یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل
" یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل"
پارت25
زمان مانند حرکت باد در میان شاخه ها
مانند حرکت جوی بار میگذره
خبر درباره قاتل قلب ها هر ثانیه بیشتر و بیشتر میشه و کم کم یک شهرت
کوچیک و الکی تبدیل شده به یک ایم که ترس به تن هر چی بر زمینه میندازه
برای خلافکارا و گنگستارا
حتا قدم زدن مانند کابوس میمونه
وحشت غیر قابل کنترل
کلمات که با لرز بیان میشه هق هق های برای نجات زندگی
به زانو در امدنا برای مرگ اروم
نفس های وحشت زده ، خون های ریخته شده و قلب های که بر روی جسد ها خود نمایی میکنن
زمان برای دیگران درد و زجر بود
اما برای یاشا زمان کابوس بود
هر لحظه هر ثانیه فقط خاطرات گذشتش را یاد میکرد
چشم روی هم گذاشت تا استراحت کنن تا زهنش رام کنند اما ناگهان
باز خاطرات به او حجم اوردن
فلش بک
سر یاشا بر روی زانو ای اوداساکو بود
که نگاهان زهنش از یک سوال پر شد
پس اورم جرعت پرسیدن رو به خودش داد
اودم لب هایش را از هم فاصله داد و شروع به بیان کلمات کرد
یاشا : هعی اوداساکو میگم اگر همه چیز از قبل تو سرنوشتمون نوشته شده
پس چرا باید ارزویی بکنم درحالی که ایندمون از قبل معلومه
اوداساکو دستی به سر یاشا کشید و تک خنده ریزی کرد و سرش رو از ناباوری تکان داد
اوداساکو : شاید توی بعضی از صحفات زندگیت خدا نوشته هرچی ارزو کرد
یاشا گوش کن
ارزو کردن هیچ وقت چیز بدی نبود
نه گناه ، نه جرم و نه قانون ممنوعه اینکه بخوای ارزو کنی حق از زندگیته
زمان حال
درحالی که قطرات اشک ماننده
بارش درد فرو میریختن
از اسمان اشک های خدا سرازیر میشود
انگار اسمان هم درد او را حس کرده
درحالی که در خواب هم باید زحر بکشید
زیر لب زمزمه کرد
یاشا : پس چرا هنوز به ارزوم نرسیدم
(کاری وردم همتون عر بزنید
چه کنم دلقکم دیگه حمایت کن)
پارت25
زمان مانند حرکت باد در میان شاخه ها
مانند حرکت جوی بار میگذره
خبر درباره قاتل قلب ها هر ثانیه بیشتر و بیشتر میشه و کم کم یک شهرت
کوچیک و الکی تبدیل شده به یک ایم که ترس به تن هر چی بر زمینه میندازه
برای خلافکارا و گنگستارا
حتا قدم زدن مانند کابوس میمونه
وحشت غیر قابل کنترل
کلمات که با لرز بیان میشه هق هق های برای نجات زندگی
به زانو در امدنا برای مرگ اروم
نفس های وحشت زده ، خون های ریخته شده و قلب های که بر روی جسد ها خود نمایی میکنن
زمان برای دیگران درد و زجر بود
اما برای یاشا زمان کابوس بود
هر لحظه هر ثانیه فقط خاطرات گذشتش را یاد میکرد
چشم روی هم گذاشت تا استراحت کنن تا زهنش رام کنند اما ناگهان
باز خاطرات به او حجم اوردن
فلش بک
سر یاشا بر روی زانو ای اوداساکو بود
که نگاهان زهنش از یک سوال پر شد
پس اورم جرعت پرسیدن رو به خودش داد
اودم لب هایش را از هم فاصله داد و شروع به بیان کلمات کرد
یاشا : هعی اوداساکو میگم اگر همه چیز از قبل تو سرنوشتمون نوشته شده
پس چرا باید ارزویی بکنم درحالی که ایندمون از قبل معلومه
اوداساکو دستی به سر یاشا کشید و تک خنده ریزی کرد و سرش رو از ناباوری تکان داد
اوداساکو : شاید توی بعضی از صحفات زندگیت خدا نوشته هرچی ارزو کرد
یاشا گوش کن
ارزو کردن هیچ وقت چیز بدی نبود
نه گناه ، نه جرم و نه قانون ممنوعه اینکه بخوای ارزو کنی حق از زندگیته
زمان حال
درحالی که قطرات اشک ماننده
بارش درد فرو میریختن
از اسمان اشک های خدا سرازیر میشود
انگار اسمان هم درد او را حس کرده
درحالی که در خواب هم باید زحر بکشید
زیر لب زمزمه کرد
یاشا : پس چرا هنوز به ارزوم نرسیدم
(کاری وردم همتون عر بزنید
چه کنم دلقکم دیگه حمایت کن)
- ۱۴.۲k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط