### 🖤 **Part 3: بندِ نامرئی**
### 🖤 **Part 3: بندِ نامرئی**
صبح، با نورِ تند و آزاردهندهای که از شکافِ در میتابید، شروع شد. من شب رو تقریباً نخوابیده بودم؛ فقط با تصویر چشمهای تهیونگ و اون کلمهی «قبول میکنم» که مثل یه زنجیر دور گردنم پیچیده شده بود، سپری کردم.
در باز شد و این بار، تهیونگ تنها نبود. دو نفر دیگه با لباسهای مشکی و چهرههای بیروح وارد شدن. یکی از اونها من رو از روی تخت بلند کرد. اونقدر بیرحم و خشک برخورد میکرد که انگار من یه شیء هستم، نه یه آدم.
من رو به اتاقی بردن که خیلی بزرگتر بود، اما همچنان اون حسِ زندانی بودن رو داشت. یک لباسِ مشکی و بسیار گرانقیمت روی تخت بود.
تهیونگ که حالا پشت یک میز بزرگ نشسته بود و داشت با یه فایل ورقی کار میکرد، بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت: «لباس رو بپوش. پنج دقیقهی دیگه پایین منتظر من باش. اگه حتی یک ثانیه دیر کنی، کای...»
او اسم کای رو با لحنی که انگار داره با یه موجود بیارزش حرف میزنه، آورد. من با دستهای لرزان، لباس رو پوشیدم. لباس مثل پوست دومم بود، اما حس میکردم دارم توی یک تابوتِ ابریشمی دفن میشم.
وقتی پایین رفتم، فضای سالن اصلیِ اون عمارت باشکوه، با اون ستونهای بلند و لوسترهای کریستالی، تضاد عجیبی با اون وحشتِ درون من داشت. تهیونگ از پلهها پایین اومد. نگاهش وقتی من رو دید، برای لحظهای کوتاه تغییر کرد. اون نگاهِ سرد، برای یک ثانیه، با یه جور کنجکاویِ تاریک جایگزین شد.
او به سمت من اومد و دستم رو گرفت. دستش گرم بود، اما لمسش مثل برق بود.
«از این به بعد، تو همراهِ همیشگیِ من هستی. در مهمونیها، در جلسات، و حتی در تاریکترین لحظههای زندگی من. تو قراره بخشی از نمایشِ من باشی.»
او من رو به سمت یک مهمانیِ مجلل برد. جایی که آدمهای مهم، سیاستمدارها و تبهکارهای سطح بالا حضور داشتند. من باید لبخند میزدم، باید نقشِ یک زنِ باکلاس و آرام رو بازی میکردم، در حالی که روحم داشت از درون تکهتکه میشد.
در میانه مهمانی، تهیونگ من رو به گوشهای برد. او بسیار نزدیک شد، طوری که لبهایش تقریباً با گوش من تماس داشت.
«یادت باشه، النا...» او با صدایی که فقط من میشنیدم، زمزمه کرد، «تو اینجا نیستی که خوش باشی. تو اینجا هستی تا به من ثابت کنی که میتونی بقیه رو هم مثل خودت، به چنگ بیاری. هر کسی که من بخوام، باید تحت تأثیر تو باشه، بدون اینکه بدونه تو ابزارِ منی.»
او بعد از اون، من رو رها کرد و به سمتِ گروههای دیگر رفت. من تنها ماندم، در میان انبوهی از آدمها که لبخندهای مصنوعی میزدند، اما من فقط یک چیز رو حس میکردم: چشمانِ تهیونگ که از دور، مثل یک عقاب، تمامِ حرکات من رو زیر نظر داشت.
ناگهان، یک نفر از پشت سر به من نزدیک شد. بوی عطرِ تلخ و آشنایی میاومد.
«خیلی به دردِ کنارِ اون میآی... مثل یه فرشته که توی جهنم گم شده باشه.»
من برگشتم و با دیدن اون مرد، نفسم بند اومد. او یکی از رقبای اصلی تهیونگ بود... و در چشمانش، چیزی فراتر از تحسین، یک نقشه پنهان بود.
***
**[پایان پارت سوم]**
۲۰ لایک نگیره پارت نمیزارم شرطا برسه سریع میزارم*❌
صبح، با نورِ تند و آزاردهندهای که از شکافِ در میتابید، شروع شد. من شب رو تقریباً نخوابیده بودم؛ فقط با تصویر چشمهای تهیونگ و اون کلمهی «قبول میکنم» که مثل یه زنجیر دور گردنم پیچیده شده بود، سپری کردم.
در باز شد و این بار، تهیونگ تنها نبود. دو نفر دیگه با لباسهای مشکی و چهرههای بیروح وارد شدن. یکی از اونها من رو از روی تخت بلند کرد. اونقدر بیرحم و خشک برخورد میکرد که انگار من یه شیء هستم، نه یه آدم.
من رو به اتاقی بردن که خیلی بزرگتر بود، اما همچنان اون حسِ زندانی بودن رو داشت. یک لباسِ مشکی و بسیار گرانقیمت روی تخت بود.
تهیونگ که حالا پشت یک میز بزرگ نشسته بود و داشت با یه فایل ورقی کار میکرد، بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت: «لباس رو بپوش. پنج دقیقهی دیگه پایین منتظر من باش. اگه حتی یک ثانیه دیر کنی، کای...»
او اسم کای رو با لحنی که انگار داره با یه موجود بیارزش حرف میزنه، آورد. من با دستهای لرزان، لباس رو پوشیدم. لباس مثل پوست دومم بود، اما حس میکردم دارم توی یک تابوتِ ابریشمی دفن میشم.
وقتی پایین رفتم، فضای سالن اصلیِ اون عمارت باشکوه، با اون ستونهای بلند و لوسترهای کریستالی، تضاد عجیبی با اون وحشتِ درون من داشت. تهیونگ از پلهها پایین اومد. نگاهش وقتی من رو دید، برای لحظهای کوتاه تغییر کرد. اون نگاهِ سرد، برای یک ثانیه، با یه جور کنجکاویِ تاریک جایگزین شد.
او به سمت من اومد و دستم رو گرفت. دستش گرم بود، اما لمسش مثل برق بود.
«از این به بعد، تو همراهِ همیشگیِ من هستی. در مهمونیها، در جلسات، و حتی در تاریکترین لحظههای زندگی من. تو قراره بخشی از نمایشِ من باشی.»
او من رو به سمت یک مهمانیِ مجلل برد. جایی که آدمهای مهم، سیاستمدارها و تبهکارهای سطح بالا حضور داشتند. من باید لبخند میزدم، باید نقشِ یک زنِ باکلاس و آرام رو بازی میکردم، در حالی که روحم داشت از درون تکهتکه میشد.
در میانه مهمانی، تهیونگ من رو به گوشهای برد. او بسیار نزدیک شد، طوری که لبهایش تقریباً با گوش من تماس داشت.
«یادت باشه، النا...» او با صدایی که فقط من میشنیدم، زمزمه کرد، «تو اینجا نیستی که خوش باشی. تو اینجا هستی تا به من ثابت کنی که میتونی بقیه رو هم مثل خودت، به چنگ بیاری. هر کسی که من بخوام، باید تحت تأثیر تو باشه، بدون اینکه بدونه تو ابزارِ منی.»
او بعد از اون، من رو رها کرد و به سمتِ گروههای دیگر رفت. من تنها ماندم، در میان انبوهی از آدمها که لبخندهای مصنوعی میزدند، اما من فقط یک چیز رو حس میکردم: چشمانِ تهیونگ که از دور، مثل یک عقاب، تمامِ حرکات من رو زیر نظر داشت.
ناگهان، یک نفر از پشت سر به من نزدیک شد. بوی عطرِ تلخ و آشنایی میاومد.
«خیلی به دردِ کنارِ اون میآی... مثل یه فرشته که توی جهنم گم شده باشه.»
من برگشتم و با دیدن اون مرد، نفسم بند اومد. او یکی از رقبای اصلی تهیونگ بود... و در چشمانش، چیزی فراتر از تحسین، یک نقشه پنهان بود.
***
**[پایان پارت سوم]**
۲۰ لایک نگیره پارت نمیزارم شرطا برسه سریع میزارم*❌
- ۱۱۶
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط