مهرو
دختری هستی که دیدی مگه چند نفر دیده ...
ذهنش خالی از همه خاطرات شد یه علامت سوال بزرگ تو ذهنش نقش بست مگه مجتبی چندتا دختر دیده .؟؟..
اخم کرد کاش زودتر عروس بشم پیش شوهرم باشم ... دلم آغوش گرم مجتبی رو میخاد ...
مجتبی راست گفته بود آب داغ حالش بهتر کرد حوله رو رو سرش پیچید لباساشو پوشید...
رو تخت دراز کشید عروسک خرسیش بغل کرد خوابید ...
حالش خوب شده بود درد نداشت
هنوزم دلتنگ مجتبی بود ولی باید میپرسید میفهمید منظورش چیه که من بهترین دختریم که دیده ...
**
رو سری مشکی اش سرش کرد کاش میتونست کمی آرایش کنه یه ذره رژگونه میزد یه ذره رژ لب یه ذره ریمل ... ولی پدرش اجازه نمیداد ...
مانتو مشکیشو تنش کرد باید میرفتن مسجد بعد سر خاک عمه اش شهناز ....
صدف باورش نمیشد چهل روز از رفتن مادرش گذشته او چهل روز بی مادر شده همچنان مثل روزای اول گریه میکرد جیگرش میسوخت ...
مجتبی دم مسجد ایستاده بود مادرش چه مظلومانه پر کشید قاتلش چه آزادانه میگرده
کیان؟؟ کسی از کیان خبر نداشت فقط صبح مثل همه لباس پوشیده بود اومده بود مسجد حالا نیست ....
هیچ کسی به فکر کیان نیست ....
مرد جوان و غریبه ای به کیان نگاه کرد ... سر صحبت باهاش باز میکنه ...چرا اینجایی عمویی ...
کیان اخم میکنه ... مادرش گفته بود با غریبه ها صحبت نکنه
مرد جوان سکون کیان میبینه میگه من میشناسمت پسر رضایی ... در دلش کینه رضا یادآوری میکنه همون که اسمش رفیقم بود ولی خنجر زد تو قلبم ...
زمانی که دست نیاز پیشش دراز کردم منو پس زد باعث شد بیافتم زندان به تنها دخترم تج..اوز بشه ...
ذهنش خالی از همه خاطرات شد یه علامت سوال بزرگ تو ذهنش نقش بست مگه مجتبی چندتا دختر دیده .؟؟..
اخم کرد کاش زودتر عروس بشم پیش شوهرم باشم ... دلم آغوش گرم مجتبی رو میخاد ...
مجتبی راست گفته بود آب داغ حالش بهتر کرد حوله رو رو سرش پیچید لباساشو پوشید...
رو تخت دراز کشید عروسک خرسیش بغل کرد خوابید ...
حالش خوب شده بود درد نداشت
هنوزم دلتنگ مجتبی بود ولی باید میپرسید میفهمید منظورش چیه که من بهترین دختریم که دیده ...
**
رو سری مشکی اش سرش کرد کاش میتونست کمی آرایش کنه یه ذره رژگونه میزد یه ذره رژ لب یه ذره ریمل ... ولی پدرش اجازه نمیداد ...
مانتو مشکیشو تنش کرد باید میرفتن مسجد بعد سر خاک عمه اش شهناز ....
صدف باورش نمیشد چهل روز از رفتن مادرش گذشته او چهل روز بی مادر شده همچنان مثل روزای اول گریه میکرد جیگرش میسوخت ...
مجتبی دم مسجد ایستاده بود مادرش چه مظلومانه پر کشید قاتلش چه آزادانه میگرده
کیان؟؟ کسی از کیان خبر نداشت فقط صبح مثل همه لباس پوشیده بود اومده بود مسجد حالا نیست ....
هیچ کسی به فکر کیان نیست ....
مرد جوان و غریبه ای به کیان نگاه کرد ... سر صحبت باهاش باز میکنه ...چرا اینجایی عمویی ...
کیان اخم میکنه ... مادرش گفته بود با غریبه ها صحبت نکنه
مرد جوان سکون کیان میبینه میگه من میشناسمت پسر رضایی ... در دلش کینه رضا یادآوری میکنه همون که اسمش رفیقم بود ولی خنجر زد تو قلبم ...
زمانی که دست نیاز پیشش دراز کردم منو پس زد باعث شد بیافتم زندان به تنها دخترم تج..اوز بشه ...
- ۹۶۵
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط