برده عمارت جئون
پارت ¹⁶⁵
-کی میخوای تمومش کنی؟
اصلا به این طفل معصوم میاد قاتل باشه؟
-من تمومش کنم یا شماها؟
جونگکوک که انگار یه چیز مهم به ذهنش رسیده بود سرش رو عقب برد و گفت:
-نکنه چیز خورش کردی که بچم و بکشه؟
باید از اول میفهمیدم
مامانم که انگار دیوونه شده بود
دستش رو عقب برد و محکم توی صورت جونگکوک کوبید:
-ساکت شو...
جونگکوک اما توی آتیش میسوخت.
شایدم دیوونه شده بود
بی رحمانه به بازوم چنگ زد و تنم رو به طرف ماشین کشید:
-یبار دیگه دور و بر ات ببینمت
قسم میخورم اون کاری رو که نباید انجام میدم
پات و از زندگی من بکش بیرون
و بعد دوباره پرتم کرد توی ماشین و راه افتاد.
-بذار برم باهاشون حرف بزنم...
پس...من بچه کیم...
جونگکوک تک خنده ی پر حرصی کرد و گفت:
-این واست درس عبرت میشه دیگه جونگکوک و دور نزنی
بلایی سرت میارم که دیگه همچین گوهی نخوری
زندانیت میکنم تا بچه به دنیا بیاد
تو لیاقت ازادی رو نداری
بعد مرگ بوگوم زیادی در حقت لطف کردم
آخه دختر یه حرومزاده رو چه به درس و دانشگاه؟
در حالیکه بغض داشت خفه ام میکرد به بازوش مشت کوبیدم:
-به بابام فحش نده عوضی...
-خفه شو...
پشت دستش رو که توی صورتم کوبید
اونقدر بی هوا بود که نتونستم تعادلم رو حفظ کنم.
سمت راست صورتم محکم به شیشه کوبیده شد و بعدش دیگه چیزی نفهمیدم.
-کی میخوای تمومش کنی؟
اصلا به این طفل معصوم میاد قاتل باشه؟
-من تمومش کنم یا شماها؟
جونگکوک که انگار یه چیز مهم به ذهنش رسیده بود سرش رو عقب برد و گفت:
-نکنه چیز خورش کردی که بچم و بکشه؟
باید از اول میفهمیدم
مامانم که انگار دیوونه شده بود
دستش رو عقب برد و محکم توی صورت جونگکوک کوبید:
-ساکت شو...
جونگکوک اما توی آتیش میسوخت.
شایدم دیوونه شده بود
بی رحمانه به بازوم چنگ زد و تنم رو به طرف ماشین کشید:
-یبار دیگه دور و بر ات ببینمت
قسم میخورم اون کاری رو که نباید انجام میدم
پات و از زندگی من بکش بیرون
و بعد دوباره پرتم کرد توی ماشین و راه افتاد.
-بذار برم باهاشون حرف بزنم...
پس...من بچه کیم...
جونگکوک تک خنده ی پر حرصی کرد و گفت:
-این واست درس عبرت میشه دیگه جونگکوک و دور نزنی
بلایی سرت میارم که دیگه همچین گوهی نخوری
زندانیت میکنم تا بچه به دنیا بیاد
تو لیاقت ازادی رو نداری
بعد مرگ بوگوم زیادی در حقت لطف کردم
آخه دختر یه حرومزاده رو چه به درس و دانشگاه؟
در حالیکه بغض داشت خفه ام میکرد به بازوش مشت کوبیدم:
-به بابام فحش نده عوضی...
-خفه شو...
پشت دستش رو که توی صورتم کوبید
اونقدر بی هوا بود که نتونستم تعادلم رو حفظ کنم.
سمت راست صورتم محکم به شیشه کوبیده شد و بعدش دیگه چیزی نفهمیدم.
- ۱۹.۳k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط