Part:5🐣
Part:5🐣
چند روز گذشته بود اما هیچکس خبری از سونا نداشت همه فکر کردن که شاید اتفاق بدی برایش افتاده باشد اما سونا فقط سرما خورده بود....
سونا گفت که شاید در خانه ماندن حال او را بهتر کند اما دید تغییر نه چندان خوبی برایش اتفاق نیوفتاده است پس دوش آب گرمی گرفت موهایش را شانه زد لباس فرمش را پوشید کمی آرایش کرد تا چهرش گرم تر به نظر برسد و در آخر هم با پای پیاده سمت دبیرستان رفت......
عده ای از دانش آموزا بر تیتری که روی دیوار حیاط چسبانده شده بود نگاه میکردند کنجکاوی دامن سونا را گرفت و سونا هم بین آن دانش آموزان خود را جا داد تا ببیند چه خبر است..
وقتی اسامی اسم هارا بر روی برگه خواند فهمید که امتحان انگلیسی و علوم برگزار شده بود اما سونا از این خبر مطلع نبود........
با خشم سمت کلاس رفت روی نیمکت نشست و پاهایش را روی هم گذاشت زنگ اول زنگ علوم بود همان معلم زنی که نه تنها قیافش بلکه رفتارش هم حال آدم را بد میکرد....
معلم ((سلامی کرد))و شروع کرد به حل مسئله بر روی تخته وقتی توضیحاتش تموم شد سونا خواست با او حرف بزند اما رنگ تفریح به صدا در آمد .....
معلم بدون توجه به کسی از کلاس بیرون رفت سونا ترجیح داد که زنگ تفریح را در کلاس بگذراند اما دل دردی شدید سراغ او آمد تحمل این درد غیر ممکن بود به سمت دسشویی زنان رفت....
در را باز کرد اما با دیدن صحنه روبه رویش درد را به کل فراموش کرد نامجون با معلم علوم(( خانم کیم)) داخل دسشویی زنانه؟
با فکر کردن به اینکه نامجون با کیم قرار گذاشته حسادت کل درونش را میمکید با صدایی که سعی در پنهان کردن خشمش بود گفت:
_فکر کنم بد موقع مزاحم قرارتون شدم آقای نامجون و خانم کیم لطفا برای آشناییت بعدیتون جای مناسب تری رو انتخاب کنید......
بعد در را محکم کوبید و گریه کُنان کوله اش را براداشت و از دبیرستان خارج شد نه تنها کل کلاس بلکه نامجون هم واکنش سونا را دید و فقط یک چیز به ذهن همه خطور میکرد...
_این دختر همون سونای قدیمی نیست ممکن است عاشق معلم خود شده باشد؟
اما هیچکس برای این سوال پاسخی نداشت.....
'......................................................'
شب موقعی که سونا به خانه رسید سعی کرد احساساتش نسبت به معلمش را خاموش نگه دارد و فقط بر روی نقشش تمرکز کند نزدیکی بیشتر شکل گرفتن حس های بیشتر بود....
پس به نامجون پیام داد و از او تقاضای کلاس خصوصی کرد نامجون هم بی چون و چرا قبولکرد....
سونا آرایش کرد به خودش رسید یک تاپ کرمی رنگ با شلوار بگ بلند آبی پوشید بعد هن کتاب هایش را برداشت و سمت خانه نامجون حرکت کرد.....
وقتی که رسید خودش را در بغل نامجون انداخت پس از چند دقیقه سرش را از میان بازوهای نامجون بیرون آورد ....
سریع عذرخواهی کرد و گفت:
_آقای نامجون شرمندم اما نتونستم خودم رو کنترل کنم..
نامجون هم در جواب سونا گفت..
_اشکالی نداره سونا جان..
کلمه ((سونا جان))قلب سونا را مثل پروانه ای درحال گشت در جنگل کرد آنقدر خوشحال شد که حاضر بود خود را دار بزند......
ادامه دارد^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
چند روز گذشته بود اما هیچکس خبری از سونا نداشت همه فکر کردن که شاید اتفاق بدی برایش افتاده باشد اما سونا فقط سرما خورده بود....
سونا گفت که شاید در خانه ماندن حال او را بهتر کند اما دید تغییر نه چندان خوبی برایش اتفاق نیوفتاده است پس دوش آب گرمی گرفت موهایش را شانه زد لباس فرمش را پوشید کمی آرایش کرد تا چهرش گرم تر به نظر برسد و در آخر هم با پای پیاده سمت دبیرستان رفت......
عده ای از دانش آموزا بر تیتری که روی دیوار حیاط چسبانده شده بود نگاه میکردند کنجکاوی دامن سونا را گرفت و سونا هم بین آن دانش آموزان خود را جا داد تا ببیند چه خبر است..
وقتی اسامی اسم هارا بر روی برگه خواند فهمید که امتحان انگلیسی و علوم برگزار شده بود اما سونا از این خبر مطلع نبود........
با خشم سمت کلاس رفت روی نیمکت نشست و پاهایش را روی هم گذاشت زنگ اول زنگ علوم بود همان معلم زنی که نه تنها قیافش بلکه رفتارش هم حال آدم را بد میکرد....
معلم ((سلامی کرد))و شروع کرد به حل مسئله بر روی تخته وقتی توضیحاتش تموم شد سونا خواست با او حرف بزند اما رنگ تفریح به صدا در آمد .....
معلم بدون توجه به کسی از کلاس بیرون رفت سونا ترجیح داد که زنگ تفریح را در کلاس بگذراند اما دل دردی شدید سراغ او آمد تحمل این درد غیر ممکن بود به سمت دسشویی زنان رفت....
در را باز کرد اما با دیدن صحنه روبه رویش درد را به کل فراموش کرد نامجون با معلم علوم(( خانم کیم)) داخل دسشویی زنانه؟
با فکر کردن به اینکه نامجون با کیم قرار گذاشته حسادت کل درونش را میمکید با صدایی که سعی در پنهان کردن خشمش بود گفت:
_فکر کنم بد موقع مزاحم قرارتون شدم آقای نامجون و خانم کیم لطفا برای آشناییت بعدیتون جای مناسب تری رو انتخاب کنید......
بعد در را محکم کوبید و گریه کُنان کوله اش را براداشت و از دبیرستان خارج شد نه تنها کل کلاس بلکه نامجون هم واکنش سونا را دید و فقط یک چیز به ذهن همه خطور میکرد...
_این دختر همون سونای قدیمی نیست ممکن است عاشق معلم خود شده باشد؟
اما هیچکس برای این سوال پاسخی نداشت.....
'......................................................'
شب موقعی که سونا به خانه رسید سعی کرد احساساتش نسبت به معلمش را خاموش نگه دارد و فقط بر روی نقشش تمرکز کند نزدیکی بیشتر شکل گرفتن حس های بیشتر بود....
پس به نامجون پیام داد و از او تقاضای کلاس خصوصی کرد نامجون هم بی چون و چرا قبولکرد....
سونا آرایش کرد به خودش رسید یک تاپ کرمی رنگ با شلوار بگ بلند آبی پوشید بعد هن کتاب هایش را برداشت و سمت خانه نامجون حرکت کرد.....
وقتی که رسید خودش را در بغل نامجون انداخت پس از چند دقیقه سرش را از میان بازوهای نامجون بیرون آورد ....
سریع عذرخواهی کرد و گفت:
_آقای نامجون شرمندم اما نتونستم خودم رو کنترل کنم..
نامجون هم در جواب سونا گفت..
_اشکالی نداره سونا جان..
کلمه ((سونا جان))قلب سونا را مثل پروانه ای درحال گشت در جنگل کرد آنقدر خوشحال شد که حاضر بود خود را دار بزند......
ادامه دارد^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
- ۱.۰k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط