{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت52

پارت52
کم کم مامان و بابا منو دانیال اومدن
بابا دانیال:چطور تونستی اینکار کنی رایان ها دلشو بشکنی
بابا:اقای صادقی برین از برادرتون بپرسین چی شده
بابای دانیال:چی چه ربطی به برادرم داره
مامان:همه چیز خوب داشت پیش می رفت انا لباس عقد پوشیده بود برادر شما اومد به رایان گفت که انا دختر نیست بلکه بارداره بعد اومد خونه ما هم این حرف زد شما بودین چیکار می کردین
انگار بابای دانیال عصبی شد رفت نشست یه جا
امی رفته بود تو اتاقی که انا بود بعد امد بیرون فقدر امی و دنیکا رفتن
امی:الان میان گیر میدن لطفا برین خونتون هرچی شد بهتون زنگ میزنم
همه گفتن چشم
دانیال:من می مونم چیزی شد باشم
دنیکا:نشنیدی چی گفتیم همه برن
رمان از زبان امی*&*
همه رفتن رایانم بزور رفت بعد نیم ساعت فیا اومد
فیا:چطوره
دنیکا:سکته خفیف بود چون ضعیف شده بود بیهوش شدش
فیا:بهوش اومده
دنیکا:اره
همه رفتیم تو اتاق انا
فیا:دختر نزدیک بود همه سکته بدی همین جوری می خواستی ولمون کنی واقعا که
انا:هنوزم دلم می خواهد خودمو پرت کنم پایین
دنیکا:گو می خوری با همین دستای خودم خفه ات می کنم هیچ شکی بیدارت نکنه
فیا :می خواهی بری ترکیه
انا:اره بریم دیگه برنگردیم
من:رایان چی
انا: برام مهم نیست اون شکست منو هنوز احمق نشدم بخواهد بزارم دلم هرگوی خواست بخوره
من: باشه بس
امدیم بیرون
فیا :من میرم دنبال کارا جوری ببریمش که نفهمن
رفتش من و دنیکا نشستع بودیم
دنیکا:منم میرم
من:دانیال چی
دنیکا:ندیدی تا حالا حتی بهم پیشنهادم ندادش فقدر فکر خانواده اشه منم که بهش اعتراف کردم گفت خانواده ام ازت خوشش نمیاد
من:امیر هنوز بهم چیزی نگفته منم همین طور
سه روز میگذره که انا تو ای سی یو هستش همه فکر می کنن تو حالت نباتی اما بهوشه رایان هر روز و شب میاد دانیالم همین طور فیا بهم پیام داده که همه چیز حله فقدر باید بیمارستان حل بشه بریم ساعت سه صبحه دنیکا گفت می ه جای
رمان از زبان دنیکا*&*
من نمی تونم بدـن خداحافظی برم باید دانیال بینم باید برم خونه مجردیش
زنگ زدم دانیال :اینجا چیکار می کنی
من:کارت دارم
رفتم تو دانیال:سارا حالش خوبه چیزی شده
من:نه همون حاله
دانیال:بس چرا اینجایی
من:دانیال تو دوستم داری
دانیال:چرا این سوالا می پرسی بهت قبلا جواب دادم که
من: یه بار دیگه بهت فرصت می دم
دانیال:نه من تو مثل سارا می بینم خواهرم
دروغ نگم غرورم شکست بعدم شکست نه غرورم بلکه قلبم بلند شدم
رفتم جلوش
بغلش کردم
دانیال: این چه کاری
عصبی شده بود بابت کارم
بعد کیفمو برداشتم رفتم من ساعت شیش صبح میرم با انا خداحافظ دانیال من سوار همون اژانس شدم برگشتم بیمارستان اما هرجا دیدم امی نبود فکر کنم اونم رفته خونه امیر هی
رمان از زبان امی*&*
امیر:چیزی شده اومدی اینجا
دیدگاه ها (۰)

رومان قطره قرمز (پارت 5)

دو پارتی جیهوپ *درخواستی*وقتی پیرسینگ میزنی با اینکه ...ا.ت:...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part76صبح با صدای بابا بیدار شدمداشت با تلفن ...

رمان: قلب در تاریکی

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

فیک شوگا یادم نیست پارت چنده

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط