𝓤𝓷𝔀𝓪𝓷𝓽𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
P:1
~~~~~
ویو ا.ت
توی خونه قدم رو میرفتم. هوای خونه گر گرفته بود. نمیتونستم بمونم. باید میرفتم. باید میرفتم بیرون. یه نگاه به لیا که رو تخت خوابیده بود انداختم. مادرم مامورش کرده بود مراقبم باشه که یه وقت نزنم بیرون. ولی این خرس قطبی خواب بود. آروم و پاورچین پاورچین رفتم سمت کمد لباسا و یه لباس خوب برداشتم(گشادیم نمیذاره عکس بزارم شرمنده😂) پوشیدنش و کفشامو پام کردم و از خونه زدم بیرون. مامانم گفته بود بیرون نرم ولی مگه من میتونستم تحمل کنم! رفتم سمت پارک نزدیک خونمون و روی تاب نشستم. خودمو تاب میدادم. این روزا مامانم خیلی باهام سرد شده بود. اصن خونه نبود. وقتی هم میومد میرفت تو اتاقش و میخوابید. البته بعضی مواقع باهام درد و دل میکرد، سرمو ناز میکرد و از اینجور چیزا. به زندگیم فک کردم. کل زندگیم دو نفر بود. من و مامانم. نه خواهری، نه برادری، نه پدری، نه مادربزرگ یا پدربزرگی، هیچکس. پدرم وقتی بچه بودم مرد. مرگش نا معلوم بود. هیچکس نفمید چیشد.
خیلی سخته، عزیز ترین کست بمیره ولی ندونی چطور. خنده داره. ولی دلم برای اون بیشتر از هرکس تنگ شده.
همینجور که تاب میخوردم یه دختر بچه رو دیدم که داره گریه میکنه. رفتم سمتش و بغلش کردم. لبخند زدم و گفتم: چیشده کوچولو؟ مامان باباتو گم کردی؟
دختربچه: هقق.... خاله... هقق..... مامانم نیس... هق
با لبخند گفتم: اشکال نداره پیداش میکنیم. خب شماره ای چیزی از مامان یا بابات داری؟
گفت: بابام ترکمون کرده... هق..... با مامانم زندگی میکنم... هق..... ولی....
دستشو کرد توی جیب شلوارش و یه کاغذ درآورد. بهم داد. نگاش کردم. یه شماره روش بود.
دختربچه: این کاغذو.... هق... مامانم گف هروقت..... هق.... گم شدی بده به..... هق.... یه نفر. خودش..... هق.... میدونه باید.... هق... چیکار کنه.
دخترو بغل کردم و گوشیم رو در آوردم و به شماره زنگ زدم. صدای یه زن پیچید:
-الو؟
-سلام خانم
-سلام بفرمایید
از دختره فامیل مامانشو پرسیدم و گف. بعد دوباره به خانمه گفتم
-خانم... (فامیلشون)
-بله بفرمایید
-دخترتون گمشدن گفتم الان کجا هستید بیارمش پیشتون.
-ن.. نارا اونجاس؟
-بله
یه آدرس گف و نارا رو برداشتم و بردمش اونجا. یه خانم اونجا بود. نارا دواید سمتش و جیغ کشید: ماماننننن
خانمه بغلش کرد. به این صحنه نگاه کردم. صحنه ای که همیشه وقتی پنج سالم بود برام رخ داده بود. گم شده بودم و به یه زن گفتم با مامانم زنگ بزنه. اونم زنگ زد و مامانم پیداش شد. انگار که گذشته ام تکرار شده برام!
خانم: خیی ممنونممم
با لبخند گفتم: خواهش میکنم
بعد رفتم سمت خونه. کلید انداختم تو خونه و درو باز کردم. رفتم تو حال و با صحنه ای که دیدم خشکم زد...
~~~~~
ویو ا.ت
توی خونه قدم رو میرفتم. هوای خونه گر گرفته بود. نمیتونستم بمونم. باید میرفتم. باید میرفتم بیرون. یه نگاه به لیا که رو تخت خوابیده بود انداختم. مادرم مامورش کرده بود مراقبم باشه که یه وقت نزنم بیرون. ولی این خرس قطبی خواب بود. آروم و پاورچین پاورچین رفتم سمت کمد لباسا و یه لباس خوب برداشتم(گشادیم نمیذاره عکس بزارم شرمنده😂) پوشیدنش و کفشامو پام کردم و از خونه زدم بیرون. مامانم گفته بود بیرون نرم ولی مگه من میتونستم تحمل کنم! رفتم سمت پارک نزدیک خونمون و روی تاب نشستم. خودمو تاب میدادم. این روزا مامانم خیلی باهام سرد شده بود. اصن خونه نبود. وقتی هم میومد میرفت تو اتاقش و میخوابید. البته بعضی مواقع باهام درد و دل میکرد، سرمو ناز میکرد و از اینجور چیزا. به زندگیم فک کردم. کل زندگیم دو نفر بود. من و مامانم. نه خواهری، نه برادری، نه پدری، نه مادربزرگ یا پدربزرگی، هیچکس. پدرم وقتی بچه بودم مرد. مرگش نا معلوم بود. هیچکس نفمید چیشد.
خیلی سخته، عزیز ترین کست بمیره ولی ندونی چطور. خنده داره. ولی دلم برای اون بیشتر از هرکس تنگ شده.
همینجور که تاب میخوردم یه دختر بچه رو دیدم که داره گریه میکنه. رفتم سمتش و بغلش کردم. لبخند زدم و گفتم: چیشده کوچولو؟ مامان باباتو گم کردی؟
دختربچه: هقق.... خاله... هقق..... مامانم نیس... هق
با لبخند گفتم: اشکال نداره پیداش میکنیم. خب شماره ای چیزی از مامان یا بابات داری؟
گفت: بابام ترکمون کرده... هق..... با مامانم زندگی میکنم... هق..... ولی....
دستشو کرد توی جیب شلوارش و یه کاغذ درآورد. بهم داد. نگاش کردم. یه شماره روش بود.
دختربچه: این کاغذو.... هق... مامانم گف هروقت..... هق.... گم شدی بده به..... هق.... یه نفر. خودش..... هق.... میدونه باید.... هق... چیکار کنه.
دخترو بغل کردم و گوشیم رو در آوردم و به شماره زنگ زدم. صدای یه زن پیچید:
-الو؟
-سلام خانم
-سلام بفرمایید
از دختره فامیل مامانشو پرسیدم و گف. بعد دوباره به خانمه گفتم
-خانم... (فامیلشون)
-بله بفرمایید
-دخترتون گمشدن گفتم الان کجا هستید بیارمش پیشتون.
-ن.. نارا اونجاس؟
-بله
یه آدرس گف و نارا رو برداشتم و بردمش اونجا. یه خانم اونجا بود. نارا دواید سمتش و جیغ کشید: ماماننننن
خانمه بغلش کرد. به این صحنه نگاه کردم. صحنه ای که همیشه وقتی پنج سالم بود برام رخ داده بود. گم شده بودم و به یه زن گفتم با مامانم زنگ بزنه. اونم زنگ زد و مامانم پیداش شد. انگار که گذشته ام تکرار شده برام!
خانم: خیی ممنونممم
با لبخند گفتم: خواهش میکنم
بعد رفتم سمت خونه. کلید انداختم تو خونه و درو باز کردم. رفتم تو حال و با صحنه ای که دیدم خشکم زد...
- ۳.۷k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط