A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.34
(روایت از زبان جونگکوک)
چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون اومدم.
ا.ت هنوز روی مبل نشسته بود و با عصبانیت به نقطهای خیره شده بود.
یک پوشه از دستم روی میز انداختم.
- بخونش.
نگاهش رو از روی پوشه برداشت.
+ این چیه؟
- کوفت! بازش کن.
با بیمیلی کاغذها رو بیرون آورد.
چند ثانیه گذشت.
بعد نگاهش روی یک خط ثابت موند.
+ این... چیه؟
روی صندلی روبهروش نشستم.
- سند ازدواج.
با ناباوری نگاهم کرد.
+ چی؟!
- ازدواج غیابی. با اجازهی پدرت.
کاغذ از دستش پایین افتاد.
+ داری زر میزنی!
- متاسفانه نه.
+ امکان نداره! من که امضا نکردم!
نگاهم رو ازش نگرفتم.
- همهچیز از قبل هماهنگ شده.
با عصبانیت از جاش بلند شد.
+مادرت چطور تونسته همچین کاری بکنه؟!
- این سؤال رو باید از خودش بپرسی.
+ تو میدونستی؟!
چند لحظه سکوت کردم.
- از اول.
چشمهاش پر از خشم شد.
+ پس تمام این مدت داشتی بهم دروغ میگفتی؟!
از جام بلند شدم و پوشه رو برداشتم.
- از این لحظه، بهتره حد و حدودت رو بدونی. این ازدواج انجام شده و من قصد ندارم دربارهش بحث کنم.🤪🤪
+ من هیچوقت قبولت نمیکنم!
به سمت پلهها برگشتم.
- نظرت برام اهمیتی نداره. در واقع به کمرم هم نیست!
و بدون اینکه حتی یک بار دیگه نگاهش کنم، از سالن خارج شدم.....
ادامه دارد..........
سایهای به نام تو
P.34
(روایت از زبان جونگکوک)
چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون اومدم.
ا.ت هنوز روی مبل نشسته بود و با عصبانیت به نقطهای خیره شده بود.
یک پوشه از دستم روی میز انداختم.
- بخونش.
نگاهش رو از روی پوشه برداشت.
+ این چیه؟
- کوفت! بازش کن.
با بیمیلی کاغذها رو بیرون آورد.
چند ثانیه گذشت.
بعد نگاهش روی یک خط ثابت موند.
+ این... چیه؟
روی صندلی روبهروش نشستم.
- سند ازدواج.
با ناباوری نگاهم کرد.
+ چی؟!
- ازدواج غیابی. با اجازهی پدرت.
کاغذ از دستش پایین افتاد.
+ داری زر میزنی!
- متاسفانه نه.
+ امکان نداره! من که امضا نکردم!
نگاهم رو ازش نگرفتم.
- همهچیز از قبل هماهنگ شده.
با عصبانیت از جاش بلند شد.
+مادرت چطور تونسته همچین کاری بکنه؟!
- این سؤال رو باید از خودش بپرسی.
+ تو میدونستی؟!
چند لحظه سکوت کردم.
- از اول.
چشمهاش پر از خشم شد.
+ پس تمام این مدت داشتی بهم دروغ میگفتی؟!
از جام بلند شدم و پوشه رو برداشتم.
- از این لحظه، بهتره حد و حدودت رو بدونی. این ازدواج انجام شده و من قصد ندارم دربارهش بحث کنم.🤪🤪
+ من هیچوقت قبولت نمیکنم!
به سمت پلهها برگشتم.
- نظرت برام اهمیتی نداره. در واقع به کمرم هم نیست!
و بدون اینکه حتی یک بار دیگه نگاهش کنم، از سالن خارج شدم.....
ادامه دارد..........
- ۴۹۱
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط