شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و سوم🔍
این قسمت=[سیندرلا در لباس جاسوس]
پاداش؟ کلمهی عجیبی بود. از دهن آدم خطرناکی مثل تهیونگ، پاداش بیشتر بوی حکم اعدام میداد تا جایزه!
تهیونگ به سمت میزش برگشت و با بیخیالی گفت:
-"امشب، مهمانی سالانهی خیریه ولنتیا(انتخاب به دلیل قحطی بودن اسم ها🙄🤭😁) برگزار میشه. جایی که تمام گرگهای دنیای زیرزمینی جمع میشن تا با لبخند و شامپاین، همدیگه رو تهدید کنن. من اونجا به یه همراه نیاز دارم."
با دهان نیمهباز نگاهش کردم.
+"قربان... شما که بانو هانا رو داشتین! من که فقط..."
تهیونگ حرفم رو قطع کرد. اون خندهی کج معروفش رو تحویلم داد که همیشه باعث میشد حس کنم یه موش آزمایشگاهی هستم.
-"هانا؟اون همیشه دربارهی رنگ پردهها و مدل جواهراتش حرف میزنه. من امشب به کسی نیاز دارم که اگه وسط مهمانی یه نفر سعی کرد با خنجر بهم حمله کنه، به جای جیغ کشیدن، بدونه چطور با یه بشقاب نقرهای اون رو ناکاوت کنه."
خشکم زد. اون میدونست؟ نکنه فهمیده بود که من آموزش رزمی دیدم؟
+"من... من فقط یه خدمتکارم، قربان. هیچ تجربهای ندارم."
تهیونگ اومد نزدیک، انقدر نزدیک که بوی ادکلن تلخش تمام فضای تنفسیم رو گرفت.
-"تجربه لازم نیست، یونسو. فقط کافیه نقش من رو بازی کنی. امشب، تو بهترین خدمتکار این عمارت نیستی. امشب... تو همراه منی. و البته..."
مکث کرد و دستش رو به سمت کمد دیواری بزرگ اتاقش برد
-"لباسی که قراره بپوشی، طوری طراحی شده که تمام تجهیزات جاسوسیت رو بتونی زیرش قایم کنی. البته اگه هنوز شنود دیشب رو تو جیب لباست نداشته باشی!"
خدای من! اون میدونست شنود کجاست!
.
.
.
یک ساعت بعد، من جلوی آینهی قدی اتاق پرو ایستاده بودم. لباسی که انتخاب کرده بود، یک پیراهن مشکی ابریشمی بلند بود که شکاف عمیقی روی پایش داشت. با اینکه سعی میکردم به خودم برسم، اما حس مسخرهای داشتم.
تهیونگ با کت و شلوار مشکی رسمیش وارد شد. وقتی چشمش به من افتاد، برای لحظهای سکوت کرد. دیگه اون نگاه تمسخرآمیز رو نداشت. چشماش رو با دقت روی چهرم چرخوند، انگار داشت یه تابلو نقاشی گرونقیمت رو بررسی میکرد.
-"بد نیست...حداقل دیگه شبیه خدمتکارها نیستی."
اومد پشت سرم. تو آینه میدیدمش. دستش رو برد سمت گردنبند الماسِ ظریفی که روی میز بود و اون رو با مهارت دور گردنم بست. نفسش به پوستم میخورد. لرزشِ خفیفی تو بدنم حس کردم.
-"یونسو..."
صداش بمتر شده بود
-"امشب خیلیها سعی میکنن بهت نزدیک بشن. بعضیهاشون دوستداشتنیتر از منن، بعضیهاشون خطرناکتر. یادت باشه، تو مال منی. منظورم اینه که... امشب، تو دارایی محافظتشدهی منی. اجازه نمیدم کسی حتی بهت نگاه کنه."
این دیگه بازی نبود. حس حسادت پنهان در کلماتش، یا شاید بازی قدرت مضحکش؟ نمیدونستم! اما اون دست گرم تهیونگ روی گردنم، باعث شد برای اولین بار یادم بره که یک پلیس مخفی هستم و فقط دلم بخواد اون مهمانی لعنتی هرچه زودتر شروع بشه.
اما تهیونگ درست میگفت. گرگهای زیادی توی اون مهمانی منتظر من بودند...و من هنوز نمیدونستم چطور باید همزمان هم دلبری کنم، هم شنود بکارم، و هم از خنجر خوردن تهیونگ جلوگیری کنم🤥🙄
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
دو تا پارت به مناسبت بهترین روز دنیا🙄😅😂😁
پارت بیست و سوم🔍
این قسمت=[سیندرلا در لباس جاسوس]
پاداش؟ کلمهی عجیبی بود. از دهن آدم خطرناکی مثل تهیونگ، پاداش بیشتر بوی حکم اعدام میداد تا جایزه!
تهیونگ به سمت میزش برگشت و با بیخیالی گفت:
-"امشب، مهمانی سالانهی خیریه ولنتیا(انتخاب به دلیل قحطی بودن اسم ها🙄🤭😁) برگزار میشه. جایی که تمام گرگهای دنیای زیرزمینی جمع میشن تا با لبخند و شامپاین، همدیگه رو تهدید کنن. من اونجا به یه همراه نیاز دارم."
با دهان نیمهباز نگاهش کردم.
+"قربان... شما که بانو هانا رو داشتین! من که فقط..."
تهیونگ حرفم رو قطع کرد. اون خندهی کج معروفش رو تحویلم داد که همیشه باعث میشد حس کنم یه موش آزمایشگاهی هستم.
-"هانا؟اون همیشه دربارهی رنگ پردهها و مدل جواهراتش حرف میزنه. من امشب به کسی نیاز دارم که اگه وسط مهمانی یه نفر سعی کرد با خنجر بهم حمله کنه، به جای جیغ کشیدن، بدونه چطور با یه بشقاب نقرهای اون رو ناکاوت کنه."
خشکم زد. اون میدونست؟ نکنه فهمیده بود که من آموزش رزمی دیدم؟
+"من... من فقط یه خدمتکارم، قربان. هیچ تجربهای ندارم."
تهیونگ اومد نزدیک، انقدر نزدیک که بوی ادکلن تلخش تمام فضای تنفسیم رو گرفت.
-"تجربه لازم نیست، یونسو. فقط کافیه نقش من رو بازی کنی. امشب، تو بهترین خدمتکار این عمارت نیستی. امشب... تو همراه منی. و البته..."
مکث کرد و دستش رو به سمت کمد دیواری بزرگ اتاقش برد
-"لباسی که قراره بپوشی، طوری طراحی شده که تمام تجهیزات جاسوسیت رو بتونی زیرش قایم کنی. البته اگه هنوز شنود دیشب رو تو جیب لباست نداشته باشی!"
خدای من! اون میدونست شنود کجاست!
.
.
.
یک ساعت بعد، من جلوی آینهی قدی اتاق پرو ایستاده بودم. لباسی که انتخاب کرده بود، یک پیراهن مشکی ابریشمی بلند بود که شکاف عمیقی روی پایش داشت. با اینکه سعی میکردم به خودم برسم، اما حس مسخرهای داشتم.
تهیونگ با کت و شلوار مشکی رسمیش وارد شد. وقتی چشمش به من افتاد، برای لحظهای سکوت کرد. دیگه اون نگاه تمسخرآمیز رو نداشت. چشماش رو با دقت روی چهرم چرخوند، انگار داشت یه تابلو نقاشی گرونقیمت رو بررسی میکرد.
-"بد نیست...حداقل دیگه شبیه خدمتکارها نیستی."
اومد پشت سرم. تو آینه میدیدمش. دستش رو برد سمت گردنبند الماسِ ظریفی که روی میز بود و اون رو با مهارت دور گردنم بست. نفسش به پوستم میخورد. لرزشِ خفیفی تو بدنم حس کردم.
-"یونسو..."
صداش بمتر شده بود
-"امشب خیلیها سعی میکنن بهت نزدیک بشن. بعضیهاشون دوستداشتنیتر از منن، بعضیهاشون خطرناکتر. یادت باشه، تو مال منی. منظورم اینه که... امشب، تو دارایی محافظتشدهی منی. اجازه نمیدم کسی حتی بهت نگاه کنه."
این دیگه بازی نبود. حس حسادت پنهان در کلماتش، یا شاید بازی قدرت مضحکش؟ نمیدونستم! اما اون دست گرم تهیونگ روی گردنم، باعث شد برای اولین بار یادم بره که یک پلیس مخفی هستم و فقط دلم بخواد اون مهمانی لعنتی هرچه زودتر شروع بشه.
اما تهیونگ درست میگفت. گرگهای زیادی توی اون مهمانی منتظر من بودند...و من هنوز نمیدونستم چطور باید همزمان هم دلبری کنم، هم شنود بکارم، و هم از خنجر خوردن تهیونگ جلوگیری کنم🤥🙄
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
دو تا پارت به مناسبت بهترین روز دنیا🙄😅😂😁
- ۱۴.۳k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط