاز داری؟
+ببینم تو تازه کاری یا یه جاسوسی چیزی هستی؟
>چ__چی؟ چطوری میتونی به من تهمت جاسوس بودن بزنی؟ من یه افسر تازه کارم....
دروغگو. از اداره ی پلیس امروز باهام تماس گرفتن و گفتن یکی از برادر های شینازوگاوا میاد تا به پرونده های اینا رسیدگی کنه.
کرواتش رو خوب نبسته و یکم شلخته اس ، به بستن کروات عادت نداره. پیرهن و شلوارش انگار بهش بزرگن و همینطور برچسب اسم نداره .یه دزد اطلاعات یا یه جاسوس.
+برای چی اینجایی؟
>اومدم به جسد... ها رسیدگی کنم دیگه...
پلیس به پرونده ی اجساد دسیدگی میکنه نه اونا.
توی سردخونه قدم میزنم و میرم به سمت در خروج . یه در قرمز رنگ که هنوز از درگیریم با نفر قبلی تعمیر نشده.
در رو باز میکنم و میرم سمت دفتم .مامور قلابی دنبالم میاد.
+بشین
میشینه و به میز جلوش نگاه میکنه.
میرم توی آبدار خونه و یه ماهیتابه برمیدارم🤡
بله درست حدس زدید. میخوام بیهوشش کنم و زنگ بزنم به پلیس😂☝️
الکی صدای قوطی چایی و قوری رو در میارم و میگم:« چایی میخوری؟»
حرفی نمیزنه. بر میگردم و به داخل دفتر نگاه میکنم. نیست.
صدای نفس کشیدن یه یارویی میاد. پشت سرمه. لعنتی!
بر میگردم و به عقب نگاه میکنم. مرتیکه با یه تفنگ قدیمی از اونایی که گاوچرون ها داشتن به من شلیک میکنه. هوففف. بخیر گذشت .خورد به ماهیتابه🗿
چشماش ریز میشن و با اسلحه اش دوباره شلیک میکنه. دوباره و دوباره ولی همشون یا خطا میرن یا جاخالی میدم.
+فکر میکنم حالت خوب نیستاااا.
این اسلحه ای نیست که مال خودش باشه ، چون وقتی کسی میخواد اسلحه بخره معمولا چیزی میخره که باهاش راحت باشه نه چیزی که از فاصله ی یه متری هم نتونه باهاش به هدف بزنه.
درحالی که میخوام جاخالی بدم میرم روی کابینت و از روش میدوم سمتش و از بالا با ماهیتابه میپرم پایین و میزنم تو سرش.
رید به آشپزخونه ام پدصگ.
+الو اداره ی پلیس؟ یه مأمور بفرستین آزمایشگاه و سردخونه ی آکای ، متاسفانه یکی از مامورانی که فرستاده بودین برای دریافت اطلاعات مقتولین یه دزد اطلاعات یا شاید هم جاسوس بوده.... نمیدونم دیگه خودتون رسیدگی کنید.... الان بیهوش افتاده کف آشپزخونه ام🗿🎀....... اوکی پس بیاین دنبالش من کار دارم... خدافظ.
چقدر پلیسا جدیدا حرف میزنن.
نوجوون های الان برای بازی و سرگرمی زنگ میزنن به اینور و اونور و اطلاعات غلط میدن ، طبیعیه که فکر کنن سرشون رو داریم شیره میمالیم.....
در آشپزخونه رو میبندم و قفل میکنم. کلید رو میزارم روی میز و نتیجه ی آزمایش های دیروز رو نگاه میکنم.... اطلاعات جدید رو که از مرگ اینا بدست آوردیم باید برای اداره ی کِتسو ارسال کنم.
خودکارم رو از توی جامدادی روبه روم برمیدارم و پرونده ی ساتو دوما رو باز میکنم. پلیس دیروزی عه حافظه ی افتضاحی داشته و این یه نقص بزرگ برای یه کاراگاه یا پلیس محسوب میشه.
شروع میکنم به نوشتن نظرات و استنتاج های خودم توی یخ برگه ی جدا.
"ساتو دوما با زهر سوسن عنکبوتی کشته شده. این یه پرونده ی قتل زنجیره ای عه جناب کاراگاه لطفا اطراف شهر رو بگردین چون اجساد دیگه ای هم باید باشن."
کاغذ رو برش میزنم و بعد تا میکنم. با یه گیره کاغذ میچشبونمش به صفحه ی آخر پرونده. با ماژیک قرمز اسمم رو روش مینویسم تا بدونن از طرف منه.
کوچو شینوبو.
نتایج آزمایش رو هم میزارم توی یه کاور و پرونده رو می بندم.
تق تق.
+کیه؟
؟؟از اداره ی پلیس اومدیم خانم ، اینجا دفتر کوچو شینوبو عه؟
+عه آره بیاین تو🦦👍
یه یارویی با عجله میاد داخل و یه چیزی با تفنگ زشتش شلیک می کنه بهم🤓
چون نشسته بودم نتونستم سریع جاخالی بدم و بعد از اون هیچی یادم نیست🗿🎀...........
ادامه دارد...
نظرتون چیه؟ به نظرتون چه اتفاقی قراره بیوفته؟🤓✨️🤡🎀
.
.
.
.
.
(شینوبو)
امروز تعداد افرادی رو که به سردخونه ی ما منتقل میکردن ، بیشتر شد.
یک دختر بچه تقریبا ۷ یا ۸ ساله ، یک مرد بالغ حدودا ۴۰ ساله یا بیشتر ، یک پیرزن که به دلیل کهولت سن مرده و یه دختر جوون.
پلیس> شینوبو+
>خب؟
+اطلاعاتشون رو بده تا توی پرونده هاشون ثبت کنم و برای کاراگاهتون بفرستم.
>چه اطلاعاتی نیاز داری؟
+ببینم تو تازه کاری یا یه جاسوسی چیزی هستی؟
>چ__چی؟ چطوری میتونی به من تهمت جاسوس بودن بزنی؟ من یه افسر تازه کارم....
دروغگو. از اداره ی پلیس امروز باهام تماس گرفتن و گفتن یکی از برادر های شینازوگاوا میاد تا به پرونده های اینا رسیدگی کنه.
کرواتش رو خوب نبسته و یکم شلخته اس ، به بستن کروات عادت نداره. پیرهن و شلوارش انگار بهش بزرگن و همینطور برچسب اسم نداره .یه دزد اطلاعات یا یه جاسوس.
+برای چی اینجایی؟
>اومدم به جسد... ها رسیدگی کنم دیگه...
پلیس به پرونده ی اجساد دسیدگی میکنه نه اونا.
توی سردخونه قدم میزنم و میرم به سمت در خروج . یه در قرمز رنگ که هنوز از درگیریم با نفر قبلی تعمیر نشده.
در رو باز میکنم و میرم سمت دفتم .مامور قلابی دنبالم میاد.
+بشین
میشینه و به میز جلوش نگاه میکنه.
میرم توی آبدار خونه و یه ماهیتابه برمیدارم🤡
بله درست حدس زدید. میخوام بیهوشش کنم و زنگ بزنم به پلیس😂☝️
الکی صدای قوطی چایی و قوری رو در میارم و میگم:« چایی میخوری؟»
حرفی نمیزنه. بر میگردم و به داخل دفتر نگاه میکنم. نیست.
صدای نفس کشیدن یه یارویی میاد. پشت سرمه. لعنتی!
بر میگردم و به عقب نگاه میکنم. مرتیکه با یه تفنگ قدیمی از اونایی که گاوچرون ها داشتن به من شلیک میکنه. هوففف. بخیر گذشت .خورد به ماهیتابه🗿
چشماش ریز میشن و با اسلحه اش دوباره شلیک میکنه. دوباره و دوباره ولی همشون یا خطا میرن یا جاخالی میدم.
+فکر میکنم حالت خوب نیستاااا.
این اسلحه ای نیست که مال خودش باشه ، چون وقتی کسی میخواد اسلحه بخره معمولا چیزی میخره که باهاش راحت باشه نه چیزی که از فاصله ی یه متری هم نتونه باهاش به هدف بزنه.
درحالی که میخوام جاخالی بدم میرم روی کابینت و از روش میدوم سمتش و از بالا با ماهیتابه میپرم پایین و میزنم تو سرش.
رید به آشپزخونه ام پدصگ.
+الو اداره ی پلیس؟ یه مأمور بفرستین آزمایشگاه و سردخونه ی آکای ، متاسفانه یکی از مامورانی که فرستاده بودین برای دریافت اطلاعات مقتولین یه دزد اطلاعات یا شاید هم جاسوس بوده.... نمیدونم دیگه خودتون رسیدگی کنید.... الان بیهوش افتاده کف آشپزخونه ام🗿🎀....... اوکی پس بیاین دنبالش من کار دارم... خدافظ.
چقدر پلیسا جدیدا حرف میزنن.
نوجوون های الان برای بازی و سرگرمی زنگ میزنن به اینور و اونور و اطلاعات غلط میدن ، طبیعیه که فکر کنن سرشون رو داریم شیره میمالیم.....
در آشپزخونه رو میبندم و قفل میکنم. کلید رو میزارم روی میز و نتیجه ی آزمایش های دیروز رو نگاه میکنم.... اطلاعات جدید رو که از مرگ اینا بدست آوردیم باید برای اداره ی کِتسو ارسال کنم.
خودکارم رو از توی جامدادی روبه روم برمیدارم و پرونده ی ساتو دوما رو باز میکنم. پلیس دیروزی عه حافظه ی افتضاحی داشته و این یه نقص بزرگ برای یه کاراگاه یا پلیس محسوب میشه.
شروع میکنم به نوشتن نظرات و استنتاج های خودم توی یخ برگه ی جدا.
"ساتو دوما با زهر سوسن عنکبوتی کشته شده. این یه پرونده ی قتل زنجیره ای عه جناب کاراگاه لطفا اطراف شهر رو بگردین چون اجساد دیگه ای هم باید باشن."
کاغذ رو برش میزنم و بعد تا میکنم. با یه گیره کاغذ میچشبونمش به صفحه ی آخر پرونده. با ماژیک قرمز اسمم رو روش مینویسم تا بدونن از طرف منه.
کوچو شینوبو.
نتایج آزمایش رو هم میزارم توی یه کاور و پرونده رو می بندم.
تق تق.
+کیه؟
؟؟از اداره ی پلیس اومدیم خانم ، اینجا دفتر کوچو شینوبو عه؟
+عه آره بیاین تو🦦👍
یه یارویی با عجله میاد داخل و یه چیزی با تفنگ زشتش شلیک می کنه بهم🤓
چون نشسته بودم نتونستم سریع جاخالی بدم و بعد از اون هیچی یادم نیست🗿🎀...........
ادامه دارد...
نظرتون چیه؟ به نظرتون چه اتفاقی قراره بیوفته؟🤓✨️🤡🎀
- ۵.۳k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط