فیک جدید داریم
پرونده ی باز....؟
فصل 1
p1
هوای سئول در آستانهی غروب، مثل همیشه پر از هیاهو بود. بوق ماشینها، صدای بلندگوی مغازهها، و همهمه جمعیت که انگار هیچوقت قرار نبود تمام بشه. اما پشت این شلوغی و سرزندگی، یه حس غریب و سنگین توی هوا موج میزد. حسّی که انگار اتفاقی قراره بیفته، یه چیزی که نظم این شهر رو به هم بریزه.
توی یه کافهی شیک و مدرن توی منطقهی گانگنام، جایی که نورپردازیش جوری بود که انگار هر مشتری یه ستارهی سینماس، چهارتا دختر با ابهت و جذاب دور یه میز نشسته بودن. **جنی**، با اون نگاه نافذ و استایل خاصش، لیوان قهوهش رو توی دستش میچرخوند و انگار داشت به یه مسئلهی پیچیده فکر میکرد. روبروش، **جیسو**، با لبخند آروم و چشمهای کنجکاوش، داشت به حرفهای جنی گوش میداد، ولی مشخص بود که ذهنش جای دیگهای سیر میکنه.
«واقعاً فکر نمیکردم کارمون به اینجا بکشه.» جنی با صدایی که کمی گرفته بود، گفت. «این پرونده... یه جورایی عجیبه. انگار دارن باهامون بازی میکنن.»
**رزی**، که با حوصله داشت روی یه پازل سهبعدی کوچیک کار میکرد، سرش رو بالا آورد. «بازی؟ کی داره بازی میکنه؟ ما که فقط داریم سعی میکنیم بفهمیم چی شده. مثل همیشه.» انگار که بخواد خودش رو آروم کنه، یه تیکهی دیگه از پازل رو گذاشت سر جاش.
**لیسا**، که با تبلتش ور میرفت و یه سری نمودار و عکس رو چک میکرد، با هیجان گفت: «چیزی که من میبینم نشون میده که این دفعه فرق داره. خیلی فرق داره. ردپاها خیلی نامحسوسن، ولی انگار یه الگوی خاصی دارن. الگویی که...» مکث کرد و به بقیهشون نگاه کرد. «...شاید یه ربطی به اون قضیهی قبلی داشته باشه.»
جنی اخم کرد. «منظورت چیه؟ اون قضیه که قرار بود فراموش بشه؟»
«فراموش بشه؟» لیسا پوزخند زد. « گنگسترها و مافیا فراموش نمیکنن، جنی. فقط منتظر یه فرصتن.»
همون موقع، صدای زنگ ساعت گوشی جیسو بلند شد. یه پیام جدید بود. با عجله نگاه کرد و چشمهاش گرد شد. «بچهها... خبر رسیده.»
جنی، جیسو، رزی و لیسا، معروف به گروه "بلکپینک"، نه فقط ستارههای موسیقی کیپاپ بودن، بلکه یه تیم فوقالعاده حرفهای توی یه سازمان امنیتی غیررسمی بودن که پروندههای خاص و مرموز رو حل میکردن. پروندههایی که پلیس عادی از پسشون برنمیاومد یا ترجیح میداد دخالت نکنه.
«چی شده؟» جنی پرسید و سرش رو کمی به سمت جیسو خم کرد.
جیسو نفس عمیقی کشید و گفت: «یه اتفاق افتاده. یه اتفاق بد. تو یکی از انبارهای قدیمی منطقهی تجاری، یه جن///ایت گزارش شده.»
رزی پازلش رو کنار گذاشت. «جنا//یت؟ چی؟»
«هنوز جزئیات کامل نیومده، ولی...» جیسو به صفحه گوشیش خیره شد. «...گفته شده یه نفر... کش///ته شده.»
سکوت سنگینی روی میز حکمفرما شد. صدای موسیقی ملایم کافه و همهمه مردم، ناگهان دور و بیمعنی به نظر میرسید.
لیسا تبلتش رو پایین آورد. «گفتم که! یه الگو داره. این دفعه کی؟»
جنی از جاش بلند شد. «وقت تلف کردن بسه. باید بریم اونجا. شاید این بار بتونیم بفهمیم کی داره این بازی کثیف رو شروع میکنه.»
همه به هم نگاه کردن. نگاههاشون مصمم بود. آماده برای ورود به دل تاریکی.
و این داستان ادامه دارد....
فصل 1
p1
هوای سئول در آستانهی غروب، مثل همیشه پر از هیاهو بود. بوق ماشینها، صدای بلندگوی مغازهها، و همهمه جمعیت که انگار هیچوقت قرار نبود تمام بشه. اما پشت این شلوغی و سرزندگی، یه حس غریب و سنگین توی هوا موج میزد. حسّی که انگار اتفاقی قراره بیفته، یه چیزی که نظم این شهر رو به هم بریزه.
توی یه کافهی شیک و مدرن توی منطقهی گانگنام، جایی که نورپردازیش جوری بود که انگار هر مشتری یه ستارهی سینماس، چهارتا دختر با ابهت و جذاب دور یه میز نشسته بودن. **جنی**، با اون نگاه نافذ و استایل خاصش، لیوان قهوهش رو توی دستش میچرخوند و انگار داشت به یه مسئلهی پیچیده فکر میکرد. روبروش، **جیسو**، با لبخند آروم و چشمهای کنجکاوش، داشت به حرفهای جنی گوش میداد، ولی مشخص بود که ذهنش جای دیگهای سیر میکنه.
«واقعاً فکر نمیکردم کارمون به اینجا بکشه.» جنی با صدایی که کمی گرفته بود، گفت. «این پرونده... یه جورایی عجیبه. انگار دارن باهامون بازی میکنن.»
**رزی**، که با حوصله داشت روی یه پازل سهبعدی کوچیک کار میکرد، سرش رو بالا آورد. «بازی؟ کی داره بازی میکنه؟ ما که فقط داریم سعی میکنیم بفهمیم چی شده. مثل همیشه.» انگار که بخواد خودش رو آروم کنه، یه تیکهی دیگه از پازل رو گذاشت سر جاش.
**لیسا**، که با تبلتش ور میرفت و یه سری نمودار و عکس رو چک میکرد، با هیجان گفت: «چیزی که من میبینم نشون میده که این دفعه فرق داره. خیلی فرق داره. ردپاها خیلی نامحسوسن، ولی انگار یه الگوی خاصی دارن. الگویی که...» مکث کرد و به بقیهشون نگاه کرد. «...شاید یه ربطی به اون قضیهی قبلی داشته باشه.»
جنی اخم کرد. «منظورت چیه؟ اون قضیه که قرار بود فراموش بشه؟»
«فراموش بشه؟» لیسا پوزخند زد. « گنگسترها و مافیا فراموش نمیکنن، جنی. فقط منتظر یه فرصتن.»
همون موقع، صدای زنگ ساعت گوشی جیسو بلند شد. یه پیام جدید بود. با عجله نگاه کرد و چشمهاش گرد شد. «بچهها... خبر رسیده.»
جنی، جیسو، رزی و لیسا، معروف به گروه "بلکپینک"، نه فقط ستارههای موسیقی کیپاپ بودن، بلکه یه تیم فوقالعاده حرفهای توی یه سازمان امنیتی غیررسمی بودن که پروندههای خاص و مرموز رو حل میکردن. پروندههایی که پلیس عادی از پسشون برنمیاومد یا ترجیح میداد دخالت نکنه.
«چی شده؟» جنی پرسید و سرش رو کمی به سمت جیسو خم کرد.
جیسو نفس عمیقی کشید و گفت: «یه اتفاق افتاده. یه اتفاق بد. تو یکی از انبارهای قدیمی منطقهی تجاری، یه جن///ایت گزارش شده.»
رزی پازلش رو کنار گذاشت. «جنا//یت؟ چی؟»
«هنوز جزئیات کامل نیومده، ولی...» جیسو به صفحه گوشیش خیره شد. «...گفته شده یه نفر... کش///ته شده.»
سکوت سنگینی روی میز حکمفرما شد. صدای موسیقی ملایم کافه و همهمه مردم، ناگهان دور و بیمعنی به نظر میرسید.
لیسا تبلتش رو پایین آورد. «گفتم که! یه الگو داره. این دفعه کی؟»
جنی از جاش بلند شد. «وقت تلف کردن بسه. باید بریم اونجا. شاید این بار بتونیم بفهمیم کی داره این بازی کثیف رو شروع میکنه.»
همه به هم نگاه کردن. نگاههاشون مصمم بود. آماده برای ورود به دل تاریکی.
و این داستان ادامه دارد....
- ۱۳۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط