{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقیری درخانه بخیلی آمد

فقیری درخانه بخیلی آمد

گفت:شنیدم مال خودرا نذرنیازمندان کردی
من فقیرم،به من چیزی بده
بخیل گفت:من نذرکوران کردم
فقیرگفت:من هم کور واقعیم
اگربینابودم
ازدرخانه خدا،به درخانه تونمی آمدم
دیدگاه ها (۱)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

رمان تو خود منی

part 10ویو مایکیاز شرکت برگشتم خسته بودم و و ذهنم درگیر این ...

چند حدیث شریف در مورد اهمیت «نگه داشتن زبان» اولیت و اولویت...

Six

رمان عشق ممنوع

پسر بد (58)

Iove and the moonPart25یونا: کوک میگم اگه یه روز بفهمی یه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط