🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁

#خان_زاده
#پارت283
#جلد_دوم





دستم روی شکمم گذاشتم و آهسته سومین بچه مون رو نوازش کردم و گفتم
دعا کن دعا کن برادرت سالم به دنیا تنها خواستم همین بود

گوشیش رو با خودش نبرده بود برای همین نمی تونستم باهاش تماس بگیرم به راحیل زنگ زدم و جریان گفتم بهش خبر دادم که اینجا میمونم و منتظر اهورا هستم از راحیل خواستم تا اونم دعا کنه که اتفاق بدی نیافته و تمام تلاش های من بی ثمر و نتیجه نشه

اخرای شب بود از انتظار کشیدن خسته شده بودم نگرانی داشت من از پا درمی آورد هر ساعتی که می‌گذشت اهورا بر نمی گشت من ترسم بیشتر می شد که نکنه اتفاق بدی افتاده باشه
ساعت ۱۱ شب بود که بالاخره در خونه باز شد و من خودمو هراسون به اهورایی که خسته از در داشت داخل میومد رسوندم و پرسیدم

چی شد همه چی مرتبه بچه حالش خوبه؟
نگاهش به صورت من داد نمی دونم توی صورتم چی دید حال بدم و انگار تزچشمام خوند که با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند منو محکم بغل کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت

_ آروم باش هیچ اتفاقی نیفتاده همه چیز مرتبه چرا اینقدر نگرانی ؟

کمی سرم و از روی سینش جدا کردم و پرسیدم

مطمئنی چیزی نشده خواهش می کنم راستشو بگو!


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۲)

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_87بعد از تموم کردن حرفش..دست...

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

عاشقانه های شبنم

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۱

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

🌱اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم...دوست دا...

part 13

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»با گریه وارد خونه شدم و مستقیم رفتم اتاقم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط