سناریو مایکی
سناریو مایکی
{جنگل چشمات}
پارت دو
اونشب بود
تونشبی که شیسه وابسته ی مایکی شد
مثل همیشه رفت تو کوچه تا آب رو تو جوب خالی کنه که یهو یه صدایی از پشت بهش اشاره کرد
_ هی تو!
دختر برگشت و پسری رو دید که با موهای زردش و چشاش مشکیش به اون خیره شده
انگشتای کوچولوش آورد بالا و بعد اینکه یه دور به دورو اطرافش نگاه کنه گفت : ( من؟)
گسر آب نبات توی دهنشو درآورد و گفت : ( آره)
+ بله؟
_ اولین باره اینجا میبینمت از کدوم خانواده هستی؟
دختر کوچولو از خجالت سرشو پایین انداخت
+ من خانواده ای ندارم از یتیم خونم. سر قیافش از پوکری دراومد و به شیسه نگاه کرد
_ متاسفم
+ تقصیر تو نیست
مایکی به دستای کبود و زخمی شیسه خیره شد
_ دستت چی شده؟!
دختر به دست خودش نگاه کرد و بعد آروم روش دست کشید
+ هیچی..... ولش کن
پسر کوچولو آروم نزدیک شیسه شد و دستشو اگذد پایین و دست کوچولوی شیسه رو گرفت و آورد بالا و با دقت بهش نگاه کرد
بعد سرشو آورد بالا و دخترو محکم بغل کرد
شیسه چشماش از تعجب گرد شده بودن اما درعین حال خوشحال بود
حس خوبی داشت. واقعا خیلی خوب بود. اون تاحالا طعم بغل کردن نچشیده بود. با اینکه یه دختربچه بود تاحالا کسی بغلش نکرده بود
اشک به چشمش نیش زد و آروم اشک ریخت
گسر روشو برگردند و به چشاش شیسه نگاه کرد
_ اوه ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم! گریه نکن!
+ نه خوشحالم! ممنونم
_ تو خیلی دختر قوی هستی من قوی هارو خیلی دوست دارم.
دختر سرشو بالا آورد و با آستین های کهنه و درازش اشکاشو پاک کرد.
+ ممنونم
_ اسمت چیه
+ شیسه
_ که اینطور منم مایکیم
بازم اینجا میای؟
+ اوهوم
_ خب پس بازم میبینمت فعلا
بعدشم پسر دستاشو کرد نو جیبشو از اونجا رفت
اونشب شیسه خیلی خوشحال بود و داشت بال درمیآورد
و بعد با پسر خدافظی کرد و با چهره ای خوشحال به سمت اتاقش رفت.
صبح فردا خواست دوباره از کوچه بره بیرون تا ببینتش اما دیگه بهش اجازه ندادن از کوچه بره بیرون
دلیلشم بهش نمی گفتن و آب رو خودشون تو جوب خالی میکردن
میگفتن ممکنه یکی بدزدتشون و تو کوچه بلایی سرشون بیاد. یتیم خونه از اینکه توسط دولت تهدید شه خیلی میترسید.
بعد از اون شیسه پسر رو فقط از پشت بوم از دور تماشا کرد اونم بدون اینکه حتی یه بار سگر متوجه این بشه که یه دختر داره از پشت بوم نگاهش میکنه. هرروز از اون کوچه رد میشدن. خودشو دوستاش. راس ساعت 6.... همیشگی بود..
زمان حال))
دختر با دین پسر دوباره لبخندی بزرگ روی لبش نشست و چشماشو بست و خندید
گونه های سرخ شده بود. حتی از دیدنش خوشحال میشد. دوتا دستاشو گذاشت زیر سرش و شوق و ذوق رفتنشوو تماشا کرد.
اما وقتی مایکی میرسید با ته کوچه دلش میگرفت. آخه یه روز درمیون از اون کوچه رد میشد. و حالا شیسه باید یه روز دیگه هم صبر کنه تا بتونه دوباره ببینتش.
پسر از کوچه خارج شد و رفت. شیسه همونجوری با چشماش دنبالش کرد وقتی از دیدش رفت انگار دوباره دنیا رو سرش خراب شده. همیشه این حس خوشحالی و شوق براش زود میگذشت. کاش پسر انقد آروم قدم برمیداشت تا شیسه کوچولو بتونه تا ابد اونو ببینه. کاش مایکی توی اون کوچه زندگی میکرد تا شیسه بتونه هرموقع از خونه میاد بیرون ببینتش. کاش پسر یه بار برمیگشت و شیسه رو میدید.
شیسه روش برگردوند و خواست دوباره به طرف در پشت بوم بره که صدای دوییدنی شنید. این صدای پا هارو میشناخت. تو این یه سال حتی صدای پای مایکی رو از بر کرد. سریع سرشو برگردوند
_ بچه ها من یه چیزی جا گذاشتم شماها بدون من برید من زود برمیگردم
" باشه فقط سریع بیا"
_ باش
پسر داشت میدویید و دخترم که نخواست لحظه رو از دست بده سریع خودشو کشوند و دویید کنار لب بوم اما پاش گیر کرد به دودکش و صدای بلندی رو ایجاد کرد.
پسر درحالی که داشت میدویید روشو برگردوند و وایساد.
شیسه دستشو گرفت رو سرش و از جاش بلند شد. سریع ییونیفرنش رو تکوند. تو خیالش با خودش گقت که دیگه حتما از اینجا رد شده اشکال نداره منتظر میمونم برگرشتنی ببینمش.... وایسا!
چنددقیقه دیگه وقت طی کشیدن زمینه!نمیتونم زیاد اینجا بمونم... خداکنه مایکی زود برگرده.
شیسه سرشو. اورد بالا و چیزی رو که میدید باور نمیکرد.
{جنگل چشمات}
پارت دو
اونشب بود
تونشبی که شیسه وابسته ی مایکی شد
مثل همیشه رفت تو کوچه تا آب رو تو جوب خالی کنه که یهو یه صدایی از پشت بهش اشاره کرد
_ هی تو!
دختر برگشت و پسری رو دید که با موهای زردش و چشاش مشکیش به اون خیره شده
انگشتای کوچولوش آورد بالا و بعد اینکه یه دور به دورو اطرافش نگاه کنه گفت : ( من؟)
گسر آب نبات توی دهنشو درآورد و گفت : ( آره)
+ بله؟
_ اولین باره اینجا میبینمت از کدوم خانواده هستی؟
دختر کوچولو از خجالت سرشو پایین انداخت
+ من خانواده ای ندارم از یتیم خونم. سر قیافش از پوکری دراومد و به شیسه نگاه کرد
_ متاسفم
+ تقصیر تو نیست
مایکی به دستای کبود و زخمی شیسه خیره شد
_ دستت چی شده؟!
دختر به دست خودش نگاه کرد و بعد آروم روش دست کشید
+ هیچی..... ولش کن
پسر کوچولو آروم نزدیک شیسه شد و دستشو اگذد پایین و دست کوچولوی شیسه رو گرفت و آورد بالا و با دقت بهش نگاه کرد
بعد سرشو آورد بالا و دخترو محکم بغل کرد
شیسه چشماش از تعجب گرد شده بودن اما درعین حال خوشحال بود
حس خوبی داشت. واقعا خیلی خوب بود. اون تاحالا طعم بغل کردن نچشیده بود. با اینکه یه دختربچه بود تاحالا کسی بغلش نکرده بود
اشک به چشمش نیش زد و آروم اشک ریخت
گسر روشو برگردند و به چشاش شیسه نگاه کرد
_ اوه ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم! گریه نکن!
+ نه خوشحالم! ممنونم
_ تو خیلی دختر قوی هستی من قوی هارو خیلی دوست دارم.
دختر سرشو بالا آورد و با آستین های کهنه و درازش اشکاشو پاک کرد.
+ ممنونم
_ اسمت چیه
+ شیسه
_ که اینطور منم مایکیم
بازم اینجا میای؟
+ اوهوم
_ خب پس بازم میبینمت فعلا
بعدشم پسر دستاشو کرد نو جیبشو از اونجا رفت
اونشب شیسه خیلی خوشحال بود و داشت بال درمیآورد
و بعد با پسر خدافظی کرد و با چهره ای خوشحال به سمت اتاقش رفت.
صبح فردا خواست دوباره از کوچه بره بیرون تا ببینتش اما دیگه بهش اجازه ندادن از کوچه بره بیرون
دلیلشم بهش نمی گفتن و آب رو خودشون تو جوب خالی میکردن
میگفتن ممکنه یکی بدزدتشون و تو کوچه بلایی سرشون بیاد. یتیم خونه از اینکه توسط دولت تهدید شه خیلی میترسید.
بعد از اون شیسه پسر رو فقط از پشت بوم از دور تماشا کرد اونم بدون اینکه حتی یه بار سگر متوجه این بشه که یه دختر داره از پشت بوم نگاهش میکنه. هرروز از اون کوچه رد میشدن. خودشو دوستاش. راس ساعت 6.... همیشگی بود..
زمان حال))
دختر با دین پسر دوباره لبخندی بزرگ روی لبش نشست و چشماشو بست و خندید
گونه های سرخ شده بود. حتی از دیدنش خوشحال میشد. دوتا دستاشو گذاشت زیر سرش و شوق و ذوق رفتنشوو تماشا کرد.
اما وقتی مایکی میرسید با ته کوچه دلش میگرفت. آخه یه روز درمیون از اون کوچه رد میشد. و حالا شیسه باید یه روز دیگه هم صبر کنه تا بتونه دوباره ببینتش.
پسر از کوچه خارج شد و رفت. شیسه همونجوری با چشماش دنبالش کرد وقتی از دیدش رفت انگار دوباره دنیا رو سرش خراب شده. همیشه این حس خوشحالی و شوق براش زود میگذشت. کاش پسر انقد آروم قدم برمیداشت تا شیسه کوچولو بتونه تا ابد اونو ببینه. کاش مایکی توی اون کوچه زندگی میکرد تا شیسه بتونه هرموقع از خونه میاد بیرون ببینتش. کاش پسر یه بار برمیگشت و شیسه رو میدید.
شیسه روش برگردوند و خواست دوباره به طرف در پشت بوم بره که صدای دوییدنی شنید. این صدای پا هارو میشناخت. تو این یه سال حتی صدای پای مایکی رو از بر کرد. سریع سرشو برگردوند
_ بچه ها من یه چیزی جا گذاشتم شماها بدون من برید من زود برمیگردم
" باشه فقط سریع بیا"
_ باش
پسر داشت میدویید و دخترم که نخواست لحظه رو از دست بده سریع خودشو کشوند و دویید کنار لب بوم اما پاش گیر کرد به دودکش و صدای بلندی رو ایجاد کرد.
پسر درحالی که داشت میدویید روشو برگردوند و وایساد.
شیسه دستشو گرفت رو سرش و از جاش بلند شد. سریع ییونیفرنش رو تکوند. تو خیالش با خودش گقت که دیگه حتما از اینجا رد شده اشکال نداره منتظر میمونم برگرشتنی ببینمش.... وایسا!
چنددقیقه دیگه وقت طی کشیدن زمینه!نمیتونم زیاد اینجا بمونم... خداکنه مایکی زود برگرده.
شیسه سرشو. اورد بالا و چیزی رو که میدید باور نمیکرد.
- ۷۸۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط