آرامشی در دل طوفان
سلااااام امیدوارم چطورتون عالییی باشه اومدم با یه تکپارتی درخواستی از باکوگو
شب توی محوطه آکادمی یو ای همچی آروم بود اما در قلب تو و باکوگو هزاران احساس درحال رفت و آمد و نوسان بودن
تمرینات امروز پیش از حد سخت بودن باکوگو مثل همیشه روی لبه سکوی تمرین پشت بام نشسته بود و به نور های دوردست خیره شده بود موهاش به
هم ریخته بود و حتی از اینجام میشد گرمای ناشی از کوسش رو حس کرد
تو آرام و بی صدا بهش نزدیک شدی تو میدانستی که او الان در اوج کلافی بعد تمرینه و منتظره با هرکسی که بهش نزدیک میشه دعوا کنه وقتی به چند قدمیش رسیدی او بدون اینکه سرشو برگردونه با همون لحن همیشگی غرید و گفت
باکوگو: نفله بهت نگفتم برو توی خوابگاه؟چرا هنوز اینجایی آرورا اینجا برات امن نیست
تو لبخندی زدی لبخندی که میدانست چطور دیواره های دفاعی اورا ذوب کند رفتی و کنارش نشستی طوری که شونه ات با شونه پهن اون تماس پیدا کرد باکوگو خشکش زد اما عقب نرفت تو با صدایی مهربان و آرام گفتی
آرورا: امن تر از اینجا برای من وجود نداره باکوگو چون تو اینجایی
باکوگو سرشو با تندی چرخوند تا به تو نگاه کنه گونه هاش سرخ شده بود سعی کرد اخم کنه اما لرزش خفیف لباش نشون میداد که موفق نشده
اون دهنشو باز کرد تا دوباره سرت داد بزنه اما انگار کلمات تو گلوش گیر کردن
باکوگو بالحنی که سعی داشت خشن باشه اما شکست خورد گفت
باکوگو:تو...توهمیشه اینطوری! میای اینجا و تمام برنامه های منو بهم میریزی
فکر کردی من کی ام؟ یه اسباب بازی که وقتی بیکاری بیای کنارش بشینی؟!
تو آروم دستنو روی دستش گذاشتی پویتش از شدت تمرین هنوز داغ بود باکوگو اول سعی کرد دستشو بکشه اما وقتی گرمای دیتتو حس کرد آروم انگشتاشو دور انگشتات حلقه زد فشار دستش محکم بود جوری که انگار میترسید اگه ولت کنه تو از پیشش بری
باکوگو صداشو پایین آورد لحنش از همیشه ملایم تر بود
باکوگو: میدونی...منتفرم از اینکه اینقدر خوب منو میشناسی متنفرم از اینکه حتی وقتی دارم از خشم میترکم میدونی چطوری آرومم کنی
او ناگهان سرشو به شانه تو تکیه داد این بزرگترین اعتراف عاشقانه ای که کسی میتونه از باکوگو بگیره این حرکت برای اون یعنی تمام سنگر های غرورش فرو ریخته
باکوگو: نمیتونم مثل بقیه برات شعر های عاشقانه بگم یا هروز ببرمت بیرون که بقیه مسخرم کنن اما...(اون ستتو بلند کرد و به لباش نزدیک کرد و نگاهش به چشمات دوخت نگاهی که برخلاف همیشه هیچ خشم و هیجانی توش نبود فقط خالص ترین نوع دلتنگی و عشق بود) تو تنها چیزی هستی که وقتی بهش نگاه میکنم دیگه لازم نیست بجنگم تو تنها چیزی هستی که از قهرمان شدنم بیشتر دلم میخواد
زی زی: آقا من خودم پشمام ریخت کیا میدونستن باکوگو یه روی عاشقم داره بریم ادامه
اون کمی نزدیک اومد طوری که میتونستی نفس های داغشو حس کنی
باکوگو(زمزمه وار): آرورا... هیچوقت نزار این آرامش تموم شه فهمیدی؟
در آن لحضه فهمیدی درون افنجار های بزرگه کاتسوکی اون قلبی داره که فقط برای تو میتپه و حالا در دل تاریکی شب ایندقلب برای توئه
خب امیدوارم خوشتون بیاد تا پست بعدی همینجوری شاد پرانرژی و خفن بمونییید
شب توی محوطه آکادمی یو ای همچی آروم بود اما در قلب تو و باکوگو هزاران احساس درحال رفت و آمد و نوسان بودن
تمرینات امروز پیش از حد سخت بودن باکوگو مثل همیشه روی لبه سکوی تمرین پشت بام نشسته بود و به نور های دوردست خیره شده بود موهاش به
هم ریخته بود و حتی از اینجام میشد گرمای ناشی از کوسش رو حس کرد
تو آرام و بی صدا بهش نزدیک شدی تو میدانستی که او الان در اوج کلافی بعد تمرینه و منتظره با هرکسی که بهش نزدیک میشه دعوا کنه وقتی به چند قدمیش رسیدی او بدون اینکه سرشو برگردونه با همون لحن همیشگی غرید و گفت
باکوگو: نفله بهت نگفتم برو توی خوابگاه؟چرا هنوز اینجایی آرورا اینجا برات امن نیست
تو لبخندی زدی لبخندی که میدانست چطور دیواره های دفاعی اورا ذوب کند رفتی و کنارش نشستی طوری که شونه ات با شونه پهن اون تماس پیدا کرد باکوگو خشکش زد اما عقب نرفت تو با صدایی مهربان و آرام گفتی
آرورا: امن تر از اینجا برای من وجود نداره باکوگو چون تو اینجایی
باکوگو سرشو با تندی چرخوند تا به تو نگاه کنه گونه هاش سرخ شده بود سعی کرد اخم کنه اما لرزش خفیف لباش نشون میداد که موفق نشده
اون دهنشو باز کرد تا دوباره سرت داد بزنه اما انگار کلمات تو گلوش گیر کردن
باکوگو بالحنی که سعی داشت خشن باشه اما شکست خورد گفت
باکوگو:تو...توهمیشه اینطوری! میای اینجا و تمام برنامه های منو بهم میریزی
فکر کردی من کی ام؟ یه اسباب بازی که وقتی بیکاری بیای کنارش بشینی؟!
تو آروم دستنو روی دستش گذاشتی پویتش از شدت تمرین هنوز داغ بود باکوگو اول سعی کرد دستشو بکشه اما وقتی گرمای دیتتو حس کرد آروم انگشتاشو دور انگشتات حلقه زد فشار دستش محکم بود جوری که انگار میترسید اگه ولت کنه تو از پیشش بری
باکوگو صداشو پایین آورد لحنش از همیشه ملایم تر بود
باکوگو: میدونی...منتفرم از اینکه اینقدر خوب منو میشناسی متنفرم از اینکه حتی وقتی دارم از خشم میترکم میدونی چطوری آرومم کنی
او ناگهان سرشو به شانه تو تکیه داد این بزرگترین اعتراف عاشقانه ای که کسی میتونه از باکوگو بگیره این حرکت برای اون یعنی تمام سنگر های غرورش فرو ریخته
باکوگو: نمیتونم مثل بقیه برات شعر های عاشقانه بگم یا هروز ببرمت بیرون که بقیه مسخرم کنن اما...(اون ستتو بلند کرد و به لباش نزدیک کرد و نگاهش به چشمات دوخت نگاهی که برخلاف همیشه هیچ خشم و هیجانی توش نبود فقط خالص ترین نوع دلتنگی و عشق بود) تو تنها چیزی هستی که وقتی بهش نگاه میکنم دیگه لازم نیست بجنگم تو تنها چیزی هستی که از قهرمان شدنم بیشتر دلم میخواد
زی زی: آقا من خودم پشمام ریخت کیا میدونستن باکوگو یه روی عاشقم داره بریم ادامه
اون کمی نزدیک اومد طوری که میتونستی نفس های داغشو حس کنی
باکوگو(زمزمه وار): آرورا... هیچوقت نزار این آرامش تموم شه فهمیدی؟
در آن لحضه فهمیدی درون افنجار های بزرگه کاتسوکی اون قلبی داره که فقط برای تو میتپه و حالا در دل تاریکی شب ایندقلب برای توئه
خب امیدوارم خوشتون بیاد تا پست بعدی همینجوری شاد پرانرژی و خفن بمونییید
- ۳.۰k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط