{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گــــرگـها»هم هست
دیدگاه ها (۴)

دِلم گرفتوقــتـــــــے دیدم کارگر شهردارےپشت گارے اش ن...

جهت همدردی با دوستان خوزستانی♡( خوزستان)نفت دارم سهم من رامی...

ﺑﻌﻀﻴﺎﻡ ﻫﺴﺘﻦ مطلبها میبینن وحال میکنن و لایک نمیکننداما خودشو...

خخخخخ.از پسرا عذر ميخوام

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط