آینه جادویی

پارت ۱۲

دازای: چی میخوای
آکانه: دازای نمیشه امشب پیشت بخوابم
دازای: نه برو تو اتاق خودت
آکانه: اما من اونجا احساس تنهایی میکنم
دازای: با خانوادت میرفتی خونه
آکانه: من اینجا موندم که پیش تو بخوابم
دازای: من دلم مزاحم نمیخواد
آکانه: یعنی الان من مزاحمتم
دازای: اره
آکانه: دازای دفعه اخرت باشه با معشوقت اینطوری صحبت میکنی
دازای: معشوقه.......واقعا که خیلی افتضاحی
آکانه عصبی شد و به دازای سیلی زد
دازای چیزی نگفت رفت تو و درو بست
آکانه با حرص داشت میرفت سمت اتاقش که چویا رو دید
آکانه: تچ چه خدمتکار فضولی
چویا: ببخشید اما من خدمتکار نیستم
آکانه: ولی من تو رو به عنوان یه خدمتکار میبینم
چویا: خیلی احمقی
آکانه: چی گفتی احمق هر.زه
چویا: ببخشید اما منم تو رو یه عنوان احمق میبینم
آکانه عصبی شد و شروع کرد به جیغ زدن...خودشو این ور و اون ور کوبید...داشت بزرگ میشد و لباساش پاره میشد
چویا ترسید و تو جاش خشکش زد و بهش زل زد
آکانه تبدیل به یه گرگینه شد و سمت چویا قدم برداشت...پنچه هاشو برد سمت گردنش...بلندش کرد و چسبوندش به دیوار
چویا داشت دستو پا میزد و دستشو چنگ میزد...کم کم داشت خفه میشد که دازای اومد و آکانه رو با قدرتش پرت کرد و آکانه خورد به دیوار
سریع رفت پیش چویا و به چهرش که بیهوش شده بود نگاه کرد
بهش زل زد دستشو مشت کرد و با استفاده از قدرتش آکانه رو چسبوند به دیوار میخواست خفش کنه
فئودور سریع از اتاقش اومد بیرون و جلوشو گرفت
فئودور: دازای بسه
دازای: مزاحمم نشو
فئودور: دازای بسه (با داد)
آکانه رو ول کرد و چویا رو پرنسسی بغل کرد و رفت سمت اتاق خودش و چویا روی تختش گذاشت
دازای: چویا لطفا بیدار شو
لباشو روی لبای چویا گذاشت و بوسیدش
چویا اروم اروم چشماشو باز کرد
چویا: من کجام؟
دازای: بیدار شدی
چویا: دازای سان
دازای:حالت خوبه
چویا: اره
نشست رو تخت و به دازای نگاه کرد
دازای: اون موقع ترسیدی
چویا: اره...نگفته بودی اینجا گرگینه هم هست
دازای: ازم نپرسیده بودی
چویا: راستی اون دختره الان کجاست
دازای: فئودور بردش تا ارومش کنه
چویا: دازای سان یه موقع به دوستام صدمه نزنه
دازای: نگران نباش
چویا:.....
دازای: اگه میترسی شب اینجا بمون
چویا: چییی
دازای: انقدر منحرف نباش
چویا: ببخشید
دازای: و اینکه مگه من نگفتم شبا از اتاقت بیرون نیا
چویا: ببخشید (با بغض)
دازای: گریه نکن
چویا: گریه نمیکنم(با بغض)
دازای: باشه
بلند شد و رفت سمت در
چویا: د.دازای سان کجا میری
دازای: میرم یه سر به اون گرگینه بزنم... نگران نباش تو بخواب
رفت بیرون و درو بست رفت سمت اتاق شکنجه که تو زیرزمین بود
دازای: فئودور اوضاع چطوره
فئودور: داریم هنوز بهش شوک میدیم اما به شکل عادیش بر نمیگرده
دازای بهش نگاه و نیشخند زد
دازای: هوی آکانه دیگه نزدیک معشوقه ی من نشو ؟
آکانه عصبی شد میخواست داد بزنه اما بخاطر پوزه بندی که دور دهنش بود نمیتونست
دازای: بیشتر بهش شوک وارد کنید
بعد از وارد کردن شوک اکانه دوباره به شکل عادیش برگشت به دازای خیره شد
دازای وارد سلول شد و رو به روی اکانه وایساد
نزدیکش شد و اروم پشت گوشش گفت
«اگه بار دیگه باهاش بدرفتاری کنی میکشمت »
بعد از گفتن اون جمله اروم اروم به سمت در سلول گام برداشت
آکانه: ببخشید..هق..دازای
دازای وایساد و گفت
«کاری که تو کردی قابل بخشش نیست.....کم مونده بود عشقمو از دست بدم»
آکانه: چرا...چرا باید عاشق اون بشی....مگه من چی کم دارم منم عین اونم
دازای: خودتو با اون مقایسه نکن مقام اون از تو بالا تره
رفت کنار فئودور
دازای: امشبو همینجا میمونه....من دیگه باید برم پیش عشقم
فئودور: چشم برادر
دازای رفت سمت اتاقش درو باز کرد
دیدگاه ها (۲۱)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

بهار بدون تو

ابلیس

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

ابلیس

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط