چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)
پارت ۳ (last)
شب شده بود.
ا.ت روی مبل نشسته بود و بم کنار پاهاش خوابیده بود.
جونگکوک از اتاق اومد و کنار ا.ت نشست.
چند لحظه ساکت بود.
ا.ت نگاهش کرد.
— چیه؟
— هیچی.
— باز داری به بم نگاه میکنی؟
جونگکوک لبخند زد.
— یکم.
ا.ت خندید.
— هنوز حسودی میکنی؟
جونگکوک این بار شونه بالا انداخت.
— شاید.
— چرا واقعاً؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
— چون وقتی میبینم چقدر راحت کنارش میشینی، نوازشش میکنی و باهاش حرف میزنی... یه بخشی از منم همون توجه رو میخواد.
ا.ت لبخند زد.
— تو که همیشه توجه میگیری.
— میدونم.
بعد با خنده اضافه کرد:
— ولی آدم وقتی کسی رو خیلی دوست داره، گاهی سر چیزهای مسخره هم حسودی میکنه.
ا.ت لبخندش عمیقتر شد.
— حتی به سگ خودت؟
جونگکوک خندید.
— مخصوصاً به سگ خودم.
ا.ت آروم دستش رو گرفت.
— خب، پس یه چیز رو بدون.
— چی؟
— بم هرچقدر هم که منو دوست داشته باشه، جای تو رو نمیگیره.
جونگکوک لبخند زد.
— واقعاً؟
— واقعاً.
بم خوابآلود سرش رو بلند کرد و دوباره روی پای ا.ت گذاشت.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— خب... فعلاً قبولت دارم.
ا.ت خندید.
— بازم شروع کردی؟
جونگکوک هم خندید.
— شوخی کردم.
بعد دست ا.ت رو گرفت و گفت:
— من بم رو خیلی دوست دارم.
نگاهی به بم انداخت.
— ولی تو یه چیز دیگهای.
ا.ت با لبخند پرسید:
— یعنی چی؟
جونگکوک جواب داد:
— یعنی بم باعث میشه خونهمون شلوغ و قشنگ باشه...
مکث کرد.
— ولی تو باعث میشی من دلم بخواد هر روز برگردم خونه.
ا.ت چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
— این یکی رو خوب گفتی.
جونگکوک خندید.
— بالاخره یه جمله پیدا کردم که بم نتونه باهاش رقابت کنه.
ا.ت سرش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
بم هم همانجا کنارشان دراز کشید.
جونگکوک به هر دو نگاه کرد و لبخند زد.
— خب... فکر کنم میتونم با این شرایط کنار بیام.
ا.ت گفت:
— چه شرایطی؟
— اینکه مجبور باشم عشقمو با یه سگ تقسیم کنم.
ا.ت خندید.
— غر نزن.
— غر نمیزنم.
چند لحظه بعد آرام اضافه کرد:
— فقط فردا وقتی اومدی خونه، اول منو بغل کن.
ا.ت خندید.
— حسود کوچولو.
جونگکوک هم خندید.
— خودتی.
پایان
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
شب شده بود.
ا.ت روی مبل نشسته بود و بم کنار پاهاش خوابیده بود.
جونگکوک از اتاق اومد و کنار ا.ت نشست.
چند لحظه ساکت بود.
ا.ت نگاهش کرد.
— چیه؟
— هیچی.
— باز داری به بم نگاه میکنی؟
جونگکوک لبخند زد.
— یکم.
ا.ت خندید.
— هنوز حسودی میکنی؟
جونگکوک این بار شونه بالا انداخت.
— شاید.
— چرا واقعاً؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
— چون وقتی میبینم چقدر راحت کنارش میشینی، نوازشش میکنی و باهاش حرف میزنی... یه بخشی از منم همون توجه رو میخواد.
ا.ت لبخند زد.
— تو که همیشه توجه میگیری.
— میدونم.
بعد با خنده اضافه کرد:
— ولی آدم وقتی کسی رو خیلی دوست داره، گاهی سر چیزهای مسخره هم حسودی میکنه.
ا.ت لبخندش عمیقتر شد.
— حتی به سگ خودت؟
جونگکوک خندید.
— مخصوصاً به سگ خودم.
ا.ت آروم دستش رو گرفت.
— خب، پس یه چیز رو بدون.
— چی؟
— بم هرچقدر هم که منو دوست داشته باشه، جای تو رو نمیگیره.
جونگکوک لبخند زد.
— واقعاً؟
— واقعاً.
بم خوابآلود سرش رو بلند کرد و دوباره روی پای ا.ت گذاشت.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— خب... فعلاً قبولت دارم.
ا.ت خندید.
— بازم شروع کردی؟
جونگکوک هم خندید.
— شوخی کردم.
بعد دست ا.ت رو گرفت و گفت:
— من بم رو خیلی دوست دارم.
نگاهی به بم انداخت.
— ولی تو یه چیز دیگهای.
ا.ت با لبخند پرسید:
— یعنی چی؟
جونگکوک جواب داد:
— یعنی بم باعث میشه خونهمون شلوغ و قشنگ باشه...
مکث کرد.
— ولی تو باعث میشی من دلم بخواد هر روز برگردم خونه.
ا.ت چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
— این یکی رو خوب گفتی.
جونگکوک خندید.
— بالاخره یه جمله پیدا کردم که بم نتونه باهاش رقابت کنه.
ا.ت سرش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
بم هم همانجا کنارشان دراز کشید.
جونگکوک به هر دو نگاه کرد و لبخند زد.
— خب... فکر کنم میتونم با این شرایط کنار بیام.
ا.ت گفت:
— چه شرایطی؟
— اینکه مجبور باشم عشقمو با یه سگ تقسیم کنم.
ا.ت خندید.
— غر نزن.
— غر نمیزنم.
چند لحظه بعد آرام اضافه کرد:
— فقط فردا وقتی اومدی خونه، اول منو بغل کن.
ا.ت خندید.
— حسود کوچولو.
جونگکوک هم خندید.
— خودتی.
پایان
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۷.۸k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط