{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✅خدا........

✅خدا........

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد ...
نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت ...

سپرده‌ام،اما او خدای«گرگها»هم هست
دیدگاه ها (۳)

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود!چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به ا...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط