ریکی
موضوع:(وقتی به زور خانوادتون باهم ازدواج کردین و کم کم عاشق هم میشین)
از این به بعد تو فرشته منی!
ریکی/ا.ت
P:1
ویو نویسنده
تو کل عمرش حتی فکرشم نمیکرد یروزی به زور و اجبار خانوادش حاضر بشه با کسی که حتی ذرهای علاقه بهش نداره ازدواج کنه..
صرفا از این موضوع هم نباید خوشحال میبود چون بهرحال این ازدواج اجباری و بخاطر شغل پدراشون بود..
اون اولا خیلی سعی کرد تا مانع این ازدواج بشه و کلی هم مخالفت کرد اما انگار نه انگار که اونم آدمه و احساس داره..
هرچی نبود بلاخره اون قرار بود ازدواج کنه نه اونا..
این زندگی اون بود پس دیگران نباید براش تصمیم میگرفتن..
اما خب اون هیچ قدرتی در برابر خانوادش و مخصوصا پدرش نداشت..
پس ناچار مجبور شد قبول کنه..
امروز روز عروسیش بود..
روز عروسیش با کسی که حتی اسمشم نمیدونست..
تا حالا اون پسر رو ندیده بوده چه برسه به اینکه بخاد اسمش رو بدونه!
نگاهی به خودش تو اینه کرد..
لباس سفیدش خیلی خوب تو تنش نشسته بود..
انگار فقط و فقط برای اون دوخته شده بود..
تور بلندی که رو سرش داشت
..تاج قشنگ و ظریفی که رو تورش بود..
میکاپ دخترونش..
موهای بلندش که حالا بخاطر قشنگتر شدنش کمی حالت دار شده بود..
اون الان بی نقص ترین بود..
میتونم به جرئت بگم که از همه افرادی که تو اون مراسم بودن خوشگل تر شده بود..
زمانش که رسید از اتاقی که توش بود خارج شد و به طرف محل اصلی مراسم رفت..
کنار پدرش ایستاد و دستش رو دور دست پدرش حلقه کرد..
اروم قدم برمیداشت چون هیچ علاقهای به ایندهای که در انتظارش بود نداشت..
تو تمام مدت برای پنهان کردن بغضش سرش پایین بود و به دسته گل تو دستش نگاه میکرد..
گل های لاله صورتی ملایم که به طرز خیلی دلنشینی کنار هم قرار گرفته بودن و اماده شده بودن..
به اخر اون مسیر که رسیدن پدرش دستش رو رها کرد و اونو به شخص مقابلش سپرد..
کنارش ایستاد و لبخند فیکی زد..
کشیش: خانم لی ا.ت ایا شما قسم میخورید تا اخر عمرتون کنار اقای شن کوانری بمونید و در خوشی و سختی همراهشون باشید؟
ا.ت: بله
[پس اسمش شن کوانریه! چه اسم باحالی ولی حیف که این ازدواج اجباریه و ما هیچ علاقهای بهم نداریم]«اینا تو ذهنش بود»
کشیش: اقای شن کوانری شما هم قسم میخورید؟
ریکی: بله
کشیش: پس با قدرتی که به من عطا شده شما رو زن و شوهر اعلام میکنم میتونید حلقه هاتون رو بندازید و همو ببوسید!
برگشت سمتش..
الان بهتر میتونست چهرش رو ببینه..
چهره جدی و خشنی داشت اما جذاب بود..
ارزو میکرد اخلاقش مثل چهرش نباشه و مهربون باشه..
البته که فک نکنم این چیزا مهم باشه چون بهرحال ازدواجشون اجباری بود..
اون پسر حتی اگه مهربون بود و قلب مهربونی هم داشت حتما برای اون نبود!
ریکی دستش رو گرفت و حلقهای رو تو دستش انداخت بعد از اون سرش رو بلند کرد و به چهره دختر مقابلش نگاه کرد..
اون دختر درست مثل یه فرشته زیبا بود..
چشمای تقریبا درشتی داشت..
بینی صاف و قلمی داشت..
لب های صورتی و معمولی داشت..
اما همه اینا بود که اونو درست مثل یه فرشته زیبا کرده بود..
اروم یک قدم به سمتش برداشت و یه
دستش رو گذاشت پشت کمرش و اونو کشید سمت خودش..
بوسهای کوچیک و سطحی رو لباش گذاشت و کشید عقب..
بعد از یه مدت نسبتا کوتاهی مراسم تموم شد..
اونا الان تو ماشین نشسته بودن و به سمت خونهای که قراره توش زندگی کنن حرکت میکردن..
وقتی رسیدن زودتر از ریکی از ماشین پیاده شد و به سمت خونه رفت..
فک نمیکرد خونه اینقدر بزرگ باشه که ندونه کجا باید بره!
با شناختی که از پدرش داشت همچین چیزی براش عجیب بود چون مطمئن بود پدرش هیچ وقت حاضر نمیشه خونهای به این بزرگی برای دختری که با این ازدواج مخالف بود بگیره..
ریکی: فک کردی زودتر وارد خونه میشی و میری تو اتاقت و درم میبیندی و دیگه ازش بیرون نمیای؟
-این خیلی احمقانست
ا.ت: چیش احمقانست
-اینکه حاضر نیستم برای یلحظه بیشتر تورو ببینم؟
ریکی: اینکه نمیدونی چه اتفاقی قراره بیفته؟
از این به بعد تو فرشته منی!
ریکی/ا.ت
P:1
ویو نویسنده
تو کل عمرش حتی فکرشم نمیکرد یروزی به زور و اجبار خانوادش حاضر بشه با کسی که حتی ذرهای علاقه بهش نداره ازدواج کنه..
صرفا از این موضوع هم نباید خوشحال میبود چون بهرحال این ازدواج اجباری و بخاطر شغل پدراشون بود..
اون اولا خیلی سعی کرد تا مانع این ازدواج بشه و کلی هم مخالفت کرد اما انگار نه انگار که اونم آدمه و احساس داره..
هرچی نبود بلاخره اون قرار بود ازدواج کنه نه اونا..
این زندگی اون بود پس دیگران نباید براش تصمیم میگرفتن..
اما خب اون هیچ قدرتی در برابر خانوادش و مخصوصا پدرش نداشت..
پس ناچار مجبور شد قبول کنه..
امروز روز عروسیش بود..
روز عروسیش با کسی که حتی اسمشم نمیدونست..
تا حالا اون پسر رو ندیده بوده چه برسه به اینکه بخاد اسمش رو بدونه!
نگاهی به خودش تو اینه کرد..
لباس سفیدش خیلی خوب تو تنش نشسته بود..
انگار فقط و فقط برای اون دوخته شده بود..
تور بلندی که رو سرش داشت
..تاج قشنگ و ظریفی که رو تورش بود..
میکاپ دخترونش..
موهای بلندش که حالا بخاطر قشنگتر شدنش کمی حالت دار شده بود..
اون الان بی نقص ترین بود..
میتونم به جرئت بگم که از همه افرادی که تو اون مراسم بودن خوشگل تر شده بود..
زمانش که رسید از اتاقی که توش بود خارج شد و به طرف محل اصلی مراسم رفت..
کنار پدرش ایستاد و دستش رو دور دست پدرش حلقه کرد..
اروم قدم برمیداشت چون هیچ علاقهای به ایندهای که در انتظارش بود نداشت..
تو تمام مدت برای پنهان کردن بغضش سرش پایین بود و به دسته گل تو دستش نگاه میکرد..
گل های لاله صورتی ملایم که به طرز خیلی دلنشینی کنار هم قرار گرفته بودن و اماده شده بودن..
به اخر اون مسیر که رسیدن پدرش دستش رو رها کرد و اونو به شخص مقابلش سپرد..
کنارش ایستاد و لبخند فیکی زد..
کشیش: خانم لی ا.ت ایا شما قسم میخورید تا اخر عمرتون کنار اقای شن کوانری بمونید و در خوشی و سختی همراهشون باشید؟
ا.ت: بله
[پس اسمش شن کوانریه! چه اسم باحالی ولی حیف که این ازدواج اجباریه و ما هیچ علاقهای بهم نداریم]«اینا تو ذهنش بود»
کشیش: اقای شن کوانری شما هم قسم میخورید؟
ریکی: بله
کشیش: پس با قدرتی که به من عطا شده شما رو زن و شوهر اعلام میکنم میتونید حلقه هاتون رو بندازید و همو ببوسید!
برگشت سمتش..
الان بهتر میتونست چهرش رو ببینه..
چهره جدی و خشنی داشت اما جذاب بود..
ارزو میکرد اخلاقش مثل چهرش نباشه و مهربون باشه..
البته که فک نکنم این چیزا مهم باشه چون بهرحال ازدواجشون اجباری بود..
اون پسر حتی اگه مهربون بود و قلب مهربونی هم داشت حتما برای اون نبود!
ریکی دستش رو گرفت و حلقهای رو تو دستش انداخت بعد از اون سرش رو بلند کرد و به چهره دختر مقابلش نگاه کرد..
اون دختر درست مثل یه فرشته زیبا بود..
چشمای تقریبا درشتی داشت..
بینی صاف و قلمی داشت..
لب های صورتی و معمولی داشت..
اما همه اینا بود که اونو درست مثل یه فرشته زیبا کرده بود..
اروم یک قدم به سمتش برداشت و یه
دستش رو گذاشت پشت کمرش و اونو کشید سمت خودش..
بوسهای کوچیک و سطحی رو لباش گذاشت و کشید عقب..
بعد از یه مدت نسبتا کوتاهی مراسم تموم شد..
اونا الان تو ماشین نشسته بودن و به سمت خونهای که قراره توش زندگی کنن حرکت میکردن..
وقتی رسیدن زودتر از ریکی از ماشین پیاده شد و به سمت خونه رفت..
فک نمیکرد خونه اینقدر بزرگ باشه که ندونه کجا باید بره!
با شناختی که از پدرش داشت همچین چیزی براش عجیب بود چون مطمئن بود پدرش هیچ وقت حاضر نمیشه خونهای به این بزرگی برای دختری که با این ازدواج مخالف بود بگیره..
ریکی: فک کردی زودتر وارد خونه میشی و میری تو اتاقت و درم میبیندی و دیگه ازش بیرون نمیای؟
-این خیلی احمقانست
ا.ت: چیش احمقانست
-اینکه حاضر نیستم برای یلحظه بیشتر تورو ببینم؟
ریکی: اینکه نمیدونی چه اتفاقی قراره بیفته؟
- ۶.۲k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط