اخرین دعا 30
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 30:
ادوارد: خب.. فعلا میتونید برید و برای جلسه فردا استراحت کنید..
تازه حواسم جمع شد..
نگاهی به بقیه انداختم و با لبخند مرددی بلند شدم
+ اگه اجازه بدید جناب فرمانروا، من زودتر برم..
- البته، جناب اوسامو
رو به فرمانروا و شاهدخت تعظیم کردم و از اتاق جلسات بیرون رفتم
نفسی که نمیدونستم چه مدته حبس کردم رو به ارومی بیرون فرستادم و بااینکه دلیلشو نمیدونستم اما با مشت های گره شده سمت اتاق خودم راه افتادم
همینکه رفتم داخل اتاقم، با کلافگی دستی لابلای موهام کشیدم و لبه تختم نشستم
- اقای اوسامو؟
با صدای پشت در، اخمامو یه کم باز کردم و بلند شدم
پیشخدمت قصر بود
+ چیزی شده؟
یه پاکت جلوم گرفت
- این مبلغ از طرف جناب فرمانروا برای شماست.. گفتن از این به بعد دیگه هر ماه بهتون مبلغی برای کار کردنتون در نظر میگیرن..
با تعجب به پاکت توی دستش خیره شدم
به اون پول احتیاجی نداشتم اما..
+ میشه یه لطفی بکنید؟
- البته
+ این پاکت رو پست کنید به انگلیس.. به عمارت مرحوم شینجی اوسامو
سرشو بالا اورد
- یعنی.. این پول رو نمیخواید؟
+ اونا بیشتر لازمش دارن
سرشو به نشونه تایید پایین اوردو روشو برگردوند
درو بستم و کتمو در اوردم
یه کم اروم شده بودم ولی هنوز هم ذهنم درگیر بود.. اما به هرحال، خودمو روی تخت انداختم
همینکه چشمامو بستم، تصویر اون فئودور لعنتی که چطور کنار شاهدخت جا خوش کرده بود توی ذهنم اومد..
چشمامو باز کردم و باز بلند شدم
شاید یه کم هوا خوردن کمکم میکرد پس.. رفتم توی حیاط قصر و تا یه مدت همونجا موندم..
"صبح"
+ پس شما.. جناب فئودور داستایوفسکی، برای تجارت ابریشم اومدید..
- همینطوره..
مکث کرد و با لبخندی که اعتماد به نفسش رو داد میزد، ادامه داد: اگه اشتباه نکنم، شما هم قبل از کار در قصر، تاجر جواهرات بودید
متقابلا بهش لبخند زدم و رو به جلو خم شدم
+ درسته.. اما این دلیل نمیشه که اطلاعاتم در بقیه زمینه ها پایین باشه
- قصد جسارت نداشتم
+ صددرصد..
سلیا: لطفا به جای حرف های نامربوط، جلسه رو شروع کنید
نگاهی به بانو سلیا و بعد فئودور انداختم
به پشت تکیه کردم و برگه های پرونده رو چند بار روی میز زدم تا مرتب بشن
+ خب.. چند عدل ابریشم قراره توی قراردادمون باشه؟
𝙿𝚊𝚛𝚝 30:
ادوارد: خب.. فعلا میتونید برید و برای جلسه فردا استراحت کنید..
تازه حواسم جمع شد..
نگاهی به بقیه انداختم و با لبخند مرددی بلند شدم
+ اگه اجازه بدید جناب فرمانروا، من زودتر برم..
- البته، جناب اوسامو
رو به فرمانروا و شاهدخت تعظیم کردم و از اتاق جلسات بیرون رفتم
نفسی که نمیدونستم چه مدته حبس کردم رو به ارومی بیرون فرستادم و بااینکه دلیلشو نمیدونستم اما با مشت های گره شده سمت اتاق خودم راه افتادم
همینکه رفتم داخل اتاقم، با کلافگی دستی لابلای موهام کشیدم و لبه تختم نشستم
- اقای اوسامو؟
با صدای پشت در، اخمامو یه کم باز کردم و بلند شدم
پیشخدمت قصر بود
+ چیزی شده؟
یه پاکت جلوم گرفت
- این مبلغ از طرف جناب فرمانروا برای شماست.. گفتن از این به بعد دیگه هر ماه بهتون مبلغی برای کار کردنتون در نظر میگیرن..
با تعجب به پاکت توی دستش خیره شدم
به اون پول احتیاجی نداشتم اما..
+ میشه یه لطفی بکنید؟
- البته
+ این پاکت رو پست کنید به انگلیس.. به عمارت مرحوم شینجی اوسامو
سرشو بالا اورد
- یعنی.. این پول رو نمیخواید؟
+ اونا بیشتر لازمش دارن
سرشو به نشونه تایید پایین اوردو روشو برگردوند
درو بستم و کتمو در اوردم
یه کم اروم شده بودم ولی هنوز هم ذهنم درگیر بود.. اما به هرحال، خودمو روی تخت انداختم
همینکه چشمامو بستم، تصویر اون فئودور لعنتی که چطور کنار شاهدخت جا خوش کرده بود توی ذهنم اومد..
چشمامو باز کردم و باز بلند شدم
شاید یه کم هوا خوردن کمکم میکرد پس.. رفتم توی حیاط قصر و تا یه مدت همونجا موندم..
"صبح"
+ پس شما.. جناب فئودور داستایوفسکی، برای تجارت ابریشم اومدید..
- همینطوره..
مکث کرد و با لبخندی که اعتماد به نفسش رو داد میزد، ادامه داد: اگه اشتباه نکنم، شما هم قبل از کار در قصر، تاجر جواهرات بودید
متقابلا بهش لبخند زدم و رو به جلو خم شدم
+ درسته.. اما این دلیل نمیشه که اطلاعاتم در بقیه زمینه ها پایین باشه
- قصد جسارت نداشتم
+ صددرصد..
سلیا: لطفا به جای حرف های نامربوط، جلسه رو شروع کنید
نگاهی به بانو سلیا و بعد فئودور انداختم
به پشت تکیه کردم و برگه های پرونده رو چند بار روی میز زدم تا مرتب بشن
+ خب.. چند عدل ابریشم قراره توی قراردادمون باشه؟
- ۹.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط