{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀

صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک‌تر می‌شد.

ات پشت سر جیمین ایستاده بود و با نگرانی به در خیره شده بود.

ـ «جیمین...»

ـ «ساکت باش.»

دستگیره‌ی در آرام پایین رفت.

جیمین اسلحه‌اش را بالا آورد.

در باز شد.

یکی از افراد جیمین با عجله وارد اتاق شد.

ـ «رئیس، کسی اینجا نیست.»

جیمین اخم کرد.

ـ «پس اون صدا چی بود؟»

مرد مکث کرد.

ـ «ما فقط...»

ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین بلند شد.

ات از جا پرید.

ـ «یا خدا!»

جیمین سریع به سمت در رفت.

ـ «همه‌ی خروجی‌ها رو ببندین.»

ـ «چشم، رئیس.»

ات دنبالش راه افتاد.

ـ «منم میام.»

جیمین برگشت.

ـ «نه.»

ـ «ولی—»

ـ «ات، این شوخی نیست.»

ات اخم کرد.

ـ «منم نمی‌خوام فقط یه گوشه بشینم و منتظر بمونم!»

جیمین چند ثانیه نگاهش کرد.

ـ «باشه. ولی کنار من می‌مونی.»

ات لبخند کوچکی زد.

ـ «بالاخره یه بار حرفمو گوش کردی.»

جیمین زیر لب گفت:

ـ «اشتباه کردم.»

ـ «شنیدم!»

برای اولین بار آن شب، لبخند کوتاهی روی صورت جیمین نشست.

اما وقتی به پله‌ها رسیدند، مردی از تاریکی بیرون آمد.

ـ «بالاخره پیدات کردم... پارک جیمین.»

جیمین ایستاد.

نگاهش سرد شد.

ـ «تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

مرد لبخند زد.

ـ «اومدم چیزی رو پس بگیرم که مال منه.»

نگاهش روی ات ثابت ماند.

جیمین یک قدم جلوی ات ایستاد.

ـ «اون مال هیچ‌کس نیست.»

مرد خندید.

ـ «پس هنوز نمی‌دونی این دختر واقعاً کیه...»
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀مرد بدون اینکه چیزی بیشتر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت دو 𓆪 🖤🥀ات چند لحظه ساکت به جیمین خی...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط