ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۸۸
قلبم ریخت و اروم رفتم داخل روبروم پنجره بزرگي بود که با پارچه حریر سفید پوشونده شده بود و دو طرفش مخمل طوسي تيره مدل خورده
بود. یه تخت دونفره با ملافه مشكي قرمز.. لرزي به تنم افتاد..
یه میز که روش لب تاب و چندین کتاب رو هم چیده شده و اپاژور بود و کنارش به کاناپه مشکي چرم دو نفره و روبروي کاناپه و تخت تلويزيوني به ديوار خورده بود و که احتمالاً سرویس بود و بقیه ديوار كمد ديواري.. اتاق خيلي بزرگ و دل بازي بود و با وجود این همه وسیله اصلا شلوغ به نظر نمیرسید. دري پشت من جلوي پنجره بود و لیوان نوشيدني دستش بود و نوشیدنیش رو مزه میکرد. چرخید سمتم.
احساس خفگي خيلي شديدي ميکردم و دستامو محکم مشت کرده بودم.
همون پیرهن مردونه سرمه اي و شلوار مشکي که از بیرون اومده بود تنش بود. اختیار با دیدنش چونه ام خیلی محکم و ترسيده قفل و منقبض شد..
خيلي واضح داشتم میلرزیدم. خیره اومد جلوم..
لرزشم خیلی شدید تر و قابل دید شده بود.. دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بلند کرد. لبامو محکم به هم فشردم تا هق هق نکنم اما اشکم اروم
روي صورتم جاري شد. خيلي عميق به چشمام خیره شد و گرم گفت
جیمین : اون روز اول که دیدمت همینجور تو چشمام خیره شدي و اشك
دو طرف صورتم رو گرفت و با انگشت شستش نرم اشکم رو پاک کرد. ناباور نگاش کردم دستاش خيلي داغ بود.. لرزم رو بیشتر کرد.
جیمین : شجاع تر از این به نظر میرسیدي..مخصوصاً با اون کاسه بشقاب شکوندنات..انقدر ترسناك و و به نظر میرسم؟
لرزون تند تند سر به نشونه نه به طرفین تکون دادم. عمیق خیره شد تو چشمام. با درد چشمامو بستم که ازم فاصله گرفت و نفس عميقي کشید و محکم گفت
جیمین : امشبم مال تو..
ناباور و سریع چشمامو باز کردم. گفت
جیمین : اما امشب تنها شبیه که میذارم از قولهات قسر جدي در بریا..
بهت زده گفتم
الا : يعني..
لبخند باريکي زد و اروم گفت
جیمین : برو..
سریع و ذوق زده هول سر تکون دادم و با عجله عقب گرد کردم که گفت
جیمین :فردا شب..
خوب و پر از ارامشي به وجودم راه پیدا کرد.. دستش درد نكنه.
لحظه آخر برگشتم و نگاش کردم. با لبخند باريکي به ميزش خیره بود و دستش رو به دکمه پیرهنش برد تند از اتاقش بیرون زدم و به محض خروجم و بستن در نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم و لبخند زدم.
وقتي آنالی وص
پارت ۸۸
قلبم ریخت و اروم رفتم داخل روبروم پنجره بزرگي بود که با پارچه حریر سفید پوشونده شده بود و دو طرفش مخمل طوسي تيره مدل خورده
بود. یه تخت دونفره با ملافه مشكي قرمز.. لرزي به تنم افتاد..
یه میز که روش لب تاب و چندین کتاب رو هم چیده شده و اپاژور بود و کنارش به کاناپه مشکي چرم دو نفره و روبروي کاناپه و تخت تلويزيوني به ديوار خورده بود و که احتمالاً سرویس بود و بقیه ديوار كمد ديواري.. اتاق خيلي بزرگ و دل بازي بود و با وجود این همه وسیله اصلا شلوغ به نظر نمیرسید. دري پشت من جلوي پنجره بود و لیوان نوشيدني دستش بود و نوشیدنیش رو مزه میکرد. چرخید سمتم.
احساس خفگي خيلي شديدي ميکردم و دستامو محکم مشت کرده بودم.
همون پیرهن مردونه سرمه اي و شلوار مشکي که از بیرون اومده بود تنش بود. اختیار با دیدنش چونه ام خیلی محکم و ترسيده قفل و منقبض شد..
خيلي واضح داشتم میلرزیدم. خیره اومد جلوم..
لرزشم خیلی شدید تر و قابل دید شده بود.. دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بلند کرد. لبامو محکم به هم فشردم تا هق هق نکنم اما اشکم اروم
روي صورتم جاري شد. خيلي عميق به چشمام خیره شد و گرم گفت
جیمین : اون روز اول که دیدمت همینجور تو چشمام خیره شدي و اشك
دو طرف صورتم رو گرفت و با انگشت شستش نرم اشکم رو پاک کرد. ناباور نگاش کردم دستاش خيلي داغ بود.. لرزم رو بیشتر کرد.
جیمین : شجاع تر از این به نظر میرسیدي..مخصوصاً با اون کاسه بشقاب شکوندنات..انقدر ترسناك و و به نظر میرسم؟
لرزون تند تند سر به نشونه نه به طرفین تکون دادم. عمیق خیره شد تو چشمام. با درد چشمامو بستم که ازم فاصله گرفت و نفس عميقي کشید و محکم گفت
جیمین : امشبم مال تو..
ناباور و سریع چشمامو باز کردم. گفت
جیمین : اما امشب تنها شبیه که میذارم از قولهات قسر جدي در بریا..
بهت زده گفتم
الا : يعني..
لبخند باريکي زد و اروم گفت
جیمین : برو..
سریع و ذوق زده هول سر تکون دادم و با عجله عقب گرد کردم که گفت
جیمین :فردا شب..
خوب و پر از ارامشي به وجودم راه پیدا کرد.. دستش درد نكنه.
لحظه آخر برگشتم و نگاش کردم. با لبخند باريکي به ميزش خیره بود و دستش رو به دکمه پیرهنش برد تند از اتاقش بیرون زدم و به محض خروجم و بستن در نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم و لبخند زدم.
وقتي آنالی وص
- ۱۵.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط