𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭: ¹
ویو ات
هوا بارونی بود.
صدای قطرههای بارون به شیشهی پنجره میخورد و اتاقم رو پر کرده بود. روی تختم دراز کشیده بودم و کتاب میخوندم.
کتاب تنها چیزی بود که میتونست حتی برای چند دقیقه هم که شده، منو از دنیای واقعی جدا کنه و ببره یه جایی که هیچکس نتونه بهم بگه چی کار کنم.
داشتم صفحهی کتاب رو ورق میزدم که صدایی از پشت در اومد.
تق...
تق...
تق...
+ بیا تو.
در باز شد و مامانم وارد اتاق شد.
+ جونم مامان؟
مادرم چند لحظه ساکت موند. از حالت صورتش میشد فهمید یه چیزی درست نیست.
= د... دخترم، بیا پایین. بابات کارت داره.
+ چیزی شده مامان؟
= نه... فقط بیا پایین.
قبل از اینکه چیزی دیگه بگم، از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.
چند ثانیه همونجا نشستم.
حتماً دوباره میخواد داد و بیداد راه بندازه.
از جام بلند شدم و به سمت سالن رفتم.
وقتی رسیدم، بابام روی مبل نشسته بود و چوی کانگوو هم کنارش بود.
چوی کانگوو همکار بابام بود.
از همون روز اولی که دیدمش، حس خوبی نسبت بهش نداشتم. نگاههاش همیشه باعث میشد معذب بشم و اصلاً از بودن کنارش خوشم نمیاومد.
رفتم و روبهروی بابام نشستم.
+ بابا، کاری داشتین؟
بابام بدون هیچ مقدمهای گفت:
÷ آره. من و آقای چوی کانگوو به یه توافق رسیدیم.
چند لحظه مکث کرد.
÷ تو باید با آقای چوی کانگوو ازدواج کنی.
انگار یه سطل آب یخ روم ریختن.
چشمهام گرد شد.
بابام کاملاً جدی بود؛ انگار داشت دربارهی یه موضوع کاملاً معمولی حرف میزد.
از جام بلند شدم.
+ من با این یارو ازدواج نمیکنمممم!
÷ ات...
+ اصلاً چرا باید ازدواج کنم؟!
÷ درست حرف بزن.
+ من ازدواج نمیکنمممم!
صدایم رو بالاتر بردم.
+ مخصوصاً با این یاروی هیز!
هنوز حرفم تموم نشده بود که بابام از جاش بلند شد و به صورتم سیلی زد.
برای چند ثانیه همهچیز ساکت شد.
÷ خفه شو.
با صدایی سرد ادامه داد:
÷ من تصمیم میگیرم تو چه کار کنی. فهمیدی؟
سرم رو پایین انداختم، اما چیزی نگفتم.
÷ حالا گورت رو گم کن تو اتاقت.
دندونهام رو روی هم فشار دادم و برگشتم سمت اتاقم.
کتک خوردن از بابام چیز جدیدی نبود.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد، نگاه پوزخندآمیز کانگوو بود؛ از اول تا آخر ماجرا فقط نشسته بود و با همون لبخند چندشآور نگاهم میکرد.
مامانم هم...
یه گوشه ایستاده بود و با چشمهای پر از اشک نگاهم میکرد.
مامانم از بچگی همیشه سعی کرده بود ازم محافظت کنه...
ولی نمیتونست.
بابام برای ما جهنمی ساخته بود که انگار هیچ راه فراری ازش وجود نداشت.
به اتاقم رسیدم و در رو محکم بستم.
پشتم رو به در تکیه دادم و چند لحظه فقط به نقطهای خیره شدم.
ازدواج...
با اون مرد؟
نه.
من قرار نبود به همین راحتی تسلیم بشم.
چیزی که اون شب بیشتر از همه ازش میترسیدم، خودِ ازدواج نبود...
آدمی بود که قرار بود بعد از اون وارد زندگیام بشه.
شرط ها 🧚♀️✨️
²⁰ لایک
¹⁰ بازنشر
² فالو
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐩𝐚𝐫𝐭: ¹
ویو ات
هوا بارونی بود.
صدای قطرههای بارون به شیشهی پنجره میخورد و اتاقم رو پر کرده بود. روی تختم دراز کشیده بودم و کتاب میخوندم.
کتاب تنها چیزی بود که میتونست حتی برای چند دقیقه هم که شده، منو از دنیای واقعی جدا کنه و ببره یه جایی که هیچکس نتونه بهم بگه چی کار کنم.
داشتم صفحهی کتاب رو ورق میزدم که صدایی از پشت در اومد.
تق...
تق...
تق...
+ بیا تو.
در باز شد و مامانم وارد اتاق شد.
+ جونم مامان؟
مادرم چند لحظه ساکت موند. از حالت صورتش میشد فهمید یه چیزی درست نیست.
= د... دخترم، بیا پایین. بابات کارت داره.
+ چیزی شده مامان؟
= نه... فقط بیا پایین.
قبل از اینکه چیزی دیگه بگم، از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.
چند ثانیه همونجا نشستم.
حتماً دوباره میخواد داد و بیداد راه بندازه.
از جام بلند شدم و به سمت سالن رفتم.
وقتی رسیدم، بابام روی مبل نشسته بود و چوی کانگوو هم کنارش بود.
چوی کانگوو همکار بابام بود.
از همون روز اولی که دیدمش، حس خوبی نسبت بهش نداشتم. نگاههاش همیشه باعث میشد معذب بشم و اصلاً از بودن کنارش خوشم نمیاومد.
رفتم و روبهروی بابام نشستم.
+ بابا، کاری داشتین؟
بابام بدون هیچ مقدمهای گفت:
÷ آره. من و آقای چوی کانگوو به یه توافق رسیدیم.
چند لحظه مکث کرد.
÷ تو باید با آقای چوی کانگوو ازدواج کنی.
انگار یه سطل آب یخ روم ریختن.
چشمهام گرد شد.
بابام کاملاً جدی بود؛ انگار داشت دربارهی یه موضوع کاملاً معمولی حرف میزد.
از جام بلند شدم.
+ من با این یارو ازدواج نمیکنمممم!
÷ ات...
+ اصلاً چرا باید ازدواج کنم؟!
÷ درست حرف بزن.
+ من ازدواج نمیکنمممم!
صدایم رو بالاتر بردم.
+ مخصوصاً با این یاروی هیز!
هنوز حرفم تموم نشده بود که بابام از جاش بلند شد و به صورتم سیلی زد.
برای چند ثانیه همهچیز ساکت شد.
÷ خفه شو.
با صدایی سرد ادامه داد:
÷ من تصمیم میگیرم تو چه کار کنی. فهمیدی؟
سرم رو پایین انداختم، اما چیزی نگفتم.
÷ حالا گورت رو گم کن تو اتاقت.
دندونهام رو روی هم فشار دادم و برگشتم سمت اتاقم.
کتک خوردن از بابام چیز جدیدی نبود.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد، نگاه پوزخندآمیز کانگوو بود؛ از اول تا آخر ماجرا فقط نشسته بود و با همون لبخند چندشآور نگاهم میکرد.
مامانم هم...
یه گوشه ایستاده بود و با چشمهای پر از اشک نگاهم میکرد.
مامانم از بچگی همیشه سعی کرده بود ازم محافظت کنه...
ولی نمیتونست.
بابام برای ما جهنمی ساخته بود که انگار هیچ راه فراری ازش وجود نداشت.
به اتاقم رسیدم و در رو محکم بستم.
پشتم رو به در تکیه دادم و چند لحظه فقط به نقطهای خیره شدم.
ازدواج...
با اون مرد؟
نه.
من قرار نبود به همین راحتی تسلیم بشم.
چیزی که اون شب بیشتر از همه ازش میترسیدم، خودِ ازدواج نبود...
آدمی بود که قرار بود بعد از اون وارد زندگیام بشه.
شرط ها 🧚♀️✨️
²⁰ لایک
¹⁰ بازنشر
² فالو
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۵۳۵
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط