رمان سوکوکو 46

زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 46:

«ویو دازای»

+ خورشید داره غروب میکنه..منم کم کم دیگه باید برم
چشمامو بستم و ادامه دادم: راستی.. میخواستم اون لباسی که برام خریده بودیو امروز بپوشم و بیام ولی قبل اومدن کلی خون بالا اوردم و مجبور شدم عوضش کنم.. هه..عمرا اگه بدونی ترکیب خون با گلبرگ های رز سرخ چه هماهنگی ای بوجود میاره.. میدونی اوداساکو تو این پنج روز این سومین بار بود که این اتفاق برام میوفتاد خوب میدونم چم شده ولی اصلا حوصله دکتر رفتن ندارم.. با خودم میگم که اینم...
- پس تو اینجایی دازای
چشمامو باز کردم
با شنیدن اون صدای اشنا که از پشت سرم شنیدم شوکه شدم ولی نذاشتم بفهمه
فوری از جام بلند شدم و رومو برگردوندم سمتش
حدسم درست بود
کسی که صداشو شنیدم..
+ پس تو بلخره منو پیدا کردی، فئودور
لبخند موذیانه ای زد
فئو: خیلی وقته ندیدمت
+ اره.. فکر کنم اخرین بار شش سال پیش بود..لحظه ای که اسلحتو جلو سرم نگه داشته بودی
سری تکون داد و با کلافگی گفت: اون یه سوءتفاهم بود.. نظرت چیه برطرفش کنیم؟
پوزخند زدم
+ چطوری میخوای برطرفش کنی؟
قفسه سی//نم درد گرفته بود
نمیخواستم چیزی بفهمه بخاطر همین سعی کردم حواسمو از درد پرت کنم
دستمو بین موهام به حرکت در اوردم و نفسمو با فشار بیرون دادم
فئودور: بی حوصله به نظر میای
+ تو رو میبینم اینطوری میشم..راستی از برادرت چ خبر؟
- خیلی وقته خبری ازش ندارم.. اون سازمان خودشو زده و دیر به دیر میاد دیدنم
مکث کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد: خب.. برگردیم سر اصل مطلب
+ مگه ما اصل مطلبی هم با هم داریم؟
- البته که داریم.. از این به بعد قراره بیشتر هم داشته باشیم
حدس میزدم که چی میخواد بگه بخاطر همین جوابمو براش اماده کردم
- دازای.. من میخوام یه فرصت دوباره بهت بدم.. من و تو با هم میتونیم سازمانی دست و پا کنیم که هیچکس از پسش بر نیاد.. نظرت چیه؟
+ خیلی عالیه ولی عمرا.. یه درصدم امکان نداره باهات همکاری کنم
خندید و یه طرف صورتشو با دستش پوشوند
- میدونستم همین جوابو بهم میدی ولی اشکال نداره.. به زودی خودت میای سمتم
پوزخندی زدم
+ ببینیم و تعریف کنیم..

«24 اوریل، ویو دازای»

موهامو خشک کردم و زدم بیرون
هوا خنک بود
نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به دردی که هر لحظه شدیدتر میشد راه افتادم سمت اژانس
بعد از یه هفته دلم برا کار کردن تنگ شده بود
+ سلام به همگیییی
اتسو،تانیزاکی: دازای سااان بلخره اومدیدددد
+ انگار حسابی دلتون برام تنگ شده بود.. راستی کنیکیدا کجاست؟
- داره انبار رو مرتب میکنه..
رفتم سمت انبار
- دازای سان..اون تاکید کرد کسی نره داخل
+ من که هرکسی نیستم..
در انبارو باز کردم و داد زدم
+ دلت برام تنگ نشده بود کنیکیداااا
ترسید و هرچی برگه و پرونده دستش بود رو پرت کرد اونطرف
تا چند ثانیه تو شوک بود ولی بعد داد زد: مگه مرض داری مرتیکه اخه برا چی...
درو بستم
دیگه صداش نمیومد
لبخندی از روی رضایت زدم و پشت میزم نشستم شروع کردم به مرتب کردن میزم که اتسوشی اومد کنارم
- دازای سان...

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.39 (روایت از زبان جون...

اخرین دعا 30

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_18 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄منم...

#برادر ناتنی من

روباه کوچولوی من پارت یک 😜꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشتم م...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 025"""""""""""""""""""""""""""""""...

این پایینو ببین🤣🎀عروسک من😈🔞پارت هجدهم دستامو روی سپر سینه ا...

سرنوشت پارت(۸)ویو ا/ت:دیگه تقریبا یک هفته از اون غذیه میگزره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط