(قسمت ۱ از دو)دیشب تا صبح تو خواب یه مثالی به ذهنم میومد
(قسمت ۱ از دو)دیشب تا صبح تو خواب یه مثالی به ذهنم میومد و تکرار میشد تا بیدار شدم مثال شاید اینطور بود که تو اونقدر حرف میزنی که دعوات بشه؟! تو اونقدر میخوابی که نمازت قضا بشه؟! بیدار که شدم فهمیدم قضیه صحبت نکردن ماست که با اشاره حرف میزنیم و صدا از دو لب مبارکمون خارج نمیشه یا کمتر اینکه من وقتی مخصوصا با بابام بحث میکنم چون همش بابام میاد رو مخم بعد بحثمون بالا میگیره و چرت و پرت خیلی میگم و به ناکجا آباد منحرف خوب کسی هم که اینطور شد پیش خدا و فرشتگان و خوبان و اینا حقیقتا خوار و ذلیل میشه لذا اگر ساکت بمونم یعنی خط مشیم این باشه که بابا من جوابتو نمیدم اصلا اگرم خواستم بدم با اشاره خودشم والا خوشاله یک درگیری هایی بالامیگره که جمع شدنی نیست یه مرتبه میبینی برای هیچ و پوچ داریم دعوا میکنیم مثه بچه های دو ساله بابامم که مخش تو حرف زدن و بحث کردن کم نمیاره خوب خودم ذلیل میشم از اونور مامورا منتظرن رو صدای من کار کنن چون یه بحث ها و غلطکاریایی تو اینترنت با شما کردیم و سخندانی هایی داشتیم که فعلا همونم نمیکنم خوب اینا خط آدم رو میگیرن دیگه خط فکری خط فرشتگان و نور و وصل میشن به ما و هر طرف خواستن وسوسه میکنن و میبرن و مثلا فکر مارو عوض و مشغول میکنن که هر طور اونها خواستن ما صحبت کنیم و بدبختمون میکنن دیگه چرا میگن تو عصبانیت تصمیم نگیر چون تصمیمت شیطانی است این ها خط حرفایی که تو خونه میزنم رو میگیرن به سمت خودشون و میکشند مارو و جذبمون میکنن حتی از صحبت های معمولی ما مارو جذب میکنن دیگه شغلشون هست که خودمونی میشن و ضربه رو اونجایی که فکرشو نمیکنیم میزنن لذا من ساکت شدم و وبلاگنویس شدم دوباره(پایان قسمت یک)
- ۳۰.۴k
- ۱۲ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط