اعتماد پارت|۳۸|
ا/ت
به زور لیوانی که توش مایعی سفید رنگ بود رو به خوردم داده بود
بی جون بودم..حتی نفس کشیدنم برام سخت بود.
به سختی پلکامو باز نگه داشته بودم
انگار همهی سلولای مغزم فلج شده بودن..
سردم بود..خیلی زیاد.
دستام به صندلی بسته شده بود،تنها امیدم این بود که جونگ کوک بفهمه و بیاد نجاتم بده.
مگه جونم براش اهمیت داشت که بیاد؟
چشمام دوباره پره اشک شد،اشکای داغی که برای چندمین بار میومدن پایین.
نه..براش مهم نبود.
هوا کم کم داشت تاریک میشد
یوجین گفت شب میاد سراغم.
نه..نه،دفعه قبل دوستم نجاتم داد اما ایندفعه هیچکس نبود که صدام بهش برسه تا نجاتم بده.
چشمامو رو هم فشردم و نفسای لرزونم بیرون دادم
نفس تو گلوم گیر کرده بود
چندتا سرفه کردم..گلوم میسوخت
نمیتونستم سرمو بلند کنم،خیلی سنگین میومد برام.
با صدای باز شدن در مردمکای چشمامو بالا کشیدم
بازم اومد..بازم اومد تا اعذابم بده.
جلوی پاهام زانو زد و چونمو گرفت
–خیلی حیفی..حیفی که کناره اون عوضی باشی
–اون خیلی بهتره..بهتر از تو
چونمو ول کرد و بلند شد
رفت پشت صندلیو طنابا رو باز کرد
بلافاصله افتادم رو زمین..به زور نیم خیز شدمو به دیوار چسبیدم
–زرنگه،خیلی
نشست کنارمو دستمو گرفت..
سعی کردم دستمو تکون بدم،جز حرکتی ریز نتونستم کاری کنم
–اینو ببین..یادم نبود زنش شدی
انگشترمو چرخوند،سعی کردم دستمو مشت کنم تا نتونه درش بیاره اما نمیتونستم
با گریه و صدایی ضعیف گفتم:چه بلایی سرم آوردی؟چرا..چرا نمیتونم حرکت کنم؟
پوزخندی زد و گفت:نمیدونم..فقط یکم دارو خوردی اما دزش چقدر بوده رو من اطلاع ندارم
چند ثانیه فقط نگام کرد
–مریض بودی نه؟ یه بیماره تنفسی..
با صدای داد و بیدادی که از بیرون میومد سرشو سریع چرخوند و بلند شد رفت کناره پنجره کوچیک گوشه اتاق
حس کردم صدای جانگشین به گوشم خورد..نکنه توهم میزنم؟
با کوبیده شدن در و صدای جانگشین فهمیدم درست شنیدم
–ا/ت؟ا/ت اونجایی؟
باید یکاری میکردم،به زور بلند شدم و تمام توانمو جمع کردم
صندلی رو برداشتم و رو زمین کشیدم
–لعنت بهتون
اسلحش رو درآورد و کناره در وایستاد
با تمام توان صندلیو بلند کردمو کوبیدم تو سرش
صدای فریادش بلند شد که جانگشین به شدت به در ضربه زد
با نفسی که به سختی بالا میومد خودمو رسوندم به در اما موهامو از پشت کشید و پرتم کرد
به دیوار خوردم و افتادم زمین
دیگه نمیتونستم حرکت اضافی کنم
سمتم خیز برداشت با ترس خودمو کشوندم گوشه دیوار
تو همین فاصله در با صدای بلندی باز شد
–جرات داری یه قدم دیگه بهش نزدیک شو
جانگشین بود..خودش بود
درست میدیدم
وقتی چشمش خورد به من به کسایی که پشتش بودن اشاره کرد برن سمت یوجین
خودشو بهم رسوند و کنارم زانو زد
به زور لیوانی که توش مایعی سفید رنگ بود رو به خوردم داده بود
بی جون بودم..حتی نفس کشیدنم برام سخت بود.
به سختی پلکامو باز نگه داشته بودم
انگار همهی سلولای مغزم فلج شده بودن..
سردم بود..خیلی زیاد.
دستام به صندلی بسته شده بود،تنها امیدم این بود که جونگ کوک بفهمه و بیاد نجاتم بده.
مگه جونم براش اهمیت داشت که بیاد؟
چشمام دوباره پره اشک شد،اشکای داغی که برای چندمین بار میومدن پایین.
نه..براش مهم نبود.
هوا کم کم داشت تاریک میشد
یوجین گفت شب میاد سراغم.
نه..نه،دفعه قبل دوستم نجاتم داد اما ایندفعه هیچکس نبود که صدام بهش برسه تا نجاتم بده.
چشمامو رو هم فشردم و نفسای لرزونم بیرون دادم
نفس تو گلوم گیر کرده بود
چندتا سرفه کردم..گلوم میسوخت
نمیتونستم سرمو بلند کنم،خیلی سنگین میومد برام.
با صدای باز شدن در مردمکای چشمامو بالا کشیدم
بازم اومد..بازم اومد تا اعذابم بده.
جلوی پاهام زانو زد و چونمو گرفت
–خیلی حیفی..حیفی که کناره اون عوضی باشی
–اون خیلی بهتره..بهتر از تو
چونمو ول کرد و بلند شد
رفت پشت صندلیو طنابا رو باز کرد
بلافاصله افتادم رو زمین..به زور نیم خیز شدمو به دیوار چسبیدم
–زرنگه،خیلی
نشست کنارمو دستمو گرفت..
سعی کردم دستمو تکون بدم،جز حرکتی ریز نتونستم کاری کنم
–اینو ببین..یادم نبود زنش شدی
انگشترمو چرخوند،سعی کردم دستمو مشت کنم تا نتونه درش بیاره اما نمیتونستم
با گریه و صدایی ضعیف گفتم:چه بلایی سرم آوردی؟چرا..چرا نمیتونم حرکت کنم؟
پوزخندی زد و گفت:نمیدونم..فقط یکم دارو خوردی اما دزش چقدر بوده رو من اطلاع ندارم
چند ثانیه فقط نگام کرد
–مریض بودی نه؟ یه بیماره تنفسی..
با صدای داد و بیدادی که از بیرون میومد سرشو سریع چرخوند و بلند شد رفت کناره پنجره کوچیک گوشه اتاق
حس کردم صدای جانگشین به گوشم خورد..نکنه توهم میزنم؟
با کوبیده شدن در و صدای جانگشین فهمیدم درست شنیدم
–ا/ت؟ا/ت اونجایی؟
باید یکاری میکردم،به زور بلند شدم و تمام توانمو جمع کردم
صندلی رو برداشتم و رو زمین کشیدم
–لعنت بهتون
اسلحش رو درآورد و کناره در وایستاد
با تمام توان صندلیو بلند کردمو کوبیدم تو سرش
صدای فریادش بلند شد که جانگشین به شدت به در ضربه زد
با نفسی که به سختی بالا میومد خودمو رسوندم به در اما موهامو از پشت کشید و پرتم کرد
به دیوار خوردم و افتادم زمین
دیگه نمیتونستم حرکت اضافی کنم
سمتم خیز برداشت با ترس خودمو کشوندم گوشه دیوار
تو همین فاصله در با صدای بلندی باز شد
–جرات داری یه قدم دیگه بهش نزدیک شو
جانگشین بود..خودش بود
درست میدیدم
وقتی چشمش خورد به من به کسایی که پشتش بودن اشاره کرد برن سمت یوجین
خودشو بهم رسوند و کنارم زانو زد
- ۲.۲k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط